نام: | |
ايميل: | |
دين يا نهضتهاي کاريزماتيک ديني به هر دليل که به وجود آمده باشند از نظر ماکس وبر (جامعه شناس) عبارتند از گسست از سنت و وضعيتي استقرار يافته. پارسونز در توضيح نظر وبر مينويسد: «اين حقيقت که نبوت به ذاته دربردارنده شکاف در سنتگرايي است به اين معنا است که ارتباط پيامبر و همچنين پيروانش با جامعهاي که در آن ظاهر شدهاند، به ويژه با حاملان سنت مذهبي و نيز ساير عناصر آن به شدت دچار اشکال است». وبر سنتگرايي را قويترين عامل بازدارنده عقلاني سازي ميداند. « پيشبرد فرايند عقلاني سازي مستلزم شکاف در سنتگرايي است و به عکس هر شکاف عمدهاي در سنتگرايي مستلزم عقلاني سازي است» منظور آن است که پيامبران سنتشکن مجبور خواهند بود که سنتشکنيهايشان را توجيه کنند و اين مستلزم رويکردي عقلاني و جامع به دنيايي است که آنها در آن زندگي ميکردند.« در حقيقت پيامبر براي آن که گسستن از سنت و وضعيت بهنجار را مشروع جلوه دهد بايد به منبعي از اقتدار اخلاقي متوسل شود».
آنچه خوانديد بريدهاي است از کتاب «تأملاتي جامعه شناسانه درباره سکولار شدن» نوشته هادي جليلي.
من به اين مسأله زياد فکر ميکردم که چرا پيامبران با مخالفتهاي بسيار شديدي از سوي مردم خود مواجه ميشدند؟ اين توجيه که ارباب ثروت و قدرت عامل اصلي بودند به نظر من قانع کننده نبود. خودم با تأمل به اين نتيجه رسيدم که پيام پيامبران در واقع مبارزه با سنتها و باورهاي سوالناپذير و رسوب کرده در اذهان مردم بوده است. و به قولي شورش عليه سنتهاي جاري در جامعه. بزرگترين جرم پيامبران تشويش اذهان عمومي و به هم زدن آرامش قبرستاني حاکم بر افکار بوده است. و به همين دليل است که حتي از سوي مردم عادي جامعه خود نيز به سختي مورد پذيرش قرار ميگرفتهاند. تأکيد چندين باره قرآن بر نفي باورهاي پدران و گذشتگان نشان از همين نکته دارد. امشب داشتم مطالعه ميکردم که ديدم نظري را که ميپسندم اين دو جامعه شناس برجسته تاييد کردهاند، ذوق کردم و براي بينندگان وبلاگم نوشتم. بي مناسبت هم نبود و با شب مبعث پيامبر بت شکن اسلام يکي شد. با اين حساب بزرگترين بتي که با بعثت و به همت پيامبر اعظم الهي(ص) شکسته شد، بت باورهاي ديرينه و بيريشه بود.
در فرهنگ ايراني – شيعي، علي، شايد اولين نامي باشد که هر کودکي با آن آشنا مي شود و صدايش ميزند بدون آن که بداند علي کيست و کجاست و چرا ياعلي...؟
از اين رد پاهاي فرهنگي و تمدني علي(ع) در فرهنگ ايراني- شيعي که بگذريم، به گمانم کميل، اولين دروازهاي است که در ايران ما – به ويژه در چهره فرهنگي و مذهبياش- به دنياي اسرار آميز علي گشوده ميشود. آن جا که علي خود را مي نمايد، و بدون نقاب در برابر ديدگان علي جويان خودنمايي ميکند.
البته در ذهن و زبان ايرانيان، علي درب بزرگ خيبر را نيز کنده و در خندق نيز پشت پهلواني را به زمين آورده و در برابر جسارت مرد يا نامرد زمين خورده، خشم خود را فرو برده و بعد ضربتي زده است و در ا?حد شمشيري از آسمان برايش رسيده و شبهاي فراوان نان و خرما بر دوش کوچهها را گشته است و ... و چند تصوير ديگر که همه ميشناسيم و بالاخره اين که در مسجد ضربت خورده است. ولي به نظرم در هر يک ازاين تصويرها لباسي بر تن علي است که بخش عمده حقيقت علي را ميپوشاند. چنان که لباس ما بخش بزرگي از ما را ميپوشاند. عرياني علي را شيعه براي اولين بار- البته شايد- در دعاي کميل ميبيند و البته بعد که بزرگتر شد در مناجات مسجد کوفه. لااقل براي من اين طور بود. دعاي کميل رودي است که ما را به اقيانوس علي ميرساند.
علي حقيقتي ندارد جز بندگي خدا و هر چه تصوير از علي در ذهنمان داريم، در حقيقت جلوهاي از بندگي علي است که به رنگي درآمده، عدالت و شجاعت وسخاوت و کرامت و ... همه رنگهايي هستند از طيفي از نور که بندگي را تشکيل ميدهند. ولي اين طيف رنگ وقتي بخواهد خود را بنمايد، پرتوي است بيرنگ، و اين بي رنگي بندگي علي در مناجاتش ميدرخشد و بر هر رنگي غلبه ميکند و شيعه علي را وادار ميکند تا به خود بقبولاند: آنکه اين همه نام براي شناساندنش داريم نام حقيقياش «بنده» است و اين همه علو از آن همه بندگي زاده شده است.
الهي و ربي من لي غيرک ...
مدتي بود رمان نخونده بودم، کارت کتابي هم داشتم که به طرفةالعيني خرجش کردم و يکي از کتابهاي خريداري شده، شد بيوتن رضا امير خاني، خوندمش. چند نکته به نظرم رسيد که مينويسم؛
اول اين که: کتاب آدمي را ياد از کرخه تا راين ميندازه. هر چند به نظرم کار حاتمي کيا قشنگتره.
