سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

... بر بساط نکته دانان

کمتر از ده سال پیش کسی از من سؤالی ساده پرسید و جوابی گرفت و رفت ولی آن پرسش از ذهن من نرفت. سؤال درباره دوران ظهور بود و طرف خیلی ساده پرسید: « خوب مثلا وقتی حضرت اومدند ما فردا صبحش باید بریم سرکار یا نباید بریم؟ این اداره‌ها همین طور می‌مونند یا یه جور دیگه می‌شن؟...»

من پرسش بالا را توسعه دادم و از خودم سؤال کردم که در دوران ظهور آیا چیزی به اسم انتخابات هست؟ نظام حکومتی مبتنی بر تفکیک قواست؟ یک حکومت مرکزی هست با میلیونها کارگزار ارشد؟ یا این حکومت به صورت فدراتیو اداره می‌شود؟ فقیهان هستند؟ ماجرای مرجعیت و تقلید همچنان برقرار است؟ و الخ. امروز این پرسش‌ها را به این صورت سر و سامان می‌دهم که: آرمان‌شهر ما کجاست؟
مدینه فاضله‌ای که در ذهن یک شیعه هست، تصوری است مبهم از حکومت اولین امام و بازگشت امام آخر. دولت مستعجل علوی و نظام جهانی مهدوی. ولی مسئله آن است که ما از جزئیات زندگی مردم در این دو دوره، شیوه‌های حاکمیتی، رابطه مردم و حاکمان و ده‌ها مؤلفه اساسی دیگر تقریبا چیزی نمی‌دانیم. آنچه در باورهای ما نقش بسته،‌ عناوینی کلی مثل عدالت، امنیت، رفاه، دین‌گستری و احتمالا چند مثال محدود برای این آرمان‌های بسیار بزرگ است. بماند که در دوران حکومت امام علی(ع) رفاه و امنیت هم حضور جدی ندارند و آنچه هست شخصیتی است که تمام وجود خویش را صرف عدالت می‌کند. ما بیش از این نمی‌دانیم. اختلاف چپ و راست و کارگزار و مدرن و سنتی در جامعه ما، همه ریشه در این ابهام دارد. ما نمی‌دانیم که چه می‌خواهیم. فقط می‌دانیم که حکومت علوی خوب بوده است و بناست حکومت مهدوی بهترین باشد.
پرسش از آرمان‌شهر از آنجا اهمیت می‌یابد که افق دید ما را همان شهر معهود تشکیل می‌دهد. حکومت و جامعهِ مطلوبِ ما را در برابر دیدگان ما قرار می‌دهد. زمانی می‌اندیشیدم که می‌‌توانیم بر اساس متون دینیِ موجود تصویری گویاتر از شهر آرمان‌ها داشته باشیم و مولفه‌های شکل دهنده آن را بشناسیم. و با تکیه بر آن نگاه برنامه‌ریزی کنیم و بر اساس همان معیارها حاکمان را نقد کنیم. ولی این تصور زمان زیادی در ذهن من نماند و دانستم که متون حدیثی موجود برای این منظور کافی نیست و چیزی بیش از همان عناوین اصلی در اختیار ما نمی‌گذارد. بیشتر که اندیشیدم متوجه شدم که با مهم‌ترین یا یکی از مهم‌ترین پرسش‌های بشری خود را مشغول کرده‌ام. پرسش از آرمان‌شهر پرسش از عدالت است و پرسش از عدالت، پرسشی است دیرینه.

تقدیم به پیشگاه امام علی(ع) که امام عدالت است.

