اينها كه ظاهره كاره مي ترسم دلشون هم ديگه اونن صفا و صميميت قبل را نداشته باشه .
به خاطره همين تغييرات ريز و درشت به اضافه ي رفتن خيلي ها ست كه رفتن به همدان رو براي خودم غدغن كردم .
اونجا ديگه هيچي مثله بچگي نيست.
دلم براي ظرف شستناي خونه ي پدربزرگ تو دله شب وسطه حياطه تاريك با آبه يخه همدان تنگ شده . يا براي لباس شستنهاي لبه حوض و توي تشت . يا براي گرماي كرسي با بوي آتيش . يا ...
اما پدر مي گفت حالا ديگه آبگرمكن گازي آباشون رو گرم ميكنه و بخاري گازي خونه هاشون رو .
دلاي ما رو قراره چي گرم كنه .
دلتنگه همدانه كودكيهام هستم . خيلي .