نام: | |
ایمیل: | |
چند سال پیش تحقیق مفصلی درباره شریعتی داشتم و مطالبی نوشتم. آنچه می خوانید چند جمله از خود دکتر شریعتی است در معرفی خودش که به نظ من برای معرفی شریعتی کافی است. دو بند هم از نوشته خودم را آوردهام که در آغاز و پایان تحقیقم با عنوان (دین مانا دین توانا) نوشتهام.
«پدرم نخستین سازنده ابعاد نخستین روحم».(دکتر شریعتی در آینه خاطرات/ ص360)
«گورویچ که نگاهی جامعه شناسانه به چشمان من بخشید و جهتی تازه و افقی وسیع در برابرم گشود و پروفسور برک، مذهب را نشانم داد و فهماند که از پشت عینک جامعه شناسی چگونه میتوان دید و همین درس بزرگ موجب شد که صدها هزار دانسته بیهودهای که در این جا آموخته بودم و به کار نمیآمد، همه به درد بخور و ارجمند شد».(مجموعه آثار 13/ ص 327)
«همه عمر حقیقیام و تمام زندگی معنویام در همین سه رشته جامعه شناسی و فلسفه تاریخ و اسلام شناسی گذشته و میگذرد، و در این جا تلمذ علمای بزرگ اسلامی کردهام و در خارج چندین سال شاگرد گورویچ و آرون جامعه شناس و پروفسور ماسینیون و ژاک برک و برانشویگ وهانری ماسه اسلام شناس بودهام و طلبه وار درسشان را خواندهام و تمام فکر و ذکر و اوقات اشتغال و فراغتم همه در همین مسائل گذشته و میگذرد».(مجموعه آثار4/ ص 203)
« من از یک سو شرقی هستم و از سوی دیگر یک مسلمان با روح و بینش و نگرش شیعی و از سوی دیگر انسانی که در این عصر زاده شده است و زندگی کرده است. و این عصر، عصری است که ویژگیهای خویش را دارد، عصری که تصاعد پلیدی وجود به اوج خود رسیده است و از سوی دیگر آزادی و عدالت به اوج خود. و در طول تاریخ هرگز چنگیزی تا بدین غایت که اینها میکنند، چنگیزی نکرده است».(مجموعه آثار 25/ ص 351).
آنچه در بدو نظر در آثار شریعتی جلوه بیشتری دارد، نقد کوبنده او بر بسیاری از عقاید رایج مردم است که گاه بسیار تند و طعنه آمیز میشود. انتقادهای صریح او به روحانیت و تفسیر رسمی دین، به موقعیت او در میان متدینان جامعه آن روز لطمات فراوانی وارد کرد. با این همه مطالعه آثار او شخصیت دیگری را به نمایش میگذارد که ورای همه این قیل و قالهاست. او شاید جزو نخستین افرادی است که در کشور ما به دین، از برون آن مینگرد نه از درون. و به راحتی عقاید خود را به کناری گذاشته و بیشتر از منظری جامعه شناسانه و گاه تاریخی، دین را تماشا و تحلیل میکند. لذا احکام کلیای که درباره دین صادر کرده فراوانند. آثار او به نوعی بیانگر انتظار او از دین است، او دینی را تحلیل و ترویج میکند که انتظارات او را برآورده کند.
دکتر شریعتی متفکری است که هم چون بسیاری دیگر فرزند زمانه خویش است. تحولات روزگارش بر او تأثیر فراوان دارد، به چشم خود عقب ماندگی مفرط کشورهای جهان سوم را که اسلام دین بسیاری از آنان است مشاهده میکند، تسلط استعمار او را به ستوه آورده و رکود و رخوت مردم این کشورها او را تا مرز هتاکی به عصبانیت میکشاند، دردمندانه افول دین را به تماشا مینشیند و چارهای جز فریاد نمییابد. ولی از آن جا که شرقی است و شرق را دوست میدارد و در عین حال نمیتواند نسبت به غرب بیاعتنا باشد و افکارش همه تقسیم شدهاند، لذا خود را تقسیم میکند، آرمان و انگیزهای شرقی برمیگزیند و با راهکاری ملهم از غرب و امروزی شده و با استفاده از ادبیات و مفاهیم مارکسیستی و غربی رایج در آن روزگار در پی توانا کردن دین برمیآید تا دین ماندنی باشد. و مجموعه اینها شخصیت او را تشکیل میدهد، استواری فراوانی در راه خود به کار میبرد و پایداری ماندگاری را به نمایش میگذارد و بسیاری جوانان را شیفته خود و راه خود میکند ولی او نیز اندیشمندی است چون دیگران، آمیختهای از درستی و خطا، و آثارش نیازمند بررسیهای جدید و نو میباشد.
سایت فردا هم مصاحبه ای از رهبر انقلاب منتشر کرده با عنوان شریعتی یک چهره هم چنان مظلوم که در سال 60 و توسط روزنامه جمهوری اسلامی انجام شده است.