دوم اين که احساس سفر نامه خوندن به خواننده دست ميده، شايد هم علتش اين باشه که من مصاحبه اميرخاني با شهروند امروز را خونده بودم و ميدونستم که براي اين کتاب يه سفرم به آمريکا داشته.
سوم اين که من داستان سيستان را هم خوندم و خيلي نپسنديدم. البته شايد به خاطر سر و صداي زياد کتابهاي امير خاني انتظار من بالا بوده به علاوه که من سفرنامه زياد خوندم. به هر حال خداييش اين بيوتن قويتره.
بعديش اين که به نظرم اين ضعف يه رماننويسه که به جاي قصه و تصوير، آدمهاي قصهش حرف بزنند، براي من قابل قبول نبود که آرمي به ارمي بگه تو نتونستي آمريکا رو هضم کني!!!! کتاب هدفي جز بيان همين يه جمله نداره. نبايد اين رو از زبان شخصيتهاش بيان کنه.
بعدش هم اين که تو اين قصه هر چي ديندار يا متظاهر به دينداريه نامرده و تنها مرداي اين قصه بيدينها هستند؛ يه راننده گردن کلفت تراک! و جاني که يه سياهه و ظاهرا ديني هم نداره. يه کمي هم آرميتا، و عبدالغني و هر کسي که ظاهرش ديندارتره البته هفت خطتر و بدجنستره. انصافا اميرخاني هر چي غيض و غضب از به قول خودش دين استحاله شده داشته تو اين رمان خالي کرده.
يه مطلبم اين که تو اين رمان نويسنده گاهي وارد داستان ميشه و حرفهايي ميزنه، شايد اين يه جور نوآوري باشه! ولي به نظر من که از تنگي قافيهاست.
ديگه اين که اميرخاني معيار اين استحاله رو «پول پرستي» ميدونه و تکرار مي کنه که «کل درهم عندهم صنم». که البته اين خودش از اونجاهاييه که به جاي تصوير، يا نويسنده حرف ميزنه يا شخصيتهاش به علاوه که به نظرم جوهر اين استحاله چيز ديگهايه که بماند... .
ديگه اين که به قول وبلاگ کوهپايه آموزش زبان هم داره و اصطلاحات انگليسي رو خوب يادتون ميده.
و آخر اين که مگه آدم از جون يه رمان چي ميخواد؟ مگه به جز اينه که خسته نشه و لذت ببره و البته راهي به پس زمينه فکر نويسنده پيدا کنه؟ بيوتن همه اينها رو داره، به رمان خوانها به ويژه از جنس مذهبي و حزب اللهيش توصيه مي کنم بخونند، خسته کننده نيست. لذت هم ميبريد.
چند سال پيش تحقيق مفصلي درباره شريعتي داشتم و مطالبي نوشتم. آنچه مي خوانيد چند جمله از خود دکتر شريعتي است در معرفي خودش که به نظ من براي معرفي شريعتي کافي است. دو بند هم از نوشته خودم را آوردهام که در آغاز و پايان تحقيقم با عنوان (دين مانا دين توانا) نوشتهام.
«پدرم نخستين سازنده ابعاد نخستين روحم».(دکتر شريعتي در آينه خاطرات/ ص360)
«گورويچ که نگاهي جامعه شناسانه به چشمان من بخشيد و جهتي تازه و افقي وسيع در برابرم گشود و پروفسور برک، مذهب را نشانم داد و فهماند که از پشت عينک جامعه شناسي چگونه ميتوان ديد و همين درس بزرگ موجب شد که صدها هزار دانسته بيهودهاي که در اين جا آموخته بودم و به کار نميآمد، همه به درد بخور و ارجمند شد».(مجموعه آثار 13/ ص 327)
«همه عمر حقيقيام و تمام زندگي معنويام در همين سه رشته جامعه شناسي و فلسفه تاريخ و اسلام شناسي گذشته و ميگذرد، و در اين جا تلمذ علماي بزرگ اسلامي کردهام و در خارج چندين سال شاگرد گورويچ و آرون جامعه شناس و پروفسور ماسينيون و ژاک برک و برانشويگ وهانري ماسه اسلام شناس بودهام و طلبه وار درسشان را خواندهام و تمام فکر و ذکر و اوقات اشتغال و فراغتم همه در همين مسائل گذشته و ميگذرد».(مجموعه آثار4/ ص 203)
« من از يک سو شرقي هستم و از سوي ديگر يک مسلمان با روح و بينش و نگرش شيعي و از سوي ديگر انساني که در اين عصر زاده شده است و زندگي کرده است. و اين عصر، عصري است که ويژگيهاي خويش را دارد، عصري که تصاعد پليدي وجود به اوج خود رسيده است و از سوي ديگر آزادي و عدالت به اوج خود. و در طول تاريخ هرگز چنگيزي تا بدين غايت که اينها ميکنند، چنگيزي نکرده است».(مجموعه آثار 25/ ص 351).
آنچه در بدو نظر در آثار شريعتي جلوه بيشتري دارد، نقد کوبنده او بر بسياري از عقايد رايج مردم است که گاه بسيار تند و طعنه آميز ميشود. انتقادهاي صريح او به روحانيت و تفسير رسمي دين، به موقعيت او در ميان متدينان جامعه آن روز لطمات فراواني وارد کرد. با اين همه مطالعه آثار او شخصيت ديگري را به نمايش ميگذارد که وراي همه اين قيل و قالهاست. او شايد جزو نخستين افرادي است که در کشور ما به دين، از برون آن مينگرد نه از درون. و به راحتي عقايد خود را به کناري گذاشته و بيشتر از منظري جامعه شناسانه و گاه تاريخي، دين را تماشا و تحليل ميکند. لذا احکام کلياي که درباره دين صادر کرده فراوانند. آثار او به نوعي بيانگر انتظار او از دين است، او ديني را تحليل و ترويج ميکند که انتظارات او را برآورده کند.
