نام: | |
ايميل: | |
دورها آوايي است که مرا ميخواند
صداي عرفات ميآيد
و تو تنها، دراين دوري حسرتناک، اشک ميريزي که اي کاش...
و نگاه ميکني به سفيد پوشاني که حيرت زده ميگردند و ميگردند، هفت بار و هفتاد بار
فاصله ميان صفا و مروه چه قدر است؟ چند بار بايد اين راه را هروله کنند و حيراني هاجر را زمزمه کنند و بعدراه شنزاري را بگيرند که:
غايب نبودهاي که شوم طالب حضور پنهان نگشتهاي که هويدا کنم تو را
و تو... پلکهايت را به التماس چشمهايت ميفرستي که حالا نه ... بگذار تا تنهاييمان
بعد ميانديشي که تا کي به تمناي وصال تو...
و باز به چشم و دلت اميد مي دهي که فردا عرفه است، سير خواهيم گريست
ولي چه فايده؟ که او که بناست بيايد و ميآيد، اين روزها درخيل سفيد پوشان خود را رها کرده و بر شنهاي عرفات کلمات جدّ سر جدايش را زمزمه ميکند. و تو؟ ... از اينجا تا عرفات فرسنگها فاصله است. و چه فايده که عرفه بخواني ولي چشمهايت به روي صاحب عرفه بسته باشد
ولي عيب ندارد، بياييد مثل ابراهيم، هستي خويش را قرباني کنيم و منيتهايمان را سر ببريم، شايد عرفهاي ديگر شنهاي گرم صحرا را زير پاهايمان حس کرديم و وقتي شروع کرديم که الحمد لله الذي ليس لقضائه دافع ... احساس کرديم دستي به مهرباني رحمت خدا نوازشمان ميکند. يا مهدي