نام: | |
ایمیل: | |
امروز سالگرد درگذشت شریعتی است. در خانوادهای روحانی بزرگ شدهام که همیشه در آن نسبت به شریعتی حساسیت وجود داشت. و همین باعث شد که کنجکاو شده و پیگیر شناخت او باشم. وقتی برای اولین بار به نمایشگاه کتاب رفتم در بین کتابهایم دو کتاب از شریعتی هم خریدم. پدرم مخالف بود ولی هیچ گاه درباره کتابهایی که میخواندم چیزی نمیگفت فقط گاهی میگفت این کتابها ارزش خواندن ندارند. بگذریم سالها بعد که طلبه شدم بیشتر خواندم و البته دقیقتر و کنجکاوانهتر و چه شوری داشت نوشتههای این مرد. بعدها در مرکز تخصصی کلام حوزه، تحقیق مفصلی درباره شریعتی انجام دادم با نام دین مانا دین توانا. شاید یک وقتی آن را منتشر کردم. نتیجه تحقیق آن شد که بسیاری از تصورات درباره شریعتی چه در بین موافقان و چه در بین مخالفانش توهمی بیش نیست. مخالفت شریعتی با روحانیت هم یکی از همین توهمات است. در یکی از مصاحبههای رهبری درباره شریعتی نیز این نکته را دیدهام. و نیز این که یکی از کسانی که شریعتی را خوب شناخته است دکتر سروش است. البته فارغ از این که مخالف است یا موافق. به هر حال آنچه می خوانید چند سطر پایانی آن تحقیق است.
دکتر شریعتی متفکری است که هم چون بسیاری دیگر فرزند زمانه خویش است. تحولات روزگارش بر او تأثیر فراوان دارد، به چشم خود عقب ماندگی مفرط کشورهای جهان سوم را که اسلام دین بسیاری از آنان است مشاهده میکند، تسلط استعمار او را به ستوه آورده و رکود و رخوت مردم این کشورها او را تا مرز هتاکی به عصبانیت میکشاند، دردمندانه افول دین را به تماشا مینشیند و چارهای جز فریاد نمییابد. ولی از آن جا که شرقی است و شرق را دوست میدارد و در عین حال نمیتواند نسبت به غرب بیاعتنا باشد و افکارش همه تقسیم شدهاند، لذا خود را تقسیم میکند، آرمان و انگیزهای شرقی برمیگزیند و با راهکاری ملهم از غرب و امروزی شده و با استفاده از ادبیات و مفاهیم مارکسیستی و غربی رایج در آن روزگار در پی توانا کردن دین برمیآید تا دین ماندنی باشد. و مجموعه اینها شخصیت او را تشکیل میدهد، استواری فراوانی در راه خود به کار میبرد و پایداری ماندگاری را به نمایش میگذارد و بسیاری جوانان را شیفته خود و راه خود میکند ولی او نیز اندیشمندی است چون دیگران، آمیختهای از درستی و خطا، و آثارش نیازمند بررسیهای جدید و نو میباشد.
گاهی فوتبال میبینم و حالا که جام جهانی است بیشتر. بازی برزیل بود که دیدم رونالدینهو بعد از ضربهاش صلیب کشید. بازیکن تونسی هم سجده کرد و ایرانیها هم که وضعشان معلوم است. یعنی در هر دو طرف میدان از خدا میخواهند که پیروز میدان خودشان باشند.
در جریانهای سیاسی هم شبیه همین را دیدهام. پارسال که انتخابات بود یکی از اساتیدم میگفت که دو نفر از اساتید حوزه را جدا جدا دیدم یکی میگفت خودم و خانوادهام نذر کرده ایم تا هاشمی رأی نیاورد و دیگری با خانوادهاش نذر کرده بود تا هاشمی رأی بیاورد. یا چند سال پیش که یکی برای رأی اعتماد گرفتن مهاجرانی از مجلس صلوات نذر کرده بود.
این ضرب المثل اروپایی را هم احتمالاً شنیده اید که دزد و پلیس هر دو میگویند خدا !!