 

لینک مطلب در کانال تلگرام. @mkhaghanifazl


نوشته شده در شنبه 96/3/27ساعت 10:40 عصر توسط محمد کاظم حقانی فضل| نظرات ( ) |

به این اسامی دقت کنید: مرکز تعلیمات اسلامی، شیخ قاسم اسلامی، حسینیه ارشاد، علی شریعتی، اسلام شناسی مشهد، کانون توحید، محمد مفتح، کانون نشر حقایق اسلامی، محمدتقی شریعتی، مسجد کرامت، سید علی خامنه‌ای، انجمن مهدویه حجتیه، شیخ محمود حلبی، محمدتقی فلسفی، فخرالدین حجازی، سید محمود طالقانی، مسجد هدایت، مهدی بازرگان، نهضت آزادی ایران، مسجد جلیلی، سرگذشت فلسطین، هیئت‌های مؤتلفه، مرتضی مطهری، سید محمد بهشتی، اکبر پرورش، سید جلال‌الدین طاهری، شهید جاوید، حسین‌علی منتظری، نامه ای از امام موسوی، مناظره دکتر و پیر و ....
سالهایی نه چندان دور، این اسمها آشنا بودند و برخی هم‌چنان نام ‌آشنای ما هستند. این اسم‌ها و هزارها اسم شناخته‌شده و یا ناشناس دیگر مثل طلبه‌هایی که منبر رفتند و کتک خوردند، و مثل آنها که زیر لباسشان اعلامیه مخفی کردند و به خانه این و آن انداختند،‌ توانستند در بستری مناسب باورهای یک ملت را بارور کنند. این جماعت ذهن عامه مردم را تغییر دادند و در نتیجه مردمی که دست کم در 57 سال گذشته هدف تبلیغات، آموزش‌ها و برنامه‌های سکولار بودند به یک نظام دینی رأی مثبت دادند.

این‌ها آتش به اختیار بودند و هیچ دستگاه دولتی از آنها حمایت نمی‌کرد.
از نظر من آتش به اختیار یعنی تقویت نظریه قدرت مدنی دین و دین‌داران در مقابل نظریه مهندسی فرهنگی از سوی حاکمیت.

پی‌نوشت: نامه ای از امام موسوی، عنوانی پوششی بود برای کتاب ولایت فقیه امام.

لینک مطلب در کانال تلگرام: @mkhaghanifazl


نوشته شده در شنبه 96/3/27ساعت 10:33 عصر توسط محمد کاظم حقانی فضل| نظرات ( ) |

انتخابات دوازدهم ریاست جمهوری تمام شد. ذهن من اما بیش از هر چیزی درگیر چند تصویراست: طلبه‌‌‌هایی که با یک پراید و یک بلندگوی سیار داخل کوچه‌های روستاها می‌چرخیدند و مثل فروشنده‌های دوره‌گرد برای یک کاندیدا رای جمع می‌کردند، دوست طلبه‌ای که از نظر علمی سطح خیلی خوبی دارد ولی شب آخر تبلیغات پیام می‌دهد که فردا صبح عوارضی قم – تهران هستیم برای پخش بروشور و عکس، و بالاخره توئیت یک سخنران مشهور که حوزه‌های علمیه را به خاطر تعطیل نکردن درس‌ها در ایام انتخابات ملامت کرده بود. به نظر ایشان باید همه حوزه بسیج می‌شدند تا کاندیدای اصلح رأی بیاورد. طلبه‌های جوان و گروهی که این روزها حزب‌اللهی خوانده می‌شوند تمام توانشان را صرف کردند و نشان دادند که سیاستشان عین دیانتشان است. من در اخلاص بسیاری از آنها هیچ شکی ندارم. بدون چشمداشت و پرامید و فقط برای آرمانشان تلاش می‌کنند. و من سالهاست که حسرت چنین شور و انگیزه‌ای را بر دل دارم.

ولی چرا با صرف این همه توش و توان نتیجه نمی‌گیرند؟ آیا راه بهتری برای تاثیرگذاری بر انتخاب مردم نیست؟ آیا نمی‌توان فعالیتی داشت که بدون تعطیلی حوزه‌های علمیه در ایام انتخابات مردم به نامزد مطلوب این دوستان رأی بدهند؟ آیا باید تمامی امکانات را در ایام انتخابات بسیج کنیم و حتما باید جامعه مدرسین و جامعه روحانیت و ائمه جمعه و علما در حمایت از یک کاندیدا بیانیه بدهند و در مسجدها طلبه‌ها منبر  بروند و بر طبل وااسلاما بکوبند؟ و بعد هم اگر ثمر نداد دست به دامن سلبریتی‌ها بشوند؟