دکتر شريعتي متفکري است که هم چون بسياري ديگر فرزند زمانه خويش است. تحولات روزگارش بر او تأثير فراوان دارد، به چشم خود عقب ماندگي مفرط کشورهاي جهان سوم را که اسلام دين بسياري از آنان است مشاهده ميکند، تسلط استعمار او را به ستوه آورده و رکود و رخوت مردم اين کشورها او را تا مرز هتاکي به عصبانيت ميکشاند، دردمندانه افول دين را به تماشا مينشيند و چارهاي جز فرياد نمييابد. ولي از آن جا که شرقي است و شرق را دوست ميدارد و در عين حال نميتواند نسبت به غرب بياعتنا باشد و افکارش همه تقسيم شدهاند، لذا خود را تقسيم ميکند، آرمان و انگيزهاي شرقي برميگزيند و با راهکاري ملهم از غرب و امروزي شده و با استفاده از ادبيات و مفاهيم مارکسيستي و غربي رايج در آن روزگار در پي توانا کردن دين برميآيد تا دين ماندني باشد. و مجموعه اينها شخصيت او را تشکيل ميدهد، استواري فراواني در راه خود به کار ميبرد و پايداري ماندگاري را به نمايش ميگذارد و بسياري جوانان را شيفته خود و راه خود ميکند ولي او نيز انديشمندي است چون ديگران، آميختهاي از درستي و خطا، و آثارش نيازمند بررسيهاي جديد و نو ميباشد.
سايت فردا هم مصاحبه اي از رهبر انقلاب منتشر کرده با عنوان شريعتي يک چهره هم چنان مظلوم که در سال 60 و توسط روزنامه جمهوري اسلامي انجام شده است.
چند وقت پيش مطلب زير را يکي از دوستان برايم ايميل کرد از يک وبلاگ و خوشم آمد تصميم گرفتم چيزي در موردش بنويسم:
يک مسئله شرعي:
پدري پس از فوت خود قطعه زميني را براي هفت فرزندش به ارث ميگذارد. چون فرزندان خود گرفتاريهاي مختلف زندگي خويش را دارند و شغل هرکدام چيز ديگري است، هر هفت نفر موافقت ميکنند که باغباني را استخدام نمايند تا آن قطعه زمين را آباد کند. قرار ميشود مخارج آبادسازي آن زمين را هر هفت نفر به تساوي تقسيم کنند و در نهايت کل مبلغ مورد نياز سال اول را يکجا در اختيار باغبان قرار دهند تا صرف کاشت و آباداني زمين گردد.
باغبان مذکور مقداري از پول را صرف زمين ميکند اما سر از خود بخشي از آن مبلغ نزد وي را بدون اطلاع يا ثوابديد صاحبان مال، خرج خانوادهاي ميکند که فکر ميکند «مضطر» هستند. حال سه سوال پيش ميآيد:
اول) آيا باغبان مرتکب «خيانت در امانت» شده؟ آن پول نزد وي بوده براي منظوري خاص نه براي کمک به ديگري. ايشان آن بخش پول را خرج منظور مورد نظر صاحب مال نکرده.
دوم) با توجه به ناراضي بودن سه نفر از هفت نفر صاحب اصلي مال، آيا خانواده دريافت کننده کمک ميتوانند اين پول شبههناک را خرج کنند؟ آيا اين پول که الان در اختيار آنان است حلال ميباشد يا حرام؟
سوم) اگر هفت نفر را در ده ميليون نفر ضرب کنيم و بشود هفتاد ميليون و قطعه زمين فوق را هم ده ميليونبار بزرگترش کنيم تا بشود «کشور» و باغبان بالا را نيز ده ميلونبار ارتقاء درجات بدهيم در هرم اجتماع تا بشود دولت (يا مثلا شهردار تهران!!!) و آن خانواده مضطر را نيز ضرب در ده ميليون کنيم تا بشود لبنان يا غزه يا از اين دست، آيا جواب سوالات اول و دوم تغييري ميکنند؟
من هم به عنوان يک طلبه، بدون آن که بخواهم از رفتار دولت و يا شهرداري دفاع کنم و يا اين که انتفاد کنم چند مطلب در مورد اين سوال فقهي مي نويسم:
1. نمايندگاني که به مجلس مي روند نماينده همه مردم نيستند به اين معنا که هميشه کساني هستند که به اين نمايندگان راي نداده و اصلا آنها را قبول ندارند، با اين حال مصوبات هر مجلسي قانون رسمي و مشروع آن کشور است. مي خواهم نتيجه بگيرم که رابطه مردم با حاکمان اعم از نماينده يا شهردار يا دولت، رابطه وکيل و موکل نيست. و اگر باشد دولت وکيل تام الاختيار و بلا عزل است. واقعا چند درصد مردم تصميم دولت و مجلس براي سهميه بندي بنزين يا قميت پودر رختشويي را قبول دارند؟ حالا اگر در سوال فوق آن باغبان وکيل تام الاختيار و بدون عزل باشد آيا کارش غلط است؟
2. دولتها منابع مالي متعددي دارند، مثل ماليات و عوارض گوناگون و ... که يکي هم انفال است مثل معادن و رودخانه ها و درياها و ... اين که مالک اين اموال کيست محل بحث فقهي است برخي آن را ملک مردم مي دانند و برخي هم مالک آن را امام مي دانند يعني امام معصوم که طبعا در اختيار نايب امام، يعني فقيه جامع الشرايط خواهد بود و اوست که تصميم مي گيرد که کجا و چگونه هزينه شود.
