<* بر بساط نکته دانان...*>
 RSS  | خانه | ارتباط با من | شناخت نامه | پارسي بلاگ|مجموع بازديدها: 20291 | بازديدهاي امروز: 7| بازديدهاي ديروز: 17
درباره خودم
بزرگ بود و ... - بر بساط نکته دانان...
محمد کاظم حقاني فضل[125]
طلبه حوزه علميه قم هستم. ورودي سال 72. ديپلمي هم از دوران دبيرستان برايم مانده در رشته رياضي. بيشتر علاقه‏ام مسائل فلسفي کلامي و نيز کلام جديد است. نيمچه تحصيلاتي هم در رشته تخصصي کلام در موسسه امام صادق(ع) قم داشته‏ام. از سال 78 هم مشغول درس خارج شده‏ام. چيزهايي هم اين طرف و آن طرف نوشته‏ام. که بعضي از آن‏ها را از لينک روزانه مي‏توانيد ببينيد.
لوگوي وبلاگ

پيوندها و مقالاتم
تاريخ وبلاگ
جستجو
خانه دوست
اشتراک

نام:

ايميل:

 
ياهو


سر صف صبحگاه ايستاده بوديم. کلاس دوم دبيرستان بودم.  و امام براي گورباچف نامه نوشته  بود.  به توکلي همکلاسم گفتم امام کار را تمام کرد. توکلي تأييد کرد و صباغ که پشت سر ما ايستاده بود پوزخندي زد. شايد فکر مي‌کرد اين حرف‌ها خيلي بزرگ‌تر از دهان ماست.
 نمي‌دانم به خاطر تربيت خانوادگي و يا  شايد فضاي حاکم بر دهه شصت بود، هر چه بود امام در ذهن من بزرگ بود و هست. اين بزرگي ذهن و زبان مرا پر کرده است. و نه من، که بسيارند که اين آينه مي‌گردانند.


بزرگي و شايد به قول جامعه شناس‌ها کاريزما از جايي در انسان نفوذ مي‌کند که شايد خودش نفهمد. معجزه چهره نوراني امام با آن پيشاني بلند و محاسن سفيد و درعين حال ابروهاي کاملا سياه بود يا چيز ديگر، به هر حال امام براي عده‌اي حرف آخر بود. همسر شهيد همت نقل مي‌کرد که شهيد همت در سفر حج سه خواسته از خدا داشت يکي اين بودکه بر روي زميني که امام نيست او هم زنده نباشد.


اين بزرگي را مي‌توان از جمع متناقض ارادتمندان امام هم شناخت. از کروبي تا ناطق نوري و از رهبري نظام تا قائم مقام سابق که به فرمان همان امام کنار گذاشته شد و از مردم کوچه بازار تا نخبگان جامعه. که من در ارادت خالصانه اين‌ همه آدم جورواجور به امام شکي ندارم. راز اين بزرگي کجاست؟؟


طلبه که شدم به اقتضاي طبع هرزه گردم سري به کلام و فلسفه و فقه و عرفان نظري و سياست و .... زدم و ديدم که اهل هر يک از اين مرام‌ها چگونه با ديگري نزاع دارد و هر يک ديگري را به چماق تکفير يا تعصب مي‌راند. با اين حال ديد م آن‌که بزرگش مي دانم همه را با هم دارد. و عجيب است که فقاهتش باعث نمي شود که عرفا را به تيغ تکفير براند. بماند که خود از فلسفه صدرايي به عرفان ابن عربي پل مي‌زند. و اي عجب که اين عرفان نه که به کنج خانه و گوشه عزلت نمي‌فرستدش که به ميانه ميدان سياست راهنمايي‌اش مي‌کند، چنان که داعيه تشکيل حکومت و نزاع با اهل دنيا را به همه اعلام مي‌کند. و چه شعبده انگيز سياست به خرج مي‌دهد که غرقه درياي سياست مي‌گردد ولي به آب آن آلوده نمي‌شود. و در کنار اين همه زاهد است و وقتي از اين دنيا مي‌رود خانه مسکوني‌اش اجاري است و هر چه در حساب بانکي دارد سهم امام زمان(عج). با اين همه مقدس نيست و با مقدس‌ها سر جنگ دارد.


اين ها مي‌تواند عامل بزرگي انسان باشد ولي به نظر کافي نيست.


 من درباره امام زياد ‌انديشيده‌ام. شنيده ايد که «من کان لله کان الله له» هر کس که براي خدا باشد خدا براي اوست. من امام را اين ‌گونه ديدم. او براي خدا بود و همين براي عظمت کافي است
                              هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود 
         
    هرگز از ياد من آن سرو خرامان نرود




نويسنده: محمد کاظم حقاني فضل(شنبه 13/3/1385 :: ساعت 11:21 عصر)


ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