چند وقت پیش مطلب زیر را یکی از دوستان برایم ایمیل کرد از یک وبلاگ و خوشم آمد تصمیم گرفتم چیزی در موردش بنویسم:
یک مسئله شرعی:
پدری پس از فوت خود قطعه زمینی را برای هفت فرزندش به ارث میگذارد. چون فرزندان خود گرفتاریهای مختلف زندگی خویش را دارند و شغل هرکدام چیز دیگری است، هر هفت نفر موافقت میکنند که باغبانی را استخدام نمایند تا آن قطعه زمین را آباد کند. قرار میشود مخارج آبادسازی آن زمین را هر هفت نفر به تساوی تقسیم کنند و در نهایت کل مبلغ مورد نیاز سال اول را یکجا در اختیار باغبان قرار دهند تا صرف کاشت و آبادانی زمین گردد.
باغبان مذکور مقداری از پول را صرف زمین میکند اما سر از خود بخشی از آن مبلغ نزد وی را بدون اطلاع یا ثوابدید صاحبان مال، خرج خانوادهای میکند که فکر میکند «مضطر» هستند. حال سه سوال پیش میآید:
اول) آیا باغبان مرتکب «خیانت در امانت» شده؟ آن پول نزد وی بوده برای منظوری خاص نه برای کمک به دیگری. ایشان آن بخش پول را خرج منظور مورد نظر صاحب مال نکرده.
دوم) با توجه به ناراضی بودن سه نفر از هفت نفر صاحب اصلی مال، آیا خانواده دریافت کننده کمک میتوانند این پول شبههناک را خرج کنند؟ آیا این پول که الان در اختیار آنان است حلال میباشد یا حرام؟
سوم) اگر هفت نفر را در ده میلیون نفر ضرب کنیم و بشود هفتاد میلیون و قطعه زمین فوق را هم ده میلیونبار بزرگترش کنیم تا بشود «کشور» و باغبان بالا را نیز ده میلونبار ارتقاء درجات بدهیم در هرم اجتماع تا بشود دولت (یا مثلا شهردار تهران!!!) و آن خانواده مضطر را نیز ضرب در ده میلیون کنیم تا بشود لبنان یا غزه یا از این دست، آیا جواب سوالات اول و دوم تغییری میکنند؟
من هم به عنوان یک طلبه، بدون آن که بخواهم از رفتار دولت و یا شهرداری دفاع کنم و یا این که انتفاد کنم چند مطلب در مورد این سوال فقهی می نویسم:
1. نمایندگانی که به مجلس می روند نماینده همه مردم نیستند به این معنا که همیشه کسانی هستند که به این نمایندگان رای نداده و اصلا آنها را قبول ندارند، با این حال مصوبات هر مجلسی قانون رسمی و مشروع آن کشور است. می خواهم نتیجه بگیرم که رابطه مردم با حاکمان اعم از نماینده یا شهردار یا دولت، رابطه وکیل و موکل نیست. و اگر باشد دولت وکیل تام الاختیار و بلا عزل است. واقعا چند درصد مردم تصمیم دولت و مجلس برای سهمیه بندی بنزین یا قمیت پودر رختشویی را قبول دارند؟ حالا اگر در سوال فوق آن باغبان وکیل تام الاختیار و بدون عزل باشد آیا کارش غلط است؟
2. دولتها منابع مالی متعددی دارند، مثل مالیات و عوارض گوناگون و ... که یکی هم انفال است مثل معادن و رودخانه ها و دریاها و ... این که مالک این اموال کیست محل بحث فقهی است برخی آن را ملک مردم می دانند و برخی هم مالک آن را امام می دانند یعنی امام معصوم که طبعا در اختیار نایب امام، یعنی فقیه جامع الشرایط خواهد بود و اوست که تصمیم می گیرد که کجا و چگونه هزینه شود.
3. فرض کنیم انفال و سایر دارایی های کشور از آن مردم باشد نه امام معصوم یا حکومت، حال این پرسش رخ می نماید که کدام مردم؟ مردم همین کشور یا همه مردم جهان؟ شما می پذیرید که چون پدر و مادر من ایرانی بوده اند من باید از نفت بهره ببرم( و پولش بیاید سر سفره ام !!!!) ولی مثلا افغانی ها بهره ای نبرند فقط چون کمی آن طرفتر به دنیا آمده اند؟
4. اگر نفت و انفال از ان ایرانیان است، کدام ایرانیان؟ ما که الان بالفعل ایرانی هستیم؟ یا مثلا به اهالی هرات و قفقاز و گرجستان و ... هم که تا یک و نیم قرن پیش جزو ایران بودن حقی می دهید؟ به نظر شما ما از نفت بحرین سهمی نداریم؟ به طور واضح سوالم این است که مرزهای کاملا تصنعی و ساختگی چگونه می تواند باعث ملکیت یا عدم ملکیت نسبت به چیزی بشوند؟ و چگونه است که مثلا یک فرد خارجی فقط می تواند با گرفتن تابعیت ایرانی در این سرمایه عظیم سهیم شود ولی خواهر و برادر او که فقط در داشتن شناسنامه یا پاسپورت با او فرق دارند چنین حقی ندارند؟
5. اگر باغبان سوال فوق احساس کند که باید کمی از پول مورد نظر را صرف کمک به همسایه محتاج کند تا امنیت بیشتری برای باغ هفتاد میلیونی و ساکنان آن حاصل شود آیا این کار تصرف در مال غیر محسوب شده و حرام است؟