من از اینها نتیجه میگیرم که اولا باور به موجودی قدرتمند در ورای عالم ماده در درون هر انسانی خانه کرده است. و نیز اینکه رحمت خداوند آن قدر وسیع است که نیازهای این بندگان را با هر عقیدهای برآورده میکند وگرنه دلیلی نداشت که اینها این طور دعا بخوانند. جالب است که هیچ کس هم شک نمیکند که خدا این وسط بین دو طرف متناقض چگونه انتخاب میکند. تا این جای کار مشکلی نیست. مشکل آن جاست که برخی از ما وقتی دعایمان مستجاب شد و تیممان پیروز میدان شد یا در کنکور قبول شدیم و یا ... نتیجه میگیریم که ما عقایدمان و رفتارمان صحیح است و گرنه اگر آدم بدی بودیم که خدا حاجتمان را نمیداد یا اگر هم خیلی خوب نیستیم حتماً کار خیری کردهایم که خدا تحویلمان گرفته بالاخره این منم طاووس علیین شده.
یعنی همان نتیجهای که اصلا نباید گرفته شود و کلاً خلاف آموزههای دینی است.
به قول سعدی خداوند گبر و ترسا وظیفه خور دارد ولی این ماییم که باید بدانیم رحمت خداوند دلیل نمیشود که ما گبر بمانیم. ابوالحسن خرقانی میگفت هر کس بر در سرای من درآید نانش دهید و از ایمانش مپرسید که هر که بر در خدای به جان ارزد بر در بوالحسن به نان ارزد. این جمله یعنی این که نان و جان ما را خواهند رساند ولی نان رساندن دلیل بر صحت ایمان نیست
مدینه یک شهر است هر چند کوچک. کوچه بنی هاشم بخش کوچکی است از این شهر.
در کنج یکی از خانههای این کوچه زنی هست که میگرید.
مردم این شهر تحمل گریههای این زن را ندارند.
مدینه هر قدر هم که کوچک باشد معقول نیست که مردم یک شهر از گریه یک زن سرآسیمه شوند. و حتی وقتی خانه غمهای خود را به بیرون شهر منتقل میکند، سایبانش را هم برنتابند و بر سرش بسوزانند.
من میخواهم نکتهای بگویم که به نظرم علت مخالفت مردم مدینه با این گریه را روشن میکند.
مقدمه: برخی پرسشها هستند که با اندک تأملی پاسخ خود را مییابند ولی هیچ کس پاسخ درستی به آنها نمیدهد، و بلکه برخی اصل سؤال را انکار میکنند. میدانید چرا؟ یکی از علل این اتفاق آن است که یافتن پاسخ این پرسشها، به پرسشهای دیگری منجر میشود که پاسخ آنها در درون خود انسانهاست یعنی یافتن پاسخ برای مسأله اول محاکمه خویش را در پی دارد. به همین دلیل در پی آن پرسش نرفتن از همه راحتتر است. شاید راز مرگ سقراط نیز در همین نکته نهفته باشد.
حال که در مدینه زنی میگرید، مردم مدینه که راحتی خویش را بر هر چیزی ترجیح میدهند، حتی اگر صدای گریه را نشوند همین که میدانند کسی در خانه رسول خدا(ص) میگرید و این گریه تمامی ندارد. این پرسش در ضمیرشان خلجان میکند که چرا؟
پاسخ این پرسش روشن است. علت این گریه سکوت اهل مدینه است؟ حال باید پرسید چرا اهل مدینه سکوت کردند؟ پاسخ آن هم روشن است نمی خواستند آسایش خود را با درگیر شدن با طایفهای خشن که سالهاست منتظر این روزها هستند به هم بریزند. ولی آیا کسی حاضر است به این پاسخ گردن نهد؟ روشن است که نه. پس پرسش را چه کنند؟ راه حل سادهتری هست؟ پرسشگر را ساکت میکنند. در این صورت دیگر لازم نیست کسی در خلوت خود خود را محاکمه کند که چرا ساکت ماندم.
از امروز دیگر صدای گریه نمیآید. مدینه آرامش مردابگونه خود را یافته است. چرا که فاطمه ساکت است و علی هم و البته حسن و حسین و دو دختر کوچک. که آرام، آستین به دهان، میگریند.
بقیة الله آجرک الله فی مصیبة جدتک فاطمة الصدیقة الشهیدة

سر صف صبحگاه ایستاده بودیم. کلاس دوم دبیرستان بودم. و امام برای گورباچف نامه نوشته بود. به توکلی همکلاسم گفتم امام کار را تمام کرد. توکلی تأیید کرد و صباغ که پشت سر ما ایستاده بود پوزخندی زد. شاید فکر میکرد این حرفها خیلی بزرگتر از دهان ماست.
