سفارش تبلیغ
صبا

... بر بساط نکته دانان

یک روز تلفن زد مدرسه و گفت: « امروز زود بیا خانه کارت دارم». آمدم خانه. توی این چند وقتی که با هم زندگی می‏ کردیم چنین حالی ازش ندیده بودم. از خوشحالی داشت پرواز می‏کرد. گفت:‏«بیا برات هدیه خریدم. زود باش بازش کن...» انگشتر بود پرسیدم: «راستش را بگو چه خبر شده».
رفته بود خدمت امام(ره) و دستش را بوسیده بود، بهترین روز زندگی‏اش بود. می‏خواست آن شب را جشن بگیرد. گفت برویم بیرون غذا بخوریم. رفتیم اما پولش کم آمد فقط یک پرس کباب برای من خرید و گفت تو بخور من نگاه می‏کنم.

 

خاطره همسر یک شهید. امروز توی مجله آیه (ویژه نامه مذهبی همشهری جوان) خوندم. تحت تأثیر قرار گرفتم. نوشتم. قسمت آخرش برام جالب‏تره.


نوشته شده در شنبه 89/3/1ساعت 7:47 عصر توسط محمد کاظم حقانی فضل| نظرات ( ) |