سفارش تبلیغ
صبا

... بر بساط نکته دانان

سران مملکت جلسه گذاشتند که با طیب زد و بند کنند و وادارش کنند که بگه خمینی به من پول داده تا بار فروش‌ها رو تیر کنم. آن روز در دادگاه، طیب رو به سرهنگ نصیری گفت: حرف‌های شما درست؛ اما ما تو قانون مشتی‌گری، با بچه‌ی حضرت زهرا (س)در نمی‌افتیم. من این سید رو نمی‌شناسم؛ اما با او در نمی‌افتم.

عاقبت دادگاه شاه به اسماعیل حاج رضایی، طیب حاج رضایی، من و حاج علی نوری حکم اعدام داد و به برادران کاردی و شمشاد و بقیه ده تا پانزده سال زندان دادند.

بعد از اعلام حکم، ما را به بندهامون منتقل کردند. نصف شب، مأمور شهربانی آمد و زد به در زندان و گفت:‌محمد باقری، حاج علی نوری، اعلی حضرت، با یک درجه تخفیف، عفو ملوکانه به شما داده.

اینها رو گفتند تا طیب تو بزنه و از ترس اعدام حرفش رو پس بگیره و بگه آقای خمینی منو تحریک کرد؛ اما طیب که تو یک سلول دیگه زندانی بود، بلند گفت:این حرف‌ها رو برای ننه‌ات بزن یک بار گفتم باز هم می‌گم؛ من با بچه‌ی حضرت زهرا در نمی‌افتم.

فردا شب صدایی از سلول طیب آمد. فهمیدم دارن می‌برندشان برای اعدام. وقتی می‌رفتن طیب زد به میله‌ی سلول من و گفت: «محمد آقا اگر یک روز خمینی رو دیدی سلام منو بهش برسون و بگو؛ خیلی‌ها شما رو دیدند و خریدند؛ ما ندیده شما رو خریدیم.

پ ن: بریده‌ای از کتاب «کوچه نقاش‌ها»، خاطرات سید ابوالفضل کاظمی. که این بخش را از زبان محمد باقری معروف به محمد عروس درباره طیب حاج رضایی و دستگیری‌اش بعد از 15 خرداد 1342 تعریف کرده است. من تو سایت فردا خوندم.


نوشته شده در شنبه 89/11/16ساعت 11:12 عصر توسط محمد کاظم حقانی فضل| نظرات ( ) |