3. فرض کنيم انفال و ساير دارايي هاي کشور از آن مردم باشد نه امام معصوم يا حکومت، حال اين پرسش رخ مي نمايد که کدام مردم؟ مردم همين کشور يا همه مردم جهان؟ شما مي پذيريد که چون پدر و مادر من ايراني بوده اند من بايد از نفت بهره ببرم( و پولش بيايد سر سفره ام !!!!) ولي مثلا افغاني ها بهره اي نبرند فقط چون کمي آن طرفتر به دنيا آمده اند؟
4. اگر نفت و انفال از ان ايرانيان است، کدام ايرانيان؟ ما که الان بالفعل ايراني هستيم؟ يا مثلا به اهالي هرات و قفقاز و گرجستان و ... هم که تا يک و نيم قرن پيش جزو ايران بودن حقي مي دهيد؟ به نظر شما ما از نفت بحرين سهمي نداريم؟ به طور واضح سوالم اين است که مرزهاي کاملا تصنعي و ساختگي چگونه مي تواند باعث ملکيت يا عدم ملکيت نسبت به چيزي بشوند؟ و چگونه است که مثلا يک فرد خارجي فقط مي تواند با گرفتن تابعيت ايراني در اين سرمايه عظيم سهيم شود ولي خواهر و برادر او که فقط در داشتن شناسنامه يا پاسپورت با او فرق دارند چنين حقي ندارند؟
5. اگر باغبان سوال فوق احساس کند که بايد کمي از پول مورد نظر را صرف کمک به همسايه محتاج کند تا امنيت بيشتري براي باغ هفتاد ميليوني و ساکنان آن حاصل شود آيا اين کار تصرف در مال غير محسوب شده و حرام است؟
امروز مجله کيهان فرهنگي خريدم بعد از مدتها. ويژه مرحوم حاج شيخ هاشم قزويني از اساتيد به نام حوزه مشهد که استاد رهبري هم بوده و نيز استاد آيات عظام سيستاني و وحيد خراساني. ايشان در سال 1339 فوت کردهاند. من فکر ميکردم که ايشان تفکيکي بوده ولي از خاطراتي که در مجله نقل شده چيز ديگري استفاده ميشود. يعني من از ادعاهاي ا
ستاد محمد رضا حکيمي اين طور برداشت کرده بودم. بماند. نکات جالبي درباره ايشان نقل شده بود؛ از منبر رفتن ايشان در ايام ماه رمضان و از اين که گفته بودند که در دوران طلبگي چهل روز شلوار نداشتند و عبا را به خود مي پيچيدندو به کلاس ميرفتند و بعد که ممتاز معرفي ميشوند از پول جايزه پارچه شلواري تهيه ميکنند، و از اين که در آن روزگار روزنامه مي خوانده و يا حتي مجله تهران مصور،يا اين که در مورد شبهات موجود در ذهن طلبهها ميفرموده «سري که در آن شبهه نباشد کدوست سر نيست» کنايه از اين که از شبهه نبايد ترسيد و بايد پيگير شد و جوابش را داد، و نيز اين که ملکيت معنوي را به رسميت ميشناخته که در زمان خودش فتواي نو و تازهاي است، يک نکته که خيلي براي من جالب بود اين بود که در مورد نقل کرامات عرفا فرموده بود: « مردم را به سوي غير ائمه نخوانيد» و نيز وقتي عدهاي سر قبر مرحوم شيخ حر عاملي صاحب وسائل الشيعه گفته بودند ايشان حاجت ميدهد حاج شيخ هاشم ناراحت شده و فرموده بود که «اين مزخرفات را نگوييد. با بودن امام رضا(ع) در مشهد مردم را به هيچ کس ارجاع ندهيد. اينجا بر سر مزار بزرگان فقط حمد و سوره بخوانيد». نکته جالب ديگر اين که برخي طلبه ها را تشويق کرده که بروند در دانشگاه تدريس کنند از جمله مرحوم آقاي مدير شانهچي را. و ميفرموده در زمان مرحوم آسيد ابوالحسن غفلت شد و بهاييها دبستان ها را از دست ما درآوردند. و بالاخره اين که اين آيه را زياد ميخواند که « تلک الدار الاخره نجعلها للذين لا يريدون علوا و لا فسادا في الارض» آخرت مخصوص کساني است که در زمين برتري جويي و فساد نکنند و مي فرمود هر کس به بند کفشش عجب بياورد و بگويد عجب بند کفشي دارم داخل در اين آيه است.
خدايش رحمت کند.
امروز که ميآمدم داخل اتوبوس واحد، دو نفر با صداي کمي بلند صحبت ميکردند، يکي شان مردي بود حدودا با بيش از شصت سال سن. بيشتر موي سرش سفيد شده بود و ريخته. برداشتم اين بود که روزگاري يال و کوپالي براي خودش داشته . نکته جالب قيافه اش اين بود که با اين که سرش سفيد بود سبيلش را رنگ کرده بود، سياه! شايد به ياد روزگار جواني، کسي چه مي داند. داشتم به همين مساله فکر مي کردم که چرا؟ يعني نمي خواهد باور کند که پير شده و ديگر او همان جوان سابق نيست؟ يا مي خواهد به ديگران بقبولاند که هنوز دود از کنده بلند مي شود؟ شايد هم هر دو. ياد کسي افتادم که هر روز سبيلش را با دنبه چرب مي کرد و بعد نزد مردم مي رفت و بالاخره روزي گربه دنبهاش را برد و پسر کوچک و سادهاش دوان دوان آمد و همان جا در جمع مردم بلند گفت که پدر جان چه نشستهاي که گربه دنبه اي را که سبيلت را چرب ميکردي برد!!!