در کنار ده‌ها عامل شکست جماعت اصولگرا، از نظر من یک نکته بیش از همه به این طلبه‌ها ارتباط دارد، و آن ربط سیاست و دیانت است. این دوستان ربط سیاست و دیانت را خطی، مستقیم و در عرصه قدرت سیاسی می‌دانند و گمان می‌کنند اگر سیاستمدارن دین‌محور باشند،‌ آنگاه است که سیاست عین دیانت شده است و دیانت عین سیاست. و اگر حاکم و مسئولی تفکر سکولار داشت، سیاست از دیانت جدا شده است و اسلام از بین خواهد رفت. با توجه به شیوه تربیت ما طلبه‌ها که توجه‌مان بیشتر به ظاهر است تا باطن، چنین تصوری طبیعی می‌نماید.

ولی آیا رابطه دیانت و سیاست فقط در قدرتِ ظاهریِ سیاسی است؟ حاکمیت طولانی مدت استبداد در ایران، ما را به این نتیجه رسانده است که قدرتِ سیاسی همه‌کاره است، و هر چه خراب و آباد است از اوست و اگر بخواهیم جایی را اصلاح کنیم باید نخست از صندلی قدرت شروع کنیم. در تفکر این دوستان قدرتِ مدنی جایی ندارد. و طبعاً دین هم به جای این که قدرت خود را از مردم بگیرد، از صندلی قدرت خواهد گرفت و با فراز و فرود قدرت، دین‌داری هم گرفتار نشیب و فراز خواهد شد.
اگر این دوستان کمی با این تفکر همراهی کنند که بنیان سیاست در جامعه، ‌و ریشه جامعه در فرهنگ، و پای فرهنگ بر دوش فلسفه (جهان‌بینی) است، شاید به راه‌هایی دیگر برای تأثیرگذاری در سیاست بیاندیشند و توجه کنند که سبدهای دیگری به جز سبد ریاست جمهوری و مجلس برای گذاشتن تخم مرغ‌هایشان وجود دارد. تصور من آن است که راه صندلی قدرت از قدرتِ مدنی می‌گذرد.


نوشته شده در دوشنبه 96/3/1ساعت 6:56 عصر توسط محمد کاظم حقانی فضل| نظرات ( ) |

در بسیاری از کشورهای دنیا انتخابات برگزار می‌شود و دولت‌ها و مجلس‌ها تغییر می‌کنند و قدرت از حزبی به حزب دیگر و از جناحی به جناح دیگر منتقل می‌شود. و تقریبا در همه این کشورها هم‌چنان مشکل هست و کاندیداها همیشه وعده بهبود اوضاع می‌دهند و با این وعده‌ها پیروز مبارزه انتخاباتی می‌شوند. راستی این بازی رأی و رأی‌گیری چه زمانی تمام خواهد شد؟ به تعبیر بهتر کی مشکلات حل می‌شوند تا نیازی به این همه دردسر نباشد؟

تصور من آن است که هیچ انتخابات و هیچ مجلس و رئیس‌ جمهوری نمی‌تواند مشکلات ما را حل کند. نه تنها انتخابات بلکه تغییر حکومت هم تأثیری در حل یکباره مشکلات ندارد. کمتر از 40 سال پیش مردم ایران در حرکتی تاریخی نظام جمهوری اسلامی را جایگزین نظام سلطنتی کردند بدان امید که دیگر فقر، فساد، تبعیض، عقب‌ماندگی و .... نباشد ولی هم‌چنان این مشکلات هستند، هر چند کمتر شده‌اند.

هدف من از مشارکت در امر انتخابات،‌ در گام نخست تثبیت خود انتخابات است. در واقع در یک دموکراسی نوپا مثل کشور ما هر بار شرکت در رأی‌گیری به معنای استوارتر کردن پایه‌های همین حق است، حق رأی دادن! حتی اگر در مبارزه انتخاباتی بازنده شویم،‌ باز هم همه ما در تثبیت موقعیت صندوق رأی سهم داشته‌ایم.