نمیدانم به خاطر تربیت خانوادگی و یا شاید فضای حاکم بر دهه شصت بود، هر چه بود امام در ذهن من بزرگ بود و هست. این بزرگی ذهن و زبان مرا پر کرده است. و نه من، که بسیارند که این آینه میگردانند.
بزرگی و شاید به قول جامعه شناسها کاریزما از جایی در انسان نفوذ میکند که شاید خودش نفهمد. معجزه چهره نورانی امام با آن پیشانی بلند و محاسن سفید و درعین حال ابروهای کاملا سیاه بود یا چیز دیگر، به هر حال امام برای عدهای حرف آخر بود. همسر شهید همت نقل میکرد که شهید همت در سفر حج سه خواسته از خدا داشت یکی این بودکه بر روی زمینی که امام نیست او هم زنده نباشد.
این بزرگی را میتوان از جمع متناقض ارادتمندان امام هم شناخت. از کروبی تا ناطق نوری و از رهبری نظام تا قائم مقام سابق که به فرمان همان امام کنار گذاشته شد و از مردم کوچه بازار تا نخبگان جامعه. که من در ارادت خالصانه این همه آدم جورواجور به امام شکی ندارم. راز این بزرگی کجاست؟؟
طلبه که شدم به اقتضای طبع هرزه گردم سری به کلام و فلسفه و فقه و عرفان نظری و سیاست و .... زدم و دیدم که اهل هر یک از این مرامها چگونه با دیگری نزاع دارد و هر یک دیگری را به چماق تکفیر یا تعصب میراند. با این حال دید م آنکه بزرگش می دانم همه را با هم دارد. و عجیب است که فقاهتش باعث نمی شود که عرفا را به تیغ تکفیر براند. بماند که خود از فلسفه صدرایی به عرفان ابن عربی پل میزند. و ای عجب که این عرفان نه که به کنج خانه و گوشه عزلت نمیفرستدش که به میانه میدان سیاست راهنماییاش میکند، چنان که داعیه تشکیل حکومت و نزاع با اهل دنیا را به همه اعلام میکند. و چه شعبده انگیز سیاست به خرج میدهد که غرقه دریای سیاست میگردد ولی به آب آن آلوده نمیشود. و در کنار این همه زاهد است و وقتی از این دنیا میرود خانه مسکونیاش اجاری است و هر چه در حساب بانکی دارد سهم امام زمان(عج). با این همه مقدس نیست و با مقدسها سر جنگ دارد.
این ها میتواند عامل بزرگی انسان باشد ولی به نظر کافی نیست.
من درباره امام زیاد اندیشیدهام. شنیده اید که «من کان لله کان الله له» هر کس که برای خدا باشد خدا برای اوست. من امام را این گونه دیدم. او برای خدا بود و همین برای عظمت کافی است
هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود
هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود
در آن روزهایی که در زمان رضا خان پهلوی و فشار طاقت فرسا برای تغییر لباس بود و روحانیون و حوزهها در تب و تاب به سر می بردند ( که خداوند رحمان نیاورد چنین روزهایی را برای حوزههای دینی) شیخ نسبتاً وارسته ای را نزدیک دکان نانوایی که قطعه نانی می خورد دیدم که گفت: به من گفتند عمامهات را بردار من نیز برداشتم و دادم به دیگری که دو تا پیراهن برای خودش بدوزد الان هم نانم را خوردم و سیر شدم تا شب هم خدا بزرگ است.
پسرم! من چنین حالی را اگر بگویم به همه مقامات دنیوی میدهم باور کن. (کتاب نقطه عطف)
پس ای عزیز فکری کن و چاره جویی نما و راه نجاتی و وسیله خلاصی از برای خود پیدا کن و به خدای ارحم الرّاحمین پناه ببر و در شبهای تاریک با تضرع و زاری از آن ذات مقدس تمنا کن که تو را اعانت کند در این جهاد نفس تا ان شاء الله غالب شوی و مملکت وجودت را رحمانی گردانی و جنود شیطان را از آن بیرون کنی ( چهل حدیث حدیث اول)
تولد بانوی کربلا حضرت زینب کبری سلام الله علیها مبارک به خصوص بر پرستاران فداکار.
نمی شود انسان هم خود پرست باشد و هم خداپرست. نمیشود که انسان هم منافع خودش را ملاحظه کند و هم منافع اسلام را باید یکی از این دو تا باشد.