من هميشه يکي از دغدغه هايم اين بوده که بدانم واقعا چه هستم و چه نيستم، نه خودم را بفريبم نه ديگران را. واقعا بدانم سبيلم سياه است يا سياهش کرده ام؟ البته خيلي نگران نظر مردم نيستم ولي نگرانم که نکند من هم سبيلم را سياه کردهام و خودم هم گمان ميکنم که واقعا سبيلم سياه است. به هر حال گمان من اين است که وقتي کسي سبيلش را سياه ميکند يک جاي کار ميلنگد.
به نظرم اين نهايت فرزانگي است که انسان خودش را کامل بشناسد. به تعبير زيباي امير کلام: رحم الله امراء عرف قدره. کار بسيار مشکلي است. راه دستيابي به آن هم تفکر و تامل طولاني در رفتارها و باورها و دلبستگيها و کنشها و واکنشهاي آني و غير آني انسان است. مواظب باشيم اگر هم سبيلمان را رنگ يا چرب کرديم، دستکم خودمان باور نکنيم.
.... مرد و هم صحبتش که پياده شدند ديدم روبرويشان مردي ميانسال نشسته بود که نه تنها سبيل، بلکه همه موهاي سرو صورتش را رنگ گذاشته بود.
1. مرحله دوم انتخابات مجلس هشتم برگزار ميشود و باز هم اصولگرايان برنده ميشوند البته اين احتمال هم هست که اصلاح طلبان برنده شوند يا با هم شريکي مجلس را تقسيم کنند
2. تورم کنترل ميشود. البته يک احتمال هم هست که کمي و فقط خيلي کم تورم اضافه شود.
3. ما با علي دايي قهرمان آسيا و جهان در سطح ملي و باشگاهي ميشويم.در اين مورد هيچ احتمال ديگهاي درکار نيست.
4. زمستان سختي خواهيم داشت، البته ممکن است خيلي هم سخت نباشد.بايد ببينيم هواشناسي چه ميگويد.
5. افراد فراواني از دنيا ميروند.
6. تعداد بيشتري به دنيا ميآيند.(لااقل تا حالا اين طور بوده)
7. ساعت رسمي کشور يک ساعت جلو کشيده مي شود شايد هم نشود هر دو احتمال هست.
8. من پايان نامه ام را خواهم نوشت( بزک نمير بهار ميآد ... )،با اين احتمال که مثل دو سال گذشته ننويسم.
9.نسبت به سال گذشته وبلاگ من بيننده بيشتري خواهد داشت، شايد هم فرقي نکند و اين احتمال هم ميرود که بيندهها کمتر شوند.
10. رئيس جمهور باز هم به ونزوئلا سفر خواهد کرد همين طور چاوز به ايران خواهد آمد. در اين مورد هم احتمال ديگري در کار نيست.
11. مي گويند ملا نصر الدين گفته بود که من و زنم بهتري منجم و پيشگو هستيم، وقتي ابري پيدا شود من ميگويم ميبارد و او ميگويد که نميبارد و بالاخره يکي از آنها محقق ميشود.
به هر حال ياد همه درگذشتگان سال ماضي را گرامي ميدارم به ويژه مراجع و علماي بزرگ حوزوي و دانشگاهي را و براي همه علو درجات آرزو ميکنم و اميدوارم که همه ما سال بهتري را تجربه کنيم. در روايت آمده که هر کس دو روزش با هم مساوي باشد مغبون است و اگر کسي فردايش بدتر از امروز باشد ملعون. خدا کند که ما جزو هيچ يک نباشيم. براي همه به روزي و پيروزي ميخواهم. يادمان باشد که:
ز کوي يار ميآيد نسيم باد نوروزي از اين باد ار مدد خواهي چراغ دل برافروزي
و با ياد آن غايب از نظر بخوانيم که:
نه لب گشايدم از گل نه دل کشد به نبيد چه بي نشاط بهاري است که بي رخ تو رسيد
بيا که خاک رهت لاله زار خواهد شد ز بس که خون دل ز چشم انتظار چکيد
اين يکي دو روز تعطيل يکي از کارهايم خواندن کتاب «دخترم فرح» بود. خاطرات فريده ديبا مادر فرح پهلوي. نکات جالبي برايم داشت يکي فساد فراوان جنسي که تا اين حدش برايم قابل تصور نبود و گاهي هم که اين چيزها را ميشنيدم خيلي باور نمي کردم. نکته جالب ديگر نگاهي بود که شاه به برخي از افراد داشت. از جمله نيکلاى چائوشسکو حاکم روماني. اين فرد در اويل دهه هفتاد شمسي و بعد از فروپاشي شوروي سابق در شورشهاي کشورش کشته شد و جالب آنکه چند روز قبل از اين که کشته شود ميهمان جمهورى اسلامى بود و تا برگشت دستگير و اعدام شد و داستانى براي سياست خارجه ايران و دکتر ولايتي وزير خارجه وقت درست کرد. بگذريم! به گفته اين کتاب شاه دو نفر را ديوانه مىدانست يکى قذافى رهبر ليبى و ديگرى همين چائوشسکو، ولى چرا؟ زيرا چائوشسکو معتقد بوده است که بهتر است به جاى غرب روى پاى خودمان بايستيم. همين. مثلا در بازديد از کارخانه توليد پيکان وقتى ديده که همه قطعات آن وارداتى هستند به شاه گفته که من اگر جاى شما بودم اسب پروروش مىدادم ولى ماشين وارد نمىکردم. يا وقتى که شاه در رومانى از کارخانه اتومبيل سازى ديدن کرده و ديده که اتومبيلها کوچکاند و خيلى پيشرفته نيستند و علت را پرسيده چائوشسکو جواب داده که ما اينها را خودمان ميسازيم و وابسته به ابر قدرتها نيستيم. به هر حال شاه ماست ديگه چه ميشه کرد؟
نکته جالب ديگر اين کتاب داستان بدبختى و سرگشتگى شاه و خانوادهاش بعد از پيروزى انقلاب است که بسيار عبرت آموز بود. در ضمن کتاب تلاشى است براى تطهير فرح و در درجه بعد شاه و مقصر نشان دادن ديگران به خصوص هويدا. وقت کرديد بخوانيد بد نيست.