انتظار دیگر من، کاهش مشکلات است نه حل مشکلات. هر دولت و هر مجلس جدید اگر درست انتخاب شوند و به وظایف خود عمل کنند، ما چند گام به  زندگی بهتر نزدیک خواهیم شد. بنابر این اگر کسی وعده داد که ایران را گلستان می‌کنم یا همه مشکلات را حل می‌کنم من به توانایی و حتی صداقت او شک می‌کنم. من به کسی رای می‌دهم که نخست اوضاع را خراب‌تر نکند و با برنامه‌هایش ما را گامی به جلو ببرد.

کسانی که از دولت و مجلس انتظارات فراوان و گسترده دارند،‌ مدتی بعد از انتخابات سرخورده شده و از مشارکت خود پشیمان می‌شوند و احتمالا در دوره بعد با این جمله که «اون دفعه رای دادیم چی شد؟ » در انتخابات شرکت نمی‌کنند. انتظار نابجا ضد مشارکت است. بنا نیست با یک یا چندبار رأی دادن ایران بهشت شود. چنان که آمریکا و فرانسه و دیگر کشورها با چند صد سال سابقه دموکراسی هنوز بهشت نشده‌اند.


نوشته شده در دوشنبه 96/3/1ساعت 6:56 عصر توسط محمد کاظم حقانی فضل| نظرات ( ) |

معیارهای انتخاب من

برای انتخاب رییس جمهور چند معیار دارم.
یکم: سابقه اجرایی؛از سال 84 که برنامه های انتخاباتی را می‌دیدم به این نتیجه رسیدم که وقتی کسی سابقه دولت یا مجلس ندارد معمولا تصویر درستی از کشور ندارد و تصمیم گرفتم به چنین افرادی برای ریاست جمهوری رای ندهم. یک نماینده یا وزیر با یک دوره سابقه حداقل 4 بار در نوشتن بودجه کشور نقش داشته است. سابقه بیشتر در این زمینه یک امتیاز است.

دوم: همکاران؛ این معیار در سال 76 به ذهنم رسید. در سال 76 هر یک از دو طرف دو قطبی انتخابات یک جناح کشور را در پشت سر خود داشتند و تقریبا معلوم بود که اگر رای بیاورند چگونه دولتی تشکیل خواهند داد. ولی فردی که من به او علاقه داشتم و رای دادم  تیمی به این قوت نداشت و حتی نمی‌توانستم معاوانانش را پیش‌بینی کنم. وقتی همکاران یک نامزد را نمی‌شناسیم و معلوم نیست که او بناست با کدام تیم کشور را اداره کند،‌ چگونه باید به او اطمینان کنیم؟

سوم. داشتن نگاه کلان و گریز از جزئی‌نگری و بخشی‌نگری؛ توسعه یک امر متوازن است و کشور به همه چیز نیاز دارد. کشور فقط اقتصاد یا فقط فرهنگ نیست. وقتی کسی سخن می‌گوید می‌توان از بین کلماتش فهمید که او چقدر نگاه کلان دارد و به چه چیزهایی اهمیت می‌دهد و در اولویت‌های برنامه‌ریزی کدام بخش را ترجیح می‌دهد.

چهارم: عدم تمرکز قدرت و رفتن به طرفی که به تفکیک قوای واقعی برسیم. این که فردی از نهادی قضایی یا نظامی وارد ریاست جمهوری شود، هر چند قانونی است ولی روشن است که روابط او با همکاران سابقش قطع نخواهد شد. این روابط می‌تواند زمینه‌ساز فساد باشد. سعی می‌کنم هنگام رای دادن به این مسئله توجه داشته باشم. تقویت نهادهای انتخابی وظیفه ماست.