امروز مجله کیهان فرهنگی خریدم بعد از مدتها. ویژه مرحوم حاج شیخ هاشم قزوینی از اساتید به نام حوزه مشهد که استاد رهبری هم بوده و نیز استاد آیات عظام سیستانی و وحید خراسانی. ایشان در سال 1339 فوت کردهاند. من فکر میکردم که ایشان تفکیکی بوده ولی از خاطراتی که در مجله نقل شده چیز دیگری استفاده میشود. یعنی من از ادعاهای ا
ستاد محمد رضا حکیمی این طور برداشت کرده بودم. بماند. نکات جالبی درباره ایشان نقل شده بود؛ از منبر رفتن ایشان در ایام ماه رمضان و از این که گفته بودند که در دوران طلبگی چهل روز شلوار نداشتند و عبا را به خود می پیچیدندو به کلاس میرفتند و بعد که ممتاز معرفی میشوند از پول جایزه پارچه شلواری تهیه میکنند، و از این که در آن روزگار روزنامه می خوانده و یا حتی مجله تهران مصور،یا این که در مورد شبهات موجود در ذهن طلبهها میفرموده «سری که در آن شبهه نباشد کدوست سر نیست» کنایه از این که از شبهه نباید ترسید و باید پیگیر شد و جوابش را داد، و نیز این که ملکیت معنوی را به رسمیت میشناخته که در زمان خودش فتوای نو و تازهای است، یک نکته که خیلی برای من جالب بود این بود که در مورد نقل کرامات عرفا فرموده بود: « مردم را به سوی غیر ائمه نخوانید» و نیز وقتی عدهای سر قبر مرحوم شیخ حر عاملی صاحب وسائل الشیعه گفته بودند ایشان حاجت میدهد حاج شیخ هاشم ناراحت شده و فرموده بود که «این مزخرفات را نگویید. با بودن امام رضا(ع) در مشهد مردم را به هیچ کس ارجاع ندهید. اینجا بر سر مزار بزرگان فقط حمد و سوره بخوانید». نکته جالب دیگر این که برخی طلبه ها را تشویق کرده که بروند در دانشگاه تدریس کنند از جمله مرحوم آقای مدیر شانهچی را. و میفرموده در زمان مرحوم آسید ابوالحسن غفلت شد و بهاییها دبستان ها را از دست ما درآوردند. و بالاخره این که این آیه را زیاد میخواند که « تلک الدار الاخره نجعلها للذین لا یریدون علوا و لا فسادا فی الارض» آخرت مخصوص کسانی است که در زمین برتری جویی و فساد نکنند و می فرمود هر کس به بند کفشش عجب بیاورد و بگوید عجب بند کفشی دارم داخل در این آیه است.
خدایش رحمت کند.
امروز که میآمدم داخل اتوبوس واحد، دو نفر با صدای کمی بلند صحبت میکردند، یکی شان مردی بود حدودا با بیش از شصت سال سن. بیشتر موی سرش سفید شده بود و ریخته. برداشتم این بود که روزگاری یال و کوپالی برای خودش داشته . نکته جالب قیافه اش این بود که با این که سرش سفید بود سبیلش را رنگ کرده بود، سیاه! شاید به یاد روزگار جوانی، کسی چه می داند. داشتم به همین مساله فکر می کردم که چرا؟ یعنی نمی خواهد باور کند که پیر شده و دیگر او همان جوان سابق نیست؟ یا می خواهد به دیگران بقبولاند که هنوز دود از کنده بلند می شود؟ شاید هم هر دو. یاد کسی افتادم که هر روز سبیلش را با دنبه چرب می کرد و بعد نزد مردم می رفت و بالاخره روزی گربه دنبهاش را برد و پسر کوچک و سادهاش دوان دوان آمد و همان جا در جمع مردم بلند گفت که پدر جان چه نشستهای که گربه دنبه ای را که سبیلت را چرب میکردی برد!!!
من همیشه یکی از دغدغه هایم این بوده که بدانم واقعا چه هستم و چه نیستم، نه خودم را بفریبم نه دیگران را. واقعا بدانم سبیلم سیاه است یا سیاهش کرده ام؟ البته خیلی نگران نظر مردم نیستم ولی نگرانم که نکند من هم سبیلم را سیاه کردهام و خودم هم گمان میکنم که واقعا سبیلم سیاه است. به هر حال گمان من این است که وقتی کسی سبیلش را سیاه میکند یک جای کار میلنگد.
به نظرم این نهایت فرزانگی است که انسان خودش را کامل بشناسد. به تعبیر زیبای امیر کلام: رحم الله امراء عرف قدره. کار بسیار مشکلی است. راه دستیابی به آن هم تفکر و تامل طولانی در رفتارها و باورها و دلبستگیها و کنشها و واکنشهای آنی و غیر آنی انسان است. مواظب باشیم اگر هم سبیلمان را رنگ یا چرب کردیم، دستکم خودمان باور نکنیم.
.... مرد و هم صحبتش که پیاده شدند دیدم روبرویشان مردی میانسال نشسته بود که نه تنها سبیل، بلکه همه موهای سرو صورتش را رنگ گذاشته بود.