غير اجتماعي بودن عرفان هم حرف رايجي است که ناشي از عدم شناخت صحيح عرفان ماست.عرفان همواره با مظلوميت سوء فهم مواجه بوده. عرفان بدون اجتماع يعني چه؟ اصلاً مظهر خداوند انسان است و اگر انسان نبود خداوند ظاهر نميشد. انسان هم قائم به اجتماع است.انسانِ فرد نداريم. همانگونه که زبان خصوصي نداريم. ويتگنشتاين اين کلمه را خوب فهميده بود که زبان خاص نداريم.... او ميگويد: نه تنها زبان خاص وجود ندارد بلکه اصلاً امکان هم ندارد. تا خدا تکلم کرد- در آغاز کلمه بود و کلمه خدا بود- و کلمه پديدار شد، جامعه پيدا شد. سخن مخاطب ميخواهد. جامعه ميتواند از دو نفر شروع شود، يک گوينده و يک شنونده و ميلياردها نفر را هم ميتواند شامل شود. هر جا که سخن هست جامعه هست و عرفان هم با زبان بيان شده و هميشه در متن جامعه بوده. البته غلظت ورود و دخول عارفان در جامعه کم و زياد شده و اين هم به خاطر شرايط زمان و مکان بوده. ما اصلاً عارف منزوي نداريم. به هيچ وجه. پس اين حرف که عرفا رفتند وگوشه نشين شدند حرف بيربطي است. هر عارفي که حرفي زده و زباني داشته در جامعه بوده. البته بايد شرايط زمان را سنجيد و شايد بشود حتي به بعضي حق داد که وارد شلوغ بازار بعضي جوامع نشوند. وقتي جامعه چنان منحط باشد که امر دائر بر اين باشد که من يا خانه نشين شوم يا همرنگ اين جامعه منحط شوم ترجيح مي دهم خانه نشين شوم و منحط نشوم. بله،اگر قدرت اصلاح داشته باشم بايد اصلاح کنم. بررسي تاريخي رفتارهاي عرفا هم بسيار مشکل است واز حوصله اين بحث خارج است. اما شخصاً قبول ندارم که لااقل در عرفان ما جامعه گريزي وجود داشته باشد. ما در عالم عرفان سرآمد روزگاريم و من در دنيا براي عرفايي که در فرهنگ اسلامي ما بزرگ شدهاند نظيري نميشناسم. اينها حقيقت است و خودپرستي واغراق هم نيست.
بخشي از مصاحبه دکتر غلامحسين ابراهيمي ديناني يکي از چند شخصيتي که ميپسندم درباره قيصر امين پور در پيش شماره ماهنامه راه. که اتفاقي به دستم رسيد و خواندم.
برف آمد. تاکسيها در خانه خوابيدند و آنها که کار کردند به جاي کار نکردهها هم کرايه گرفتند. برف آمد، تاکسي تلفني محل ما دو هفته کارش را تعطيل کرد. برف آمد، شايع شد که شايد گاز قطع شود و نان پيدا نشود، مردم صفهايي تشکيل دادند که حافظهام شبيهاش را ياد نداشت. برف آمد، قيمت زنجير چرخ چند برابر شد. برف آمد و محرم شد باز هم محرم همان شور و حال هميشگي را داشت، شايد هم بيشتر. مردم ما نشان دادند که حتي اگر بسياري از موازين انساني و اسلامي را زير پا بگذارند از محرم و مراسم آن و هزينههاي فراوان و بدون چشم داشت آن نخواهند گذشت. به ويژه از قيمه پلو آن. آري ملت ما ملتي است حسيني !!!! البته اگر منظور از حسيني همان هيأتي باشد. ما همه ساله خرج ميکنيم، خيلي زياد. از خواب و کار و کسب ميزنيم تا شب به هيئت برسيم. هيئتها با هم مسابقه ميگذارند. ولي صبح که شد ما همان آدم ديروزيم. روزي در يکي از ترافيکهاي سنگين روزمره، رانندهاي طبق معمول ديگري را متصف به صفت ... کرد و جواب شنيد که ... جد و آبادته. اولي(با عرض معذرت از همه) جواب داد که جد و آبادم امام حسينه. کنايه از اين که سيد هستم. هنوز بعد از دو سال عصبانيتم باقي است. اين نمونهها نشان ميدهد ما بيشتر هيئتي هستيم تا حسيني. خيلي مذهبيها هم همين طورند. کسي را ميشناسم که جزو مشتريهاي ثابت مسجد و نماز اول وقت بود. ولي صبحها که شير يارانهاي توزيع ميشد بايد ميديديد که چگونه چندين برابر سهميهاش را ميگرفت و بسياري بدون شير ميماندند. آن بنده خدا هيچ شکي در صحت کارهايش نداشت. و از اين دست آدمها فراوانند. مشکل اصلي جاي ديگري است. ما همان طور که دين را با نماز و روزه و حداکثر مسجد رفتن اشتباه گرفتهايم، حسين را هم با عزاداري يکي دانستهايم. و گاهي هم عزاداري را با رسم و رسومات به يادگار مانده از گذشتهها.