نوشته شده در دوشنبه 96/3/1ساعت 6:54 عصر توسط محمد کاظم حقانی فضل| نظرات ( ) |

به خواست دوستانم در سایت ادبی «الف‌‌یا» نقدگونه‌ای نوشتم بر رمان «رؤیای نیمه شب». این لینک مطلب.

و این هم اصل مطلب:

فرق کتاب رمان با کتاب‌های علمی آن است که رمان معمولا مقدمه ندارد. اسمش هم خیلی نشان نمی‌دهد که بناست چه بخوانی. رویای نیمه شب را بدون هیچ توضیحی از کسی شروع کردم به خواندن. فقط یک نفر گفت گویا قبلا نامش نیمه شبی در حله بوده است. حاصل جمع کلمه حله و نام نویسنده و البته توضیح یک دوست دیگر این بود که رمانی مذهبی در دست من است با موضوع رابطه شیعه و سنی.

هر چه خواندم جز حیرتم نیفزود که من در کجای تاریخ ایستاده‌ام. بعد از کلی ماجرا دانستم که صد سال بعد از سقوط عباسیان هستم. ولی  عباسیان کی از بین رفتند؟ نمی‌دانستم. نویسنده یک راهنمایی دیگر هم کرد. مدتی از درگذشت سید ابن طاووس گذشته است.  ظاهرا باید کتاب را همراه با یکی از ویکی‌های مشهور‌ خواند. تقریبا حدس زدم که باید خودم را در کوچه‌های حله در قرن هفت و هشت تصور کنم.

تصویری از حله نداشتم. بازاری که هاشم از آن می‌گذشت و حمام ابوراجح بیشتر مایه ایرانی و صفوی داشت. فرش فروشی که روی انبوه فرش‌ها لم داده بود ذهنم را به بازار اصفهان و همدان برد. بازارهایی که حاصل دست معماران دوره صفویه و قاجاریه است. کمی بعد زن و شوهر جوانی کنار ساحل خواننده را از دوره قاجاریه وارد ایران دوره پهلوی دوم می‌کنند. آن‌قدر نشانه‌ها درهم و برهمند که تا پایان داستان دائم سعی می‌کنم قانع شوم که من در حله هستم. و الان قرن هشت هجری است. ولی باز ناگهان یکی از زنها شیر خمره را باز می‌کند و آب می‌آید، و طبیبی از کتاب‌های پزشکی ماده‌گرایان گلایه می‌کند و ابوراجح نیمه شب در خانه حمام می‌کند و خانواده‌ای خوش و خندان سوار بر قایق از زیر پل می‌گذرند و زنی با وجود این که شوهرش هست از دستفروش مسقطی می‌خرد و خندان می‌رود تا با هم مسقطی بخورند. حاکم فقط یک همسر دارد و هاشم هم با دیدن شبح او از پشت پرده می‌فهمد که او همسر حاکم است.

نویسنده از زبان قهرمان داستان به علمای شیعه می‌گوید روحانی! و از امام زمان (ع) با تعبیر «آن حضرت» یاد می‌کند البته از زبان اهل سنتی که یک روز است شیعه شده. این نوشیعه در اولین صبح جمعه در مقام امام زمان (و نه مقام مهدی) حاضر می‌شود و دعای ندبه می‌خواند. حالا از روی چه کتابی؟ خدا می‌داند!

در این داستان شیعه‌ها مسجد نمی‌روند و هروقت هوای عبادت داشتند در مقام امام زمان حاضر می‌َشوند. و این ابونعیم سنی است که نماز جماعت می‌رود.

امام زمان این داستان سه حضور جدی دارد. شفای اسماعیل هرقلی، شفای ابوراجح و رساندن هاشم و ریحانه به هم. از امامی که اساس باور شیعی است، جانشین پیامبر است، مفسر وحی است،‌ حافظ دین و ربط بین زمین و آسمان است خبری نیست. امام این داستان بیشتر مناسب هیئت‌های عزاداری در دوران ماست تا امام واقعی.