پس ای عزیز، در راه ذکر و یاد محبوب تحمل مشاق هر چه بکنی کم کردی، دل را عادت بده به یاد محبوب ، بلکه به خواست خدا صورت قلب، صورت ذکر حق شود.
یک لحظه از خدا غافل نباشید، غفلت از مبدإ قدرت انسان را به هلاکت میرساند.
معنویات اساس اسلام است، سعی کنید معنویات را زیاد کنید و از تشریفات، تا آنجا که مقدور است بکاهید.
بهار توبه ایام جوانی است که بار گناهان کمتر و کدورت قلبی ناقصتر و شرایط توبه سهلتر و آسانتر است.
کسانی که برای خدا کار میکنند هیچ وقت باخت درآن نیست.
هیچگاه به کمالات خود مغرور مشو، که غرور از شیطان است. همیشه به خود بدبین باش و از سوء عاقبت در ترس و هراس باش.
چرا باید عقدههای قلبی انسان را منحرف کند و هواهای نفسانی همه چیز را کنار بگذارد و فقط عیوب را نگاه کند؟
دل به دیگر موجودات بستن – هر موجودی که باشد – از خدا غافل شدن است.
از اوّلش چیزی به خاطر ندارم
ولی دومش خاطره زیاد داشت و هشت سال ما را با نام خاتمی عجین کرد. خوب بود یا بد بماند برای یک وقت دیگر به هر حال دوم خرداد روزی است به یاد ماندنی حتی برای ناطق نوری و البته من که به خاتمی رأی نداده بودم و یقیناً برای بسیاری دیگر.
سومش هم یادآور حماسهای است که قطعا از دومش مهمتر است. از مدرسه برمیگشتم و فکر میکنم کلاس سوم بودم دیدم در مقابل پایگاه بسیج محل مشغول ساختن چیزی هستند و گویا تزیین میکنند. پرسیدم چه خبر است و جوان لباس خاکی به تن گفت که خرمشهر آزاد شده. نمیدانم تأثیر فضای آنروز بود یا همیشه اینطور بوده زیرا من با تمام کودکیام آن روز را شاد بودم و فراموشش نخواهم کرد. این خاطره شاید ابتدا طعم پیروزی داشت ولی بعدها که ممد نبودی را شنیدم وبا نام جهان آرا آشنا شدم این خاطره رنگ حماسه به خود گرفت که بسی برتر از پیروزی و فتح خاک است.
هفتمش هم هر چهار سال یکبار با افتتاح مجلس همراه است و البته بحثهای سیاسی پیرامون.
چهاردهمش هم به خوبی یادم هست که صبح امتحان انشاء داشتم سال دوم دبیرستان و پدرم سراسیمه به منزل آمد که پیراهن مشکی ام کو؟؟
از آن روزها خاطره فراوان دارم و چه همتی کردم که توانستم خیلی از روزنامههای آن ایام و عکسهایش را برای خودم جمع کنم. همان شب را به خاطر دارم و آرامشی که با اعلام خبر رهبری آیت الله خامنهای در خودم یافتم. از آن یک روز آنقدر خاطره جسته و گریخته و صحنه تار و روشن در ذهن دارم که بی هیچ شکی آن را طولانی ترین روز عمر من کرده است. به خوبی به یاد دارم که صدای کلاغها به گوشم نمیرسید شاید هم من نمیشنیدم.
پانزدهمش شاید مهم تر باشد چون دوم و سومش و بیست و هفتماش همه وابسته به همین یک روزاند که اگر نبود و نبودند کفنپوشان آن روز شاید امروز حتی نشانی از برخی چیزها که مقدسشان میدانیم نبود.
هجدهم و بیستو یکماش برایم با انتخابات یکی شده است. دوم خاتمی و دوم هاشمی و البته توکلی و جاسبی که در هر دو شریک بودند.
بیست و هفتمش احمد ینژاد را به عرصه آورد. برای قضاوتش هنوز زود است لااقل برای من که به او رأی ندادهام.
بیست و نهماش یادآور شریعتی است. شیعه یک حزب تمام،و تشیع صفوی و تشیع علوی، زر و زور و تزویر، انتظار مذهب اعتراض، حسین وارث آدم، فاطمه فاطمه است و .... . آخ که چقدر من درباره این آدم با این و آن بحث کردهام.