1. مرحله دوم انتخابات مجلس هشتم برگزار میشود و باز هم اصولگرایان برنده میشوند البته این احتمال هم هست که اصلاح طلبان برنده شوند یا با هم شریکی مجلس را تقسیم کنند
2. تورم کنترل میشود. البته یک احتمال هم هست که کمی و فقط خیلی کم تورم اضافه شود.
3. ما با علی دایی قهرمان آسیا و جهان در سطح ملی و باشگاهی میشویم.در این مورد هیچ احتمال دیگهای درکار نیست.
4. زمستان سختی خواهیم داشت، البته ممکن است خیلی هم سخت نباشد.باید ببینیم هواشناسی چه میگوید.
5. افراد فراوانی از دنیا میروند.
6. تعداد بیشتری به دنیا میآیند.(لااقل تا حالا این طور بوده)
7. ساعت رسمی کشور یک ساعت جلو کشیده می شود شاید هم نشود هر دو احتمال هست.
8. من پایان نامه ام را خواهم نوشت( بزک نمیر بهار میآد ... )،با این احتمال که مثل دو سال گذشته ننویسم.
9.نسبت به سال گذشته وبلاگ من بیننده بیشتری خواهد داشت، شاید هم فرقی نکند و این احتمال هم میرود که بیندهها کمتر شوند.
10. رئیس جمهور باز هم به ونزوئلا سفر خواهد کرد همین طور چاوز به ایران خواهد آمد. در این مورد هم احتمال دیگری در کار نیست.
11. می گویند ملا نصر الدین گفته بود که من و زنم بهتری منجم و پیشگو هستیم، وقتی ابری پیدا شود من میگویم میبارد و او میگوید که نمیبارد و بالاخره یکی از آنها محقق میشود.
به هر حال یاد همه درگذشتگان سال ماضی را گرامی میدارم به ویژه مراجع و علمای بزرگ حوزوی و دانشگاهی را و برای همه علو درجات آرزو میکنم و امیدوارم که همه ما سال بهتری را تجربه کنیم. در روایت آمده که هر کس دو روزش با هم مساوی باشد مغبون است و اگر کسی فردایش بدتر از امروز باشد ملعون. خدا کند که ما جزو هیچ یک نباشیم. برای همه به روزی و پیروزی میخواهم. یادمان باشد که:
ز کوی یار میآید نسیم باد نوروزی از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی
و با یاد آن غایب از نظر بخوانیم که:
نه لب گشایدم از گل نه دل کشد به نبید چه بی نشاط بهاری است که بی رخ تو رسید
بیا که خاک رهت لاله زار خواهد شد ز بس که خون دل ز چشم انتظار چکید
این یکی دو روز تعطیل یکی از کارهایم خواندن کتاب «دخترم فرح» بود. خاطرات فریده دیبا مادر فرح پهلوی. نکات جالبی برایم داشت یکی فساد فراوان جنسی که تا این حدش برایم قابل تصور نبود و گاهی هم که این چیزها را میشنیدم خیلی باور نمی کردم. نکته جالب دیگر نگاهی بود که شاه به برخی از افراد داشت. از جمله نیکلاى چائوشسکو حاکم رومانی. این فرد در اویل دهه هفتاد شمسی و بعد از فروپاشی شوروی سابق در شورشهای کشورش کشته شد و جالب آنکه چند روز قبل از این که کشته شود میهمان جمهورى اسلامى بود و تا برگشت دستگیر و اعدام شد و داستانى برای سیاست خارجه ایران و دکتر ولایتی وزیر خارجه وقت درست کرد. بگذریم! به گفته این کتاب شاه دو نفر را دیوانه مىدانست یکى قذافى رهبر لیبى و دیگرى همین چائوشسکو، ولى چرا؟ زیرا چائوشسکو معتقد بوده است که بهتر است به جاى غرب روى پاى خودمان بایستیم. همین. مثلا در بازدید از کارخانه تولید پیکان وقتى دیده که همه قطعات آن وارداتى هستند به شاه گفته که من اگر جاى شما بودم اسب پروروش مىدادم ولى ماشین وارد نمىکردم. یا وقتى که شاه در رومانى از کارخانه اتومبیل سازى دیدن کرده و دیده که اتومبیلها کوچکاند و خیلى پیشرفته نیستند و علت را پرسیده چائوشسکو جواب داده که ما اینها را خودمان میسازیم و وابسته به ابر قدرتها نیستیم. به هر حال شاه ماست دیگه چه میشه کرد؟
نکته جالب دیگر این کتاب داستان بدبختى و سرگشتگى شاه و خانوادهاش بعد از پیروزى انقلاب است که بسیار عبرت آموز بود. در ضمن کتاب تلاشى است براى تطهیر فرح و در درجه بعد شاه و مقصر نشان دادن دیگران به خصوص هویدا. وقت کردید بخوانید بد نیست.