شیعیان حله خط و ربط دینی‌شان را از ابوراجح حمامی می‌گیرند و نقش عالم دینی این است که بالای سر ابوراجح برای شفای او دعا کند و نماز بخواند. و این البته در زمانی است که هنوز نام و یاد سید ابن طاوس در این شهر زنده است و احتمالا طلبه‌ها و علمای دینی هم در این شهر هستند.

ابوراجح که همیشه کتاب می‌خواند و عالم شیعیان است معتقد است امام زمان از سردابی در سامرا غایب شده است!  ابوراجح می‌‌گوید نام ائمه شیعیان در معتبرترین کتب اهل سنت آمده است.! ابوراجح میگوید شیعه قدیمی‌تر از اهل سنت است چون ائمه چهارگانه اهل سنت سالها بعد از پیامبر زندگی‌ می‌کرده‌اند. و البته وقتی جای عالم دینی را به یک حمامی بدهیم چنین خبط و خطاهایی طبیعی می‌نماید. با این همه اشار‌ه‌هایی به غدیر و حدیث سفینه در بین سخنان ابوراجح یافت می‌َشود که تلاش می‌کند از باورهای شیعیان دفاع کند. اشاره به ماجرای حضرت زهرا(س) هم گوشه‌ای از کار است.

از نکات جالب و شاید هوشمندانه کتاب یکی آن است که ابوراجح تلاش نمی‌کند هاشم سنی را شیعه کند. او از معقولیت باور شیعه دفاع می‌کند، و می‌گوید وقتی چنین دلایلی داریم پس حق داریم که شیعه باشیم و توجیهی نداریم که باور دیگران را بپذیریم. نمی‌دانم چنین رویکرد مدرن و تکثرگرایانه‌ای در گذشته باور مسلمانان سابقه دارد یا ناشی از تربیت مدرن نویسنده است، ولی هر چه هست از زمینه‌هایی است که نویسنده از آن برای کاهش تنش بین شیعه و سنی استفاده می‌کند. نکته دیگر این که نویسنده تلاش می‌کند همه تلخی‌ها و سختی‌های زندگی شیعیان حله را به توطئه‌های وزیر و بی‌لیاقتی حاکم منتسب کند، و البته ناصبی‌ها را نیز در این بین بی‌نصیب نمی‌گذارد و بخشی از مشکل را بر عهده پدربزرگ ناصبی مسرور (شاگرد ابوراجح) سوار می‌کند.

طراحی سه ماجرای عشقی، استفاده از قصه شاهزاده و گدا، پررنگ کردن بیش از حد نقش دختران جوان در محیط قرن هفت و هشت، رنگ‌آمیزی دارالحکومه حله با رنگ قصرهای بغداد در قصه‌های هزار و یک شب، مبالغه در قهرمان‌بازی قنواء دختر حاکم، و همه این‌ها در کنار انتقال مولفه‌ها و اصطلاحات سبک زندگی‌ امروز به حله هفت صد سال پیش، باورپذیری داستان رویای نیمه شب را مشکل کرده است. تصویری که در ضمیر خواننده باقی می‌‌ماند متوازن نیست. اطلاعات مذهبی که به مخاطب می‌دهد سطحی،‌ احساسی و گاه غیر قابل دفاع است. با این همه مگر از یک داستان چه می‌خواهیم؟ انتظار یک استاد تاریخ از یک رمان مذهبی ممکن است با انتظار یک خواننده معمولی متفاوت باشد. رویای نیمه شب برای آشنایان با رمان جذابیتی ندارد و چیزی به آنان نمی‌افزاید ولی خواندن آن برای خواننده معمولی آزار دهنده نیست و شمارگان بالای کتاب مؤید همین نکته است.


