نام: | |
ايميل: | |
مردي را پيش رسول آوردند اسير، او را ابو اُمامه گفتند، سيّد يمامه بود. رسول – عليه السلام- او را گفت: يا اسلام آر يا خويشتن باز خر، يات بکشم يا آزادت کنم،
گفت: يا محمد! اگر بکشي، مردي بزرگ را کشته باشي، و اگر فدا ستاني بزرگي را ستده باشي، و اگر آزاد کني همچنين، و اما اسلام نخواهم.
رسول- عليه السلام- گفت: بزرگي، آزادت کردم. چون اين بشنيد، گفت: «اشهد ان لا اله الا الله و انک رسول الله»، کرم تو دليل ميکند که تو پيغامبر خدايي، و برخاست و با يمامه شد و طعام مکه را مادّه از يمامه باشد، و طعام از اهل مکه منع کرد، گفت: طعام ندهم شما را تا ايمان نياري و ايشان هنوز با رسول به جنگ بودند، نامهاي نوشتند به شکايت او به رسول- عليه السلام- . رسول گفت: يا اباامامه! طعام از ايشان منع مکن، او به قول رسول ايشان را طعام داد.
گزينه تفسير روض الجنان و روح الجنان/ ابو الفتوح رازي / ص 214.