غیر اجتماعی بودن عرفان هم حرف رایجی است که ناشی از عدم شناخت صحیح عرفان ماست.عرفان همواره با مظلومیت سوء فهم مواجه بوده. عرفان بدون اجتماع یعنی چه؟ اصلاً مظهر خداوند انسان است و اگر انسان نبود خداوند ظاهر نمیشد. انسان هم قائم به اجتماع است.انسانِ فرد نداریم. همانگونه که زبان خصوصی نداریم. ویتگنشتاین این کلمه را خوب فهمیده بود که زبان خاص نداریم.... او میگوید: نه تنها زبان خاص وجود ندارد بلکه اصلاً امکان هم ندارد. تا خدا تکلم کرد- در آغاز کلمه بود و کلمه خدا بود- و کلمه پدیدار شد، جامعه پیدا شد. سخن مخاطب میخواهد. جامعه میتواند از دو نفر شروع شود، یک گوینده و یک شنونده و میلیاردها نفر را هم میتواند شامل شود. هر جا که سخن هست جامعه هست و عرفان هم با زبان بیان شده و همیشه در متن جامعه بوده. البته غلظت ورود و دخول عارفان در جامعه کم و زیاد شده و این هم به خاطر شرایط زمان و مکان بوده. ما اصلاً عارف منزوی نداریم. به هیچ وجه. پس این حرف که عرفا رفتند وگوشه نشین شدند حرف بیربطی است. هر عارفی که حرفی زده و زبانی داشته در جامعه بوده. البته باید شرایط زمان را سنجید و شاید بشود حتی به بعضی حق داد که وارد شلوغ بازار بعضی جوامع نشوند. وقتی جامعه چنان منحط باشد که امر دائر بر این باشد که من یا خانه نشین شوم یا همرنگ این جامعه منحط شوم ترجیح می دهم خانه نشین شوم و منحط نشوم. بله،اگر قدرت اصلاح داشته باشم باید اصلاح کنم. بررسی تاریخی رفتارهای عرفا هم بسیار مشکل است واز حوصله این بحث خارج است. اما شخصاً قبول ندارم که لااقل در عرفان ما جامعه گریزی وجود داشته باشد. ما در عالم عرفان سرآمد روزگاریم و من در دنیا برای عرفایی که در فرهنگ اسلامی ما بزرگ شدهاند نظیری نمیشناسم. اینها حقیقت است و خودپرستی واغراق هم نیست.
بخشی از مصاحبه دکتر غلامحسین ابراهیمی دینانی یکی از چند شخصیتی که میپسندم درباره قیصر امین پور در پیش شماره ماهنامه راه. که اتفاقی به دستم رسید و خواندم.
برف آمد. تاکسیها در خانه خوابیدند و آنها که کار کردند به جای کار نکردهها هم کرایه گرفتند. برف آمد، تاکسی تلفنی محل ما دو هفته کارش را تعطیل کرد. برف آمد، شایع شد که شاید گاز قطع شود و نان پیدا نشود، مردم صفهایی تشکیل دادند که حافظهام شبیهاش را یاد نداشت. برف آمد، قیمت زنجیر چرخ چند برابر شد. برف آمد و محرم شد باز هم محرم همان شور و حال همیشگی را داشت، شاید هم بیشتر. مردم ما نشان دادند که حتی اگر بسیاری از موازین انسانی و اسلامی را زیر پا بگذارند از محرم و مراسم آن و هزینههای فراوان و بدون چشم داشت آن نخواهند گذشت. به ویژه از قیمه پلو آن. آری ملت ما ملتی است حسینی !!!! البته اگر منظور از حسینی همان هیأتی باشد. ما همه ساله خرج میکنیم، خیلی زیاد. از خواب و کار و کسب میزنیم تا شب به هیئت برسیم. هیئتها با هم مسابقه میگذارند. ولی صبح که شد ما همان آدم دیروزیم. روزی در یکی از ترافیکهای سنگین روزمره، رانندهای طبق معمول دیگری را متصف به صفت ... کرد و جواب شنید که ... جد و آبادته. اولی(با عرض معذرت از همه) جواب داد که جد و آبادم امام حسینه. کنایه از این که سید هستم. هنوز بعد از دو سال عصبانیتم باقی است. این نمونهها نشان میدهد ما بیشتر هیئتی هستیم تا حسینی. خیلی مذهبیها هم همین طورند. کسی را میشناسم که جزو مشتریهای ثابت مسجد و نماز اول وقت بود. ولی صبحها که شیر یارانهای توزیع میشد باید میدیدید که چگونه چندین برابر سهمیهاش را میگرفت و بسیاری بدون شیر میماندند. آن بنده خدا هیچ شکی در صحت کارهایش نداشت. و از این دست آدمها فراوانند. مشکل اصلی جای دیگری است. ما همان طور که دین را با نماز و روزه و حداکثر مسجد رفتن اشتباه گرفتهایم، حسین را هم با عزاداری یکی دانستهایم. و گاهی هم عزاداری را با رسم و رسومات به یادگار مانده از گذشتهها.