محرم سال 1418 يا همان ارديبهشت 76 خودمان بود و من هم به همين مناسبت تبليغ رفته بودم. 76 يعني انتخابات دوم خرداد. فراموش نميکنم اين جملات حاج منصور ارضي رو که در بيت رهبري خطاب به ايشان ميگفت جمعه ديگه عاشوراي دوم ماست و همه ما ميريم و پاي صندوقهاي راي به نامزد اصلح که همون نامزد مورد تاييد جامعه مدرسينه راي ميديم. منظورش ناطق نوري بود. من البته پاي تلويزيون بودم و ميديدم. همان سال 76 روحانيون فراواني مبلغ ناطق نوري بودند و عدهاي هم براي خاتمي و ري شهري کار ميکردند. من با اين که هوادار ريشهري بودم به اين اصل هم اعتقاد داشته و دارم که منبر و روضه مخصوص تبليغ دين است، نه سياست روزمره و بدتر از آن تبليغ کانديداها. با اين حال طبيعي است که کسي به مبناي من کاري ندارد و هر کسي کار خودش را ميکند. روحانيون هم در آن موقعيت کاري کردند که تا سالها اثر آن در دل و جان مردم ماند و من هنوز هم بايد براي مردم کلي فلسفه ببافم که نه چپم نه راست بلکه مبلغ دين خدا هستم هر چند اهل سياست هم باشم و هواداري کسي را هم بکنم ولي اصل هويت من تبليغ دين است.
چند روز پيش باز هم حاج منصور به پاي يک سياستمدار ديگر پيچيده و متلکي پرانده است، قبلا هم جسته و گريخته چيزهايي دراين زمينه شنيده بودم که هاشمي رفسنجاني يا ديگران را مورد لطف خودش قرار داده بود. من ضمن اين که با حرفهاي حاج منصور مخالفم ولي با حرف زدنش موافقم چون معتقدم سياست عرصه عمومي است و وقتي کسي حق رأي دارد، حق تبليغ و اظهار نظر سياسي هم دارد، ولي به نظرم بايد يک نکته مد نظر همه باشد، نکته اي که روحانيون درسال 76 رعايت نکردند و البته درس عبرت خوبي هم گرفتند، هر چند برخي هم دچار تفريط شدند و دور سياست را خط کشيدند. آن نکته اين است که منبر و روضه نبايد با سياست خلط شود. راستي چه اشکالي دارد حاج منصور و امثال ايشان ميتينگ سياسي داشته باشند و در آنجا به هر کسي که دلشان مي خواهد انتقاد کنند و براي هر که تشخيص مي دهند سينه چاک کنند. من معتقدم سياست بايد ديني باشد ولي اين کار ظاهرا دين را سياسي مي کند آن هم در حد اختلاف احمدي نژاد و قاليباف نه اسلام و کفر. روحاني و مداح هم اگر دل در گرو سياست دارد بهتر است حزب داشته باشد و حزبي عمل کند. ولي به قول حافظ: دام تزوير نکن چون دگران قرآن را
بشريت حرکتي رو به جلو دارد. نقطه آغاز حرکت اين نسل از موجود فهيم، خلقت آدم(ع) است که ويژگيهاي خاص خود را دارد. مستقيم توسط خدا خلق شده است و داراي درکي والاست به گونهاي که پذيراي تمام حقايق يا همان تعليم اسماء ميشود. بنا شده است که بشريت به سوي کمال حرکت کند ولي از آنجا که هميشه اين سير، مسير مستقيم خود را طي نميکند، گاهي نيازمند آنيم که دستي از غيب برآيد و موانع را برطرف کند و يا نيروي تازهاي در رگهاي بني آدم تزريق کند و نفسش را تازه کند. طوفان نوح شايد بالاترين سمبل دخالت خداوند در اين مسير باشد که جهان را از مانع خالي کرد. و گاهي که خدا ناپرستان قدر قدرت ميشوند، بايد که مردي ابراهيم وار از آتش بگذرد و بتها را روانه ديار نيستي کند و براي گمراه نشدن راهيان مسير کمال سنگ نشاني در بيابانهاي شبه جزيره قرار دهد، و گاه نيازمند آنيم که نه با چوب که با اژدهايي از چوب و نه با هر دستي، که با يد بيضاي موسي اين مانع به کناري رود. و گاهي ديگر نيز محتاج نفسي تازه از دم عيسوي ميشويم. اين صراط مستقيم تا سالي که سال فيلهاست به مدد نيروي غيب ادامه دارد و هم در اين سال است که فرستادگاني از غيب با سنگهايي در منقار و چنگال، فيل سواران را از مسير بني آدم کنار ميزنند، و هم در سپيده دم يکي از روزهاي ربيع الاول همين سال است که با برون آمدن دستي ديگر از غيب درياچه ساوه و آتشکده فارس و طاق کسري در هم ميريزند، چرا که در اين شاهراه منتهي به کمال جايي براي اين تابلوهاي گمراه کننده نيست. و غدير يک فراز ديگر است که از پس نشيبهاي ديگر خود را نشان ميدهد. دست غيب اين بار از آستين محمد بيرون آمده و دستان علي را بر بلنداي هزاران حاجي مينشاند، از پس سه روز که حاجيان در وادي خم منتظرند. نيروي غيبي فرياد بلند کرده است که بعد از محمد، نميتوان به نيروي خويش در اين مسير که حراميان فراوان راه بر احرام بستگان بستهاند به پيش تاخت. بايد دست در دست کسي نهاد که سري در آسمان و پايي در زمين داشته باشد. دستي که بت شکسته است و زباني که برائت را فرياد کرده است، پايي که بر دوش نبي قرار گرفته و جاني که با خدا معامله شده است و نامي که از علو الهي مشتق شده است. علي .....