سی و یکماش هم چمران. شمع سوزان عرفان و خلوص و از همه چیز گذشتن برای نجات دیگران و خویشتن و بالاخره سوختن و البته افروختن.
یادش به خیر رضا قاسمی دوست دوران دبیرستان که میگفت دیوانگی با رسیدن به جنون فرق دارد. و من چقدر این تعبیر را میپسندیدم.
این را گفتم که بگویم خیلی از کارهای دینی ما با عقل!!! جور درنمیآید. مثلا از خواب ناز صبح بهاری پاشدن و نماز خواندن یا خیلی از چیزها را به اسم این که حرام است نخوردن و تازه همان حلالها را هم در ماه رمضان نخوردن که روزهام! با کدام عقل میسازد. پرداختن مقداری از درآمد به اسم خمس و از همه بالاتر کشته شدن در راه دیگران چه منفعتی را تأمین میکند؟ و مگر عقل آدمی حکم نمیکند که باید در پی منافع بود و یا این که جلو ضرر را از هر کجا بگیری منفعت است و لابد منفعت خوب است که باید در پی آن باشیم.
روشن است که همه این کارها دیوانگی و یا به تعبیر رضا، جنون است. باور کنید با منطق زندگی!!! جور در نمیآید که آدم خودش را از این همه لذت محروم کند.
دینداری یعنی جنون و من میگویم بدون مقداری جنون نمیتوان دین دار بود. بالاتر از من حافظ است که میگوید اصولا اولین شرط دین داری مجنون بود ن است؛
به نظر شما قیس عامری که عمری در پی لیلی دوید عاقل بود یا دیوانه ؟
من میگویم دیوانه و مجنون هر دو عقل را زیر پا گذاشتهاند با این فرق که دیوانه عقل را زیر پایش گذاشته تا لهش کند و نبیندش، ولی مجنون عقل را زیر پایش گذاشته تا بالاتر برود و به نوعی عقل را نردبان قرار داده است. با این حساب فرد دینداری که خدا و پیامبر و کتاب را با عقل میپذیرد از عقل نردبانی میسازد تا ترقی کند و بالاتر از عقل معاش و جزئی نگر، پای درعرصه عقل معاد و کلی نگر بگذارد. و البته که قواعد این دو عرصه با هم متفاوتند.
نتیجه آن که هر گاه دیدیم دینداری ما با عقل جزئی نگر و معاش اندیش ما همراه شده و دین ما د رمسیر دنیا قرار گرفته و خدای ما سبب رسیدن به خرما شده باید در دین داری خود تجدید نظر کنیم. باز هم به قول سید حسن حسینی:
شاعری خرما را
با خدا قافیه کرد
تاجران رحم به حالش کردند
ناقدان شاعر سالش کردند
یکی از کتابهایی که از نمایشگاه خریدم کتاب برادههای مرحوم سید حسن حسینی شاعر و محقق برجسته است. بریده هایی از آن را برایتان می نویسم. نیشتر خوبی دارد و خوب میگزد آدم را.
بعضیها فقط هنگام عطسه کردن متوجه آفتاب میشوند.
اگر خفاش هم باشی خواه ناخواه با حرکت زمین به گرد خورشید میگردی.
معمولا آدمهای گرسنه زودتر از زندگی سیر میشوند.
مشکل اکثر پیامبران این بود که میبایست برای کورها کارهای چشمگیر انجام دهند.
متملق جیببری است که به جیب روح دستبرد میزند.
در جناح مؤمنان شرط پیروزی سپیدی باور است نه سیاهی لشگر.
گل محمدی باش تا محتاج ادوکلن فرانسوی نباشی.
فرق دل، با ساعت در این است که ساعت وقتی زنگ بزند صاحبش را بیدار میکند اما دل وقتی زنگ بزند صاحبش را میخواباند.
یأس: پاشنه آشیل روح.
زبانی که حق را نگوید فقط به درد لیسیدن بستنی قیفی میخورد.
زانوان یک مؤمن فقط در برابر خدا طعم خاک را میچشد.
هیچ مکانی آنقدر شلوغ نیست که نتوان با خدا خلوت کرد.
گویند: یکی از جمله صالحان به بازار رفت تا بندهای خرد. غلامی را نزد او آوردند؛
گفت: یا غلام چه نامی؟ گفت: فلان.
گفت: چه کار کنی؟ گفت: فلان کار.
