ياد اين شعر از زندهياد قيصر افتادم
آسمان تعطيل است بادها بيکارند ابرها خشک و خسيسهق هق گريه ي خود را خوردندمن دلم مي خواهد دستمالي خيس روي پيشاني تب دار بيابان بکشم دستمالم را اما افسوس نان ماشيني در تصرف دارد ... آبروي ده ما را بردند!