مسافران اين راه بينهايت باز هم خون تازه خواهند خواست، که حسين ميدهد و به نفسي نو محتاج خواهد بود که مهدي در کالبدش خواهد دميد. غدير در ميانه اين راه و اين تاريخ است، و غريب نيست که وادي خم نيز دقيقا جايي است که راهها از هم متمايز ميشوند و هر کس يه راهي ميرود.
آيا روحانيت به مرور مضمحل شده و از جامعه ما رخت ميبندد؟
طلبگي و ماجراهاي بعد از دوم خرداد و مطالعه مطالب جامعه شناسي و تاريخ و نيز مباحث دين شناسي و سکولاريسم و سکولاريزاسيون به ضميمه مشاهده رفتارهاي برخي از دوستان طلبه باعث به وجود آمدن اين سوال در ذهن من شد که آينده روحانيت چه مي شود؟
من با پاسخ اين سوال، هم ميخواستم بدانم به عنوان يک طلبه در آينده چه جايگاهي دارم و هم علاقمند بودم بر اين اساس، تحليلي تئوريک از تغييرات جامعه داشته باشم و بر همين اساس جهت گيري مطالعاتي خود را مشخص کنم.
از زمان رضاخان، فرايند به حاشيه رفتن روحانيت از عرصه اجتماعي آغاز شد. اين فرايند با فشار حاکميت و زور دولت، شروع و با تغييرات اجتماعي ادامه يافت و بلکه گستردهتر شد. ثبت اسناد، قضاوت، اداره اوقاف، تحصيل و تدريس که عمدتا در اختيار روحانيت بود به مرور به نهادهايي تحت نظارت دولت درآمد و طلاب فراواني با تغيير لباس (اختياري يا اجباري) وارد حاکميت شدند. انقلاب اسلامي بسياري از اين نهادها را به روحانيت بازگرداند ولي به روشي جديد و نه قديمي، يعني سيستم، دولتي و حکومتي باقي ماند ولي افراد روحاني و ملبس به عبا وعمامه جاي کت و شلواري ها را گرفتند. به علاوه که بسياري از نهادهاي سياسي نيز حضور روحانيون را تجربه کردند. با آغاز برنامه هاي گسترده توسعه در جمهوري اسلامي، به تدريج همان اتفاقي در حال رخدادن است که رضاخان پهلوي در پي آن بود. آيا روحانيت به مدرسه ها و مسجدها بازمي گردند؟ با انتخاب سيد محمد خاتمي در خرداد 1376 و حاکم شدن تکنوکراتها و هژموني تفکراتي که روشنفکري ديني ناميده مي شدند عرصه بر روحانيت تنگتر شد. مجلس هفتم و نيز دولت نهم ظاهراً خلاف اين فرايند است ولي با توجه به تعداد شرکت کنندگان در انتخابات مجلس هفتم و نيز آراي پايين بسياري از نمايندگان اين مجلس(1) نميتوان به اين اتفاق خوشبين بود. از سوي ديگر روشن است که امروز ديگر روحانيت جزو گروههاي مرجع درجه اول مردم به شمار نميآيد و مردم اگر چيزي از آنها بپرسند فقط سوال ديني از ايشان مي پرسند و بيش از اين هم انتظاري ندارند. البته اين فرايند علل فلسفي و جامعه شناسي گوناگوني دارد که من وارد آن نمي شوم.
اگر اين تحليل صحيح باشد به نظر شما آينده روحانيت چه مي شود؟ آيا اين فرايند همان سکولاريزاسيون نيست؟ آيا اين فرايند را بايد پذيرفت و تسليم آن شد؟ اگر نه، راه مقابله با آن چيست؟ خوشحال مي شوم اگر در اين بحث شرکت کنيد.
(1). بنابر گزارش اداره کل فرهنگي مجلس 212 نماينده کمتر از 50 % آراي شرکت کنندگان را به دست آورده اند. و در ضمن کل شرکت کنندگان هم چيزي حدود 50 % بودند.
اين شعر را احتمالا همه شنيده ايد که
نماز بي ولاي او عبادتي است بي وضو به منکر علي بگو نماز خود ادا کند!
امروز در درس فقه، استاد بحث ميکردند که برخي واجبات مثل دِين و بدهکاري بر عهده انسان قرار گرفتهاند، و اثر خاصي هم بر اين نکته بار ميشود مثل اين که اگر طرف مرد بايد هزينه آن کار را از اصل مال به ارث مانده پرداخت کنند نه از سهم وارثين يا سهم خود ميت.به همين مناسبت بحث دين به اين شعر اشاره کردند و فرمودند که اين شعر که همه مداحان هم مي خوانند، يک اشکال اساسي دارد زيرا اگر منکر علي بخواهد در همان حالِ انکار و بدون شيعه شدن نماز خود را قضاء کند که فايده ندارد چون باز هم باطل خواهد بود و اگر مستبصر شده و شيعه شود، ديگر لازم نيست که عبادات قبلي خود را قضاء کند و خداوند همان ها را مي پذيرد، بنابر اين خودشان فرمودند که بهتر است شعر را اين طور بخوانيم که:
نماز بي ولاي او عبادتي است بي وضو به منکر علي بگو که دِين خود ادا کند
واشاره کردند که ما عهد کرده ايم که شيطان نپرستيم و فرمانبردار او نباشيم و بايد به اين عهد وفا کنيم.
تذکر: مدتي است سوژه ندارم، شما ببخشيد. البته فرمايشات استاد شنيدن دارد و خالي از لطف نيست.