گفت: نخواهم این را دیگری را بیاری. غلامی دیگر بیاوردند،
گفت: یا غلام! چه نامی؟ گفت آن که توام خوانی.
گفت : چه خوری؟ گفت آنچم تو دهی؟
گفت: چه پوشی؟ گفت: آنچه توام پوشانی.
گفت: چه کنی؟ گفت: آنچه توام فرمایی.
گفت چه اختیار کنی؟ گفت من بندهام، بنده را با اختیار و فرمان چه کار؟
گفت: این بنده راستینه است. او را بخرید. (ج1، ص 88)
به تعبیر سعدی:
بنده را نام خویشتن نبود هر چه ما را لقب دهند آنیم
گر برانند و گر ببخشایند ره به جای دگر نمی دانیم
وقتی روز روز معلم است باید از معلمها تعریف کرد و البته همه هم همین کار را میکنند. ولی من نمیتوانم انتقاداتم را پنهان کنم. بالاخره من هم روزگاری دانش آموز بودهام. نمیگویم معلم خوب نداشتم من چندین معلم و دبیر خوب و بلکه بسیار خوب داشتهام که در بسیاری موارد هنوز خود را مدیون آزاد اندیشی و تعهد آنان به کارشان می دانم. هرگز آقای ایازی دبیر ادبیات سال سوم دبیرستان را فراموش نمیکنم. همه عشقش رشته و درسش بود و چقدر بچه ها را تغییر داد. ولی مشکل آن جاست که همه مثل آقای ایازی نبودند.
معلمی داشتم در سال دوم ابتدایی که بعدها که برزگتر شدم به این نتیجه رسیدم که عقدهای تر از او به عمرم ندیدهام. به کوچکترین بهانهای بچهها را فلک میکرد و چه ناجوانمردانه سایر بچه ها را وادار میکرد که چوب فلک را برایش نگهدارند و طرفه این که این کار هر روز بود.
معلمی داشتم که ساعتهای فراوانی از کلاس را به سخنان خارج از درس اختصاص میداد و البته معلمی که زبان خارجه و ریاضی و هنر را با هم درس می داد و هیچگاه بدون کابل برق یا شیلنگ به کلاس نیامد. دبیری داشتم که شیمی درس می داد و روزی که بچههای دبیرستان دفترش را کش رفتند هیچ چیزی برای درس دادن نداشت.
به نظر شما من هم باید از معلمهایم متشکر باشم؟؟ البته من همیشه متشکر م و نقص عده ای را به کمال دیگران میبخشم. ولی باور کنیم بسیاری از ضعفهای بچههای ما در عرصه های مختلف نتیجه ضعفها نادانیها و ندانمکاری ها و گاهی دشمنیهای معلمها ست این واقعیت را نمیتوان انکار کرد. بسیاری از آموزگاران ما اصلا اهل مطالعه و بلکه تعهد کاری نیستند. و البته قبول دارم که مشکلات فراوانی مانع آنهاست ولی باور کنید دبیرعاشق و متعهد هم مشکل دارد.
با همه این احوال معلم آنقدر عزیز است که همیشه خاطره اش شیرین است. به خصوص برای من که سالهاست از آن میز و نیمکت های خیال انگیز فاصله گرفتهام. من دعایم همیشه پشت سر دبیران و معلمان هست به جز همان یک عقدهای کلاس دوم ابتدایی.
یک حکایت از حکایتهای اسرار التوحید فی مقامات الشیخ ابی سعید
آورده اند که روزی شیخ ما قدس الله روحه العزیز در نیشابور به محلهای فرو میشد و جمع متصوفه، بیش از صد و پنجاه کس بازو به هم. ناگاه زنی پارهای خاکستر از بام بینداخت، نادانسته که کسی میگذرد. از آن خاکستر بعضی به جامه شیخ رسید. شیخ فارغ بود و هیچ متأثر نگشت. جمع در اضطراب آمدند و گفتند: «این سرای باز کنیم.» و خواستند که حرکتی کنند. شیخ ما گفت: «آرام گیرید، کسی که مستوجب آتش بود به خاکستری با زو قناعت کنند، بسیار شکر واجب آید .» جمله جمع را وقت خوش گشت و بسیاربگریستند و نعرهها زدند. ( انتشارات آگاه ج1 ص 209)
نکته: من از آن جا که در صحت تاریخی این گونه حکایت ها شک دارم فقط به عنوان تذکری به نکته اصلی آنها را میخوانم و مینویسم و امیدوارم که برداشت تبلیغ تصوف یا هر عنوان دیگری نشود. هر چند سر دشمنی با تصوف هم ندارم.
