سفارش تبلیغ
صبا

... بر بساط نکته دانان

 دورها آوایی است که مرا می‌خواند

صدای عرفات می‌آید

و تو تنها، دراین دوری حسرتناک، اشک می‌ریزی که ای کاش...

و نگاه می‌کنی به سفید پوشانی که حیرت زده می‌گردند و می‌گردند، هفت بار و هفتاد بار

فاصله میان صفا و مروه چه قدر است؟ چند بار باید این راه را هروله کنند و حیرانی هاجر را زمزمه کنند و بعدراه شن‌زاری را بگیرند که:                           

غایب نبوده‌ای که شوم طالب حضور       پنهان  نگشته‌ای که هویدا کنم تو را 

و تو...   پلک‌هایت را به التماس چشمهایت می‌فرستی که حالا نه ... بگذار تا تنهایی‌مان

بعد می‌اندیشی که تا کی به تمنای وصال تو...

و باز به چشم و دلت امید می دهی  که فردا عرفه است، سیر خواهیم گریست

ولی چه فایده؟  که او که بناست بیاید و می‌آید، این روزها درخیل سفید پوشان خود را رها کرده و بر شن‌های عرفات کلمات جدّ  سر جدایش را زمزمه می‌کند. و تو؟ ... از این‌جا تا عرفات فرسنگ‌ها فاصله است.    و چه فایده که عرفه بخوانی ولی چشمهایت به روی صاحب عرفه بسته باشد

ولی عیب ندارد، بیایید مثل ابراهیم، هستی خویش را قربانی کنیم و منیت‌هایمان را سر ببریم،  شاید عرفه‌ای دیگر شن‌های گرم صحرا را زیر پاهایمان حس کردیم و وقتی شروع کردیم که الحمد لله الذی لیس لقضائه دافع ... احساس کردیم دستی به مهربانی رحمت خدا نوازشمان می‌کندیا مهدی  


نوشته شده در دوشنبه 84/10/19ساعت 7:51 عصر توسط محمد کاظم حقانی فضل| نظرات ( ) |