سفارش تبلیغ
صبا

... بر بساط نکته دانان

امروز که می‏آمدم داخل اتوبوس واحد، دو نفر با صدای کمی بلند صحبت می‏کردند، یکی شان مردی بود حدودا با بیش از شصت سال سن. بیشتر موی سرش سفید شده بود  و ریخته. برداشتم این بود که روزگاری یال و کوپالی برای خودش داشته . نکته جالب قیافه اش این بود که با این که سرش سفید بود سبیلش را رنگ کرده بود، سیاه! شاید به یاد روزگار جوانی، کسی چه می داند. داشتم به همین مساله فکر می کردم که چرا؟ یعنی نمی خواهد باور کند که پیر شده و دیگر او همان جوان سابق نیست؟  یا می خواهد به دیگران بقبولاند که هنوز دود از کنده بلند می شود؟ شاید هم هر دو. یاد کسی افتادم که هر روز سبیلش را با دنبه چرب می کرد و بعد نزد مردم می رفت و بالاخره روزی گربه دنبه‏اش را برد و پسر کوچک و ساده‏اش دوان دوان آمد و همان جا در جمع مردم بلند گفت که پدر جان چه نشسته‏ای که گربه دنبه ای را که سبیلت را چرب می‏کردی برد!!!
من همیشه یکی از دغدغه هایم این بوده که بدانم واقعا چه هستم و چه نیستم، نه خودم را بفریبم نه دیگران را. واقعا بدانم سبیلم سیاه است یا سیاهش کرده ام؟ البته خیلی نگران نظر مردم نیستم ولی نگرانم که نکند من هم سبیلم را سیاه کرده‏ام و خودم هم گمان می‏کنم که واقعا سبیلم سیاه است. به هر حال گمان من این است که وقتی کسی سبیلش را سیاه می‏کند یک جای کار می‏لنگد.

  به نظرم این نهایت فرزانگی است که انسان خودش را کامل بشناسد. به تعبیر زیبای امیر کلام: رحم الله امراء عرف قدره. کار بسیار مشکلی است. راه دستیابی به آن هم  تفکر و تامل طولانی در رفتارها و باورها و دلبستگی‏ها و کنش‏ها و واکنش‏های آنی و غیر آنی انسان است. مواظب باشیم اگر هم سبیلمان را رنگ یا چرب کردیم، دست‏کم خودمان باور نکنیم.
 ....  مرد و هم صحبتش که پیاده شدند دیدم روبرویشان مردی میانسال نشسته بود که نه تنها سبیل، بلکه همه موهای سرو صورتش را رنگ گذاشته بود.


نوشته شده در دوشنبه 87/1/26ساعت 4:30 عصر توسط محمد کاظم حقانی فضل| نظرات ( ) |