چند روز پیش هم در تلویزیون یکی از خانمهای تجمع کننده در برابر مجلس میگفت بدحجابها هویت ندارند.
من هم معتقدم که حجاب و کلاً پوشش به هویت انسان مربوط است ولی قائل نیستم که بد حجابها هویت ندارند و یا هویت دینی ندارند.
دلیل این مدعا هم این است که حجاب با آنکه جزو ضروریات دین است ولی در جامعه ما بیش از آنکه رنگ دینی داشته باشد رنگ سنت به خود گرفته است. سنت مجموعهای از ثابتات است که از گذشتگان ما به ما رسیده است. انسان امروزی دلیلی برای متابعت از میراث گذشته نمیبیند. من هم البته به او حق میدهم. صرف این که چیزی از نیاکان ما رسیده آن را با ارزش نمیکند. روزگار مدرن روزگار سرکشی از سنت است. و هر چه که خود را به سنت آویزان کند محکوم به فنا است.
من اصولا برا ی حجابی که از پایگاه دین انتخاب نشده باشد ارزشی قائل نیستم. هرعمل دینی وقتی ارزش دارد که به دلیل دینداری انتخاب شده باشد. به نظر من حجاب بسیاری از مردم روستا نشین و یا عشایر هیچ ربطی به دین ندارد و به یک معنا بد حجاب واقعی همانها هستند البته من نه حجاب آنها را دینداری می دانم و نه بد حجابیشان را بی دینی. هر دو این رفتارها ناشی از هویت خاص سنتی آنهاست.
بماند، بعد از انقلاب حجاب، علاوه بر رنگ سنت، آهنگ حکومت را هم به خود گرفته است. و باز هم روشن است که وقتی خارج از مرز حکومت قرار گرفتیم دیگر نیازی به اطاعت از آن نداریم ویا اگر خود حاکمیت کاری به کار ما نداشت، ما هم دلیلی نخواهیم داشت که به اوامر حکومت گردن بنهیم.
گمان میکنم راه چاره از بین سخنانم پیداست. اگر میخواهیم دختران و زنان ما با حجاب شوند:
اول باید حجاب را امری دینی و نه سنتی معرفی کنیم و این مطلب مورد پذیرش مردم قرار گیرد و این البته وظیفه من و امثال من است و البته هر دیندار وظیفه شناس دیگر.
دوم هم دست برداشتن حکومت از سر حجاب است.
نکته: من از دیدگاه ارزشهای فردی به مسأله نگاه میکنم و گمان من بر این است هدف انقلاب اسلامی و اصولا هدف دین این است که انسان ها دیندار باشند و به انتخاب خود به آموزههای دینی گردن بنهند. من گمان نمیکنم از ترس حکومت و یا پدر و مادر و یا فشار هنجارهای جامعه حجاب داشتن هدف دین و هدف انقلاب اسلامی باشد. البته فایده حجاب غیر دینی امنیت روانی بیشتر جامعه است ولی شاید امروز تلاش برای افزایش این امنیت روانی از جهت دیگر ناامنی روانی ایجاد کند. من در این مورد چندان چیزی نمیدانم.
چند روز پیش برای نوشتن یک نیمچه مقاله به کتاب «روانشناسی و دین» نوشته کارل گوستاو یونگ روانشناس معروف سوئیسی مراجعه کردم. او بعد از فروید پر آوازهترین روان کاو قرن بیستم است. نکات جالبی در کتابش بود. یکی دو فراز از کتابش را مینویسم.