محرم سال 1418 یا همان اردیبهشت 76 خودمان بود و من هم به همین مناسبت تبلیغ رفته بودم. 76 یعنی انتخابات دوم خرداد. فراموش نمیکنم این جملات حاج منصور ارضی رو که در بیت رهبری خطاب به ایشان میگفت جمعه دیگه عاشورای دوم ماست و همه ما میریم و پای صندوقهای رای به نامزد اصلح که همون نامزد مورد تایید جامعه مدرسینه رای میدیم. منظورش ناطق نوری بود. من البته پای تلویزیون بودم و میدیدم. همان سال 76 روحانیون فراوانی مبلغ ناطق نوری بودند و عدهای هم برای خاتمی و ری شهری کار میکردند. من با این که هوادار ریشهری بودم به این اصل هم اعتقاد داشته و دارم که منبر و روضه مخصوص تبلیغ دین است، نه سیاست روزمره و بدتر از آن تبلیغ کاندیداها. با این حال طبیعی است که کسی به مبنای من کاری ندارد و هر کسی کار خودش را میکند. روحانیون هم در آن موقعیت کاری کردند که تا سالها اثر آن در دل و جان مردم ماند و من هنوز هم باید برای مردم کلی فلسفه ببافم که نه چپم نه راست بلکه مبلغ دین خدا هستم هر چند اهل سیاست هم باشم و هواداری کسی را هم بکنم ولی اصل هویت من تبلیغ دین است.
چند روز پیش باز هم حاج منصور به پای یک سیاستمدار دیگر پیچیده و متلکی پرانده است، قبلا هم جسته و گریخته چیزهایی دراین زمینه شنیده بودم که هاشمی رفسنجانی یا دیگران را مورد لطف خودش قرار داده بود. من ضمن این که با حرفهای حاج منصور مخالفم ولی با حرف زدنش موافقم چون معتقدم سیاست عرصه عمومی است و وقتی کسی حق رأی دارد، حق تبلیغ و اظهار نظر سیاسی هم دارد، ولی به نظرم باید یک نکته مد نظر همه باشد، نکته ای که روحانیون درسال 76 رعایت نکردند و البته درس عبرت خوبی هم گرفتند، هر چند برخی هم دچار تفریط شدند و دور سیاست را خط کشیدند. آن نکته این است که منبر و روضه نباید با سیاست خلط شود. راستی چه اشکالی دارد حاج منصور و امثال ایشان میتینگ سیاسی داشته باشند و در آنجا به هر کسی که دلشان می خواهد انتقاد کنند و برای هر که تشخیص می دهند سینه چاک کنند. من معتقدم سیاست باید دینی باشد ولی این کار ظاهرا دین را سیاسی می کند آن هم در حد اختلاف احمدی نژاد و قالیباف نه اسلام و کفر. روحانی و مداح هم اگر دل در گرو سیاست دارد بهتر است حزب داشته باشد و حزبی عمل کند. ولی به قول حافظ: دام تزویر نکن چون دگران قرآن را
بشریت حرکتی رو به جلو دارد. نقطه آغاز حرکت این نسل از موجود فهیم، خلقت آدم(ع) است که ویژگیهای خاص خود را دارد. مستقیم توسط خدا خلق شده است و دارای درکی والاست به گونهای که پذیرای تمام حقایق یا همان تعلیم اسماء میشود. بنا شده است که بشریت به سوی کمال حرکت کند ولی از آنجا که همیشه این سیر، مسیر مستقیم خود را طی نمیکند، گاهی نیازمند آنیم که دستی از غیب برآید و موانع را برطرف کند و یا نیروی تازهای در رگهای بنی آدم تزریق کند و نفسش را تازه کند. طوفان نوح شاید بالاترین سمبل دخالت خداوند در این مسیر باشد که جهان را از مانع خالی کرد. و گاهی که خدا ناپرستان قدر قدرت میشوند، باید که مردی ابراهیم وار از آتش بگذرد و بتها را روانه دیار نیستی کند و برای گمراه نشدن راهیان مسیر کمال سنگ نشانی در بیابانهای شبه جزیره قرار دهد، و گاه نیازمند آنیم که نه با چوب که با اژدهایی از چوب و نه با هر دستی، که با ید بیضای موسی این مانع به کناری رود. و گاهی دیگر نیز محتاج نفسی تازه از دم عیسوی میشویم. این صراط مستقیم تا سالی که سال فیلهاست به مدد نیروی غیب ادامه دارد و هم در این سال است که فرستادگانی از غیب با سنگهایی در منقار و چنگال، فیل سواران را از مسیر بنی آدم کنار میزنند، و هم در سپیده دم یکی از روزهای ربیع الاول همین سال است که با برون آمدن دستی دیگر از غیب دریاچه ساوه و آتشکده فارس و طاق کسری در هم میریزند، چرا که در این شاهراه منتهی به کمال جایی برای این تابلوهای گمراه کننده نیست. و غدیر یک فراز دیگر است که از پس نشیبهای دیگر خود را نشان میدهد. دست غیب این بار از آستین محمد بیرون آمده و دستان علی را بر بلندای هزاران حاجی مینشاند، از پس سه روز که حاجیان در وادی خم منتظرند. نیروی غیبی فریاد بلند کرده است که بعد از محمد، نمیتوان به نیروی خویش در این مسیر که حرامیان فراوان راه بر احرام بستگان بستهاند به پیش تاخت. باید دست در دست کسی نهاد که سری در آسمان و پایی در زمین داشته باشد. دستی که بت شکسته است و زبانی که برائت را فریاد کرده است، پایی که بر دوش نبی قرار گرفته و جانی که با خدا معامله شده است و نامی که از علو الهی مشتق شده است. علی .....
