<* بر بساط نکته دانان...*>
 RSS  | خانه | ارتباط با من | شناخت نامه | پارسي بلاگ|مجموع بازديدها: 20293 | بازديدهاي امروز: 9| بازديدهاي ديروز: 17
درباره خودم
قمار باز! - بر بساط نکته دانان...
محمد کاظم حقاني فضل[125]
طلبه حوزه علميه قم هستم. ورودي سال 72. ديپلمي هم از دوران دبيرستان برايم مانده در رشته رياضي. بيشتر علاقه‏ام مسائل فلسفي کلامي و نيز کلام جديد است. نيمچه تحصيلاتي هم در رشته تخصصي کلام در موسسه امام صادق(ع) قم داشته‏ام. از سال 78 هم مشغول درس خارج شده‏ام. چيزهايي هم اين طرف و آن طرف نوشته‏ام. که بعضي از آن‏ها را از لينک روزانه مي‏توانيد ببينيد.
لوگوي وبلاگ

پيوندها و مقالاتم
تاريخ وبلاگ
جستجو
خانه دوست
اشتراک

نام:

ايميل:

 
ياهو

ديده‌ايد کساني را که قمار مي‌کنند؟ مي‌دانيد قمار بر چه پايه‌اي استوار است؟ قمار تا وقتي ادامه دارد که طرفين چيزي براي باختن داشته باشند. و وقتي همه هستي را ببازي ديگر کسي تو را به بازي نخواهد گرفت آن‌گاه تو مي‌ماني و حسرت و هوس يک قمار دوباره.


ديروز عيد قربان بود و يادمان مردي که به فرمان خداوند فرزند خويش را به قربانگاه برد. و بدون ذره‌اي ترديد تيغ را بر گلوي جواني گذاشت که سالها به انتظار آمدنش نشسته بود. و اينک فرمان داشت تا او را به دست خويش فدا کند. ابراهيم نه فرمان را به تأخير انداخت و نه از چرايي آن سؤال کرد. فرمان را به فرزند اعلام کرد و پاسخ شنيد که به هر چه که مأمور شده‌اي انجام ده، انشاءالله مرا صابر خواهي يافت( سوره صافات/102). تصور من آن است که وقتي تيغ ابراهيم گلوي اسماعيل را نبريد، ابراهيم احساس کرد که قمار تمام شد و ديگر کسي او را به چنين قمار عاشقانه‌اي دعوت نخواهد کرد که اگر بنا بود باز هم بساط نرد عشق باختن بر پا باشد پس چرا سرمايه‌ام را نپذيرفتند؟ صدايي ابراهيم را به خود آورد که قد صدّقت الرؤيا( سوره صافات/105) ابراهيم ما تو را در اين بازي پذيرفتيم چرا که تو هر چه داشتي به قمار زدي. از اين به بعد ابراهيم است و انتظار قماري ديگر. و اين قماربازان همان‌هايند که


             به قمار خانه رفتم همه پاکباز ديدم


و البته چنين قماربازاني که پاک ببازنداندکند و به سبب همين اندک شمار بودنشان ارزشمند‌اند. و مگر ابي‌عبدالله(ع) که سه روز پيش راه عراق را پيش گرفت به قمار نمي‌انديشيد و مگر وقتي که در گودي قتلگاه سر به خاک نهاده و مي‌فرمود «الهي رضاً برضاک» منتظر آن نبود که بازي دوباره آغاز شود، تا نيمه رمق باقي‌ مانده را نيز ببازد؟ و مگر وقتي که ششماهه‌اش را به خيمه برد، دامن خويش را نتکاند که اي خدا ديگر هيچ ندارم ولي هم‌چنان از تو مي‌خواهم که مرا از اين قمار عشق محروم نکني. آري چنين قماربازاني کميابند.


          خنک آن قماربازي که بباخت هرچه بودش


              بنماند هيچش الا هوس قمار ديگر




نويسنده: محمد کاظم حقاني فضل(پنجشنبه 22/10/1384 :: ساعت 2:56 صبح)


ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