من در ضمن تجربه حرفهای خود به بسیاری از افراد برخوردهام که با یک چنین تجربه مستقیم (برخورد مستقیم با حالت دینی) امام نمی خواستند یا نمیتوانستند خود را تسلیم یک تشخیص کلیسایی (بخوانید دینی) کنند. من در حالات بحرانی آنهاأ یعنی کشمکشهای شدیدشان و ترسشان از دیوانه شدن و پریشانیها و ناامیدیها و افسردگیهایشان که غالبا وحشتناک و در عین حال عجیب بود با آنها همراهی کردهام و به همین علت کاملا معتقد شدهام که اعتقادات و مناسک دینی لااقل از لحاظ روش بهداشت روانی اهمیت خارق العاده ای دارند (ص 50)
انسان امروزی به هر چیز که علامت علمی بر آن گذاشته شده باشد ایمان تزلزل ناپذیری دارد. اثر چنین علامتی د رمطمئن ساختن مردم تقریبا مثل اثر آن عبارت مشهور لاتینی است که « چون رم چنین گفته است مسأله خاتمه مییابد». به عقیده من یک نظریه علمی هر قدر هم که دقیق باشد از لحاظ حقیقت روانشناسی ارزشش کمتر از یک اعتقاد مذهبی است. (ص 53)
علی رغم آنچه دنیا درباره تجربه دینی فکر کند، کسی که این تجربه به او دست داده باشد صاحب گوهر گرانبهایی است، یعنی صاحب چیزی است که به زندگی معنی میبخشد، بلکه خود سرچشمه زندگی و زیبایی است و به جهان و بشریت شکوه تازه ای میدهد. حال بر چه اساس و مبنایی میتوان گفت که یک چنین زندگی مشروع نیست و یک چنین تجربه اعتبار ندارد و یک چنین ایمان چیزی جز وهم و خیال نیست؟ آیا برای پی بردن به حقایق ابدی هیچ حقیقتی بهتر از آنچه دستگیر و کمک انسان در زندگی باشد وجود دارد؟(ص 123)
تکمله: این مطالب در بحث کارکردهای دین مطرح میشوند. در ضمن این مطالب از چاپ سوم کتاب 1382 نقل شده است. درباره دین و روان میتوانید این مطلب را هم از وبلاگ پیامبران زمان ما ببیند بد نیست
این سرمقاله مرا به افکار چند سال پیشم باز گرداند؟ که چرا انسانها درباره برخی از مسائل فکر نمیکنند و با وجود داشتن آگاهی خلاف علم خودشان عمل میکنند؟ آن موقع به نظرم رسید که فکر کردن درباره برخی مسائل باعث ایجاد پرسشهایی میشود که یافتن پاسخ آنها مساوی است با زیر و رو کردن تمام زندگی و اندیشهها و باورهای یک نفر. باور کنید این کار عذاب غیر قابل تحملی است.
مثلاً همین سؤال فوق، در پی خود این سؤال را خواهد آورد که اصلا چرا در تهرانیم؟ فرق تهران با سایر شهرها چیست؟ آنچه تهران دارد خوب است یا بد؟ آیا از امکانات تهران می توان گذشت؟ اگر نه پس مردم سایر شهرها چه میکنند؟ عادت کردهاند؟ چرا ما عادت نکنیم؟ اگر شغلمان چنین اقتضا میکند چرا شغل دیگری نداریم؟ و و و ... من احساس میکنم اگر کسی بنا داشته باشد به تمام این پرسشها پاسخی قانع کننده بدهد باید تمام گذشته و بلکه تمام باورهای ریز و درشت خود را مرور کند و هر یک را دوباره ارزیابی کند؟ به نظر شما این اتفاق ویرانگر را میتوان تحمل کرد؟ آیا میتوان علیه خود کودتا کرد؟
ما انسان ها که اعجوبههای خلقت هستیم راه حل ساده تری داریم!! پاک کردن صورت مسأله، یا همان که میتوان غفلت نامیدش، منتها این بار غفلتی خود خواسته. در حالی که قرآن ما را به بازنگری در عقاید گذشتگان میخواند و برای عقاید اصیل برهان طلب میکند و هدف از عبادت را یقین معرفی میکند.
به نظر من هر کسی که مهاجرت میکند این برتری را بر دیگران دارد که با مشهورات محیط خود مخالفت کرده و گذشته خود را بازنگری کرده است. ممکن است او در تشخیص خود اشتباه کند و به جای کعبه به ترکستان مهاجرت کند ولی در نظر من هر کسی که باورهای خود را به چالش میکشد و دوباره خوانی میکند بر دیگرانی که از فکرهای سهمگین میگریزند برتری دارد.
قبلاً هم درباره ارزش مهاجران نوشته بودم، شاید این نکته نیز یکی از وجوه ارزشمندی مهاجران در قاموس اسلام باشد.
هرکس در راه خدا هجرت کند در زمین جاهای امن فراوان و وسعت مییابد(سوره نساء 100)