مسافران این راه بینهایت باز هم خون تازه خواهند خواست، که حسین میدهد و به نفسی نو محتاج خواهد بود که مهدی در کالبدش خواهد دمید. غدیر در میانه این راه و این تاریخ است، و غریب نیست که وادی خم نیز دقیقا جایی است که راهها از هم متمایز میشوند و هر کس یه راهی میرود.
آیا روحانیت به مرور مضمحل شده و از جامعه ما رخت میبندد؟
طلبگی و ماجراهای بعد از دوم خرداد و مطالعه مطالب جامعه شناسی و تاریخ و نیز مباحث دین شناسی و سکولاریسم و سکولاریزاسیون به ضمیمه مشاهده رفتارهای برخی از دوستان طلبه باعث به وجود آمدن این سوال در ذهن من شد که آینده روحانیت چه می شود؟
من با پاسخ این سوال، هم میخواستم بدانم به عنوان یک طلبه در آینده چه جایگاهی دارم و هم علاقمند بودم بر این اساس، تحلیلی تئوریک از تغییرات جامعه داشته باشم و بر همین اساس جهت گیری مطالعاتی خود را مشخص کنم.
از زمان رضاخان، فرایند به حاشیه رفتن روحانیت از عرصه اجتماعی آغاز شد. این فرایند با فشار حاکمیت و زور دولت، شروع و با تغییرات اجتماعی ادامه یافت و بلکه گستردهتر شد. ثبت اسناد، قضاوت، اداره اوقاف، تحصیل و تدریس که عمدتا در اختیار روحانیت بود به مرور به نهادهایی تحت نظارت دولت درآمد و طلاب فراوانی با تغییر لباس (اختیاری یا اجباری) وارد حاکمیت شدند. انقلاب اسلامی بسیاری از این نهادها را به روحانیت بازگرداند ولی به روشی جدید و نه قدیمی، یعنی سیستم، دولتی و حکومتی باقی ماند ولی افراد روحانی و ملبس به عبا وعمامه جای کت و شلواری ها را گرفتند. به علاوه که بسیاری از نهادهای سیاسی نیز حضور روحانیون را تجربه کردند. با آغاز برنامه های گسترده توسعه در جمهوری اسلامی، به تدریج همان اتفاقی در حال رخدادن است که رضاخان پهلوی در پی آن بود. آیا روحانیت به مدرسه ها و مسجدها بازمی گردند؟ با انتخاب سید محمد خاتمی در خرداد 1376 و حاکم شدن تکنوکراتها و هژمونی تفکراتی که روشنفکری دینی نامیده می شدند عرصه بر روحانیت تنگتر شد. مجلس هفتم و نیز دولت نهم ظاهراً خلاف این فرایند است ولی با توجه به تعداد شرکت کنندگان در انتخابات مجلس هفتم و نیز آرای پایین بسیاری از نمایندگان این مجلس(1) نمیتوان به این اتفاق خوشبین بود. از سوی دیگر روشن است که امروز دیگر روحانیت جزو گروههای مرجع درجه اول مردم به شمار نمیآید و مردم اگر چیزی از آنها بپرسند فقط سوال دینی از ایشان می پرسند و بیش از این هم انتظاری ندارند. البته این فرایند علل فلسفی و جامعه شناسی گوناگونی دارد که من وارد آن نمی شوم.
اگر این تحلیل صحیح باشد به نظر شما آینده روحانیت چه می شود؟ آیا این فرایند همان سکولاریزاسیون نیست؟ آیا این فرایند را باید پذیرفت و تسلیم آن شد؟ اگر نه، راه مقابله با آن چیست؟ خوشحال می شوم اگر در این بحث شرکت کنید.
(1). بنابر گزارش اداره کل فرهنگی مجلس 212 نماینده کمتر از 50 % آرای شرکت کنندگان را به دست آورده اند. و در ضمن کل شرکت کنندگان هم چیزی حدود 50 % بودند.
این شعر را احتمالا همه شنیده اید که
نماز بی ولای او عبادتی است بی وضو به منکر علی بگو نماز خود ادا کند!
امروز در درس فقه، استاد بحث میکردند که برخی واجبات مثل دِین و بدهکاری بر عهده انسان قرار گرفتهاند، و اثر خاصی هم بر این نکته بار میشود مثل این که اگر طرف مرد باید هزینه آن کار را از اصل مال به ارث مانده پرداخت کنند نه از سهم وارثین یا سهم خود میت.به همین مناسبت بحث دین به این شعر اشاره کردند و فرمودند که این شعر که همه مداحان هم می خوانند، یک اشکال اساسی دارد زیرا اگر منکر علی بخواهد در همان حالِ انکار و بدون شیعه شدن نماز خود را قضاء کند که فایده ندارد چون باز هم باطل خواهد بود و اگر مستبصر شده و شیعه شود، دیگر لازم نیست که عبادات قبلی خود را قضاء کند و خداوند همان ها را می پذیرد، بنابر این خودشان فرمودند که بهتر است شعر را این طور بخوانیم که:
نماز بی ولای او عبادتی است بی وضو به منکر علی بگو که دِین خود ادا کند
واشاره کردند که ما عهد کرده ایم که شیطان نپرستیم و فرمانبردار او نباشیم و باید به این عهد وفا کنیم.
تذکر: مدتی است سوژه ندارم، شما ببخشید. البته فرمایشات استاد شنیدن دارد و خالی از لطف نیست.
یکی از مباحثی که در مورد ایمان مطرح است این است که آیا ایمان فقط علم و معرفت است یا عنصر دیگری نیز در آن دخالت دارد، بسیاری ایمان را علم همراه با بناء قلبی میدانند. یعنی صرف علم یقینی کافی نیست یکی از مثالهایی که در این مورد گفته میشود این است که اکثر مردم وقتی با مردهای مواجه میشوند با این که میدانند مرده و است هیچ تحرکی ندارد باز هم میترسند که کنار مرده تنها بمانند و یا شب را تا صبح با جنازهای به سر ببرند. در حالی که مرده شورها در این زمینه مشکلی ندارند و نه با یکی که با چند جنازه هم یکجا میمانند. علت آن را هم همین میدانند که مرده شور باور دارد و دیگران باور ندارند در حالی که هر دو یقین دارند. پس ایمان صرفا دانستن نیست. و حفظ کردن ادله اثبات خدا نمیتواند تنها عامل ایمان آوردن باشد، هر چند ایمان بدون علم هم محقق نمیشود و بیشتر توهم است تا ایمان.
این نکته را قبلا هم شنیده بودم ولی امروز به مناسبتی استادم حضرت آیت الله شبیری زنجانی مدظله العالی در درس فقه به آن اشاره کردند و از نامه امام به مرحوم حاج سید احمد خمینی هم شاهدی آوردند. بهانهای شد که برای شما هم بنویسم.
گاو ما ما میکرد .
گوسفند بع بع میکرد .
سگ واق واق میکرد .
و همه با هم فریاد میزدند حسنک کجایی ؟؟؟؟
شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود . حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید . او به شهر رفته است و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن میکند . او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند .
موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند .
دیروز که حسنک با کبری چت میکرد کبری گفت که تصمیم بزرگی گرفته است . کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پترس چت میکرد . پترس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت میکرد . پترس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد میکرد چون زیاد چت کرده بود . او نمیدانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند . پترس در حال چت کردن غرق شد .
برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود .ریز علی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت .ریز علی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد . ریز علی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت . قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد . کبری و مسافران قطار مردند . اما ریز علی بدون توجه به خانه رفت .
او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد .
او کلاس بالایی دارد او فامیل ها ی پولدار دارد .
او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت . اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است که دیگه کتابهای ما از اون قصه های قشنگ ندارد !!
توجه: مدتی پیش این مطلب رو توی یه وبلاگ به اسم شبهای استرالیا خوندم، خوشم اومد و نگهش داشتم برای روزی که مطلبی برای نوشتن نداشتم. نخواستم توش دست ببرم.
امروز بعد از کلاسهای صبحم دنبال سفارشهای خرید دخترم بودم که دیدم یکی از این امتحان وزنهای کنار خیابان روی ترازویش کاغذی چسبانده و با خط درشت تایپ شده بود که آیا بعد از یک ماه روزه گرفتن خود را وزن کردهاید؟ وزن خود را امتحان کنید! من هم که دنبال سوژه بودم به ذهنم رسید همین را توی وبلاگ بنویسم و بعد هم طبق معمول نتیجه گیری اخلاقی و باقی قضایا... لابد شما هم انتظار دارید بگویم خوب است ما هم از نظر اخلاقی خود را بعد از ماه رمضان بسنجیم تا معلوم شود که در این ماه آیا به خدا نزدیک شدهایم یا نه؟ خوب اشکالی ندارد که این کار را بکنید ولی من میخواستم توصیه کنم که اتفاقا باید قبل از ماه رمضان این کار را بکنید. زیرا کسی که بعد از ماه رمضان خودش را وزن میکند باید بداند که قبلش چند کیلو بوده وگرنه امتحان وزن ثمری ندارد، پس یادتان باشد از این به بعد ابتدا قبل از ماه رمضان خودتان را بکشید و بعد از ماه هم وزن خود را پیدا کنید، با یک تفریق ساده معلوم خواهد شد که کم شدهاید یا زیاد، البته از نظر وزنی. ناگفته نگذارم که وضعیت معنوی و رابطه با خدا را هم میتوان به همین صورت اندازه گرفت فقط جمع و تفریقش کمی سخت و زمانبر است. و این فرق را هم دارد که باید وزنتان بیشتر شود نه کمتر، چون در قیامت هر کس که میزانش خفیف باشد جایگاهش هاویه است و کسی که میزانش سنگین باشد در زندگی رضایتمندانهای خواهد بود. در حدیث هم آمده که خودتان را وزن کنید قبل از آن که وزنتان کنند.
بعضیها هم هستند که آنقدر وزنشان زیاد است که به جای لنگر کشتی آفرینش از آنها استفاده میشود یعنی نه تنها خودشان با امواج جابجا نمیشوند بلکه دیگران را هم حفظ میکنند. مثال خیالیاش همین پیربابای سریال الیاس. و بالاترش سکان السموات و الارض. اگر وزنتان را نتوانستید زیاد کنید به این لنگرها آویزان شوید، آب شما را نخواهد برد. مطمئن باشید.