نوشته شده در دوشنبه 96/3/1ساعت 6:52 عصر توسط محمد کاظم حقانی فضل| نظرات ( ) |

شعار چپ راست کارگزار/ علیه خدمتگزار را یادتان هست؟ چپ و راست و کارگزار یعنی همه نیروها و مسئولان یک نظام سیاسی برآمده از یک انقلاب مردمی. در مناظره‌های معروف سال 88 همه دولت‌های گذشته متهم به کم‌کاری و بلکه خلاف‌کاری شدند. این روزها هم تقسیم به 4 و 96 درصد را برایمان تصویر می‌کنند. دولتمردان گذشته همه شده‌اند حامی همان 4 درصد.
پرسش من این است که چرا این سخنان مشتری دارد؟ چرا عده کثیری باور می‌کنند که همه بد هستند و فقط یک نفر خوب است؟ چرا این تصور هست که همه سر و ته یک کرباسند؟
به نظرم یکی از علل این وضعیت قرن‌ها حاکمیت استبدادی و قبیله‌ای و حکومت خاندانی در کشور ماست.  مردم در طول قرن‌ها هیچ وقت در دولت شریک نبوده‌اند و معمولا دولت‌ها شریک دزد و رفیق قافله بوده‌اند. با این سابقه بدبینی به حاکمیت اجتناب‌ناپذیر به نظر می‌رسد. سریع القلم در کتاب فرهنگ سیاسی ایران این نکته را به خوبی تبیین کرده است.
یکی دیگر از ریشه‌های این فرهنگ، احتمالا تنبلی تفکر است. وقتی نخواهیم فکر کنیم و پرسش هم داشته باشیم، آسان‌ترین راه این است که مسائل پیچیده را ساده کنیم و جوابهای دم‌دستی بدهیم. ریشه‌یابی مشکلات یک کشور وابسته به آگاهی از چندین رشته علمی و نیز تحلیل مسائل اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی است.
می‌دانم انتظار از بین رفتن این باور در طول 40 سال زیاده‌خواهی است. ولی این که تحصیل‌کردگان هم این حرفها را باور کنند، و این که یکی از همین مسئولان با بیش از 20 سال سابقه مدیریت کلان چنین ادعایی بکند، آزار دهنده است.


نوشته شده در دوشنبه 96/2/11ساعت 3:52 عصر توسط محمد کاظم حقانی فضل| نظرات ( ) |

عصیان مشروع عنوان نقدگونه‌ای است که بر کتاب «بررسی فقهی فرمانبرداری و نافرمانی مدنی» نوشته‌ام. کتاب نوشته سید جواد ورعی از استادان و پژوهشگران باسابقه حوزه علمیه قم است. مقاله را فصلنامه نقد کتاب فقه و حقوق در شماره هفتم خود منتشر کرده است.

چکیده:
کتاب بررسی فقهی فرمانبرداری و نافرمانی مدنی نوشته سید جواد ورعی،‌ پژوهشی است که در ده فصل یکی از موضوعات مربوط به روابط حاکمان و شهروندان در جامعه اسلامی را مطالعه کرده¬است. نویسنده حق نافرمانی مدنی را در دولت‌های مشروع دینی می‌پذیرد و حاکمان را ملزم به رعایت حقوق نافرمانان می‌داند و از سوی دیگر برای نافرمانی شرایط و قیودی تعریف می‌کند تا مرز «نافرمانی مدنی» با «بغی»، «محاربه» و «افساد فی الارض» روشن باشد و حقی از مردم ضایع نشود. کتاب ساختاری پژوهشی دارد و از نظر شکلی نیز وضعیت قابل قبولی دارد. نویسنده در اثبات مدعای خود گاه برداشت‌های موسع از روایات کرده است. در مواردی نیز تنها دلیل او سیره پیامبر اسلام(ص) یا امیر مومنان(ع) است که برای اثبات مدعا ناکافی است.  با این حال این کتاب گامی مناسب در توسعه فقه سیاسی شیعه با تکیه بر حقوق مردم محسوب می‌َشود.


دانلود مقاله https://goo.gl/VAy2Bh


نوشته شده در دوشنبه 96/2/11ساعت 3:51 عصر توسط محمد کاظم حقانی فضل| نظرات ( ) |

چندباری از آنجا خرید کرده بودم. نظامی بازنشسته بود. نان سنتی خراسان و شیرینی محلی می‌پخت و می‌فروخت.
شیرینی را وزن کرد. شد 995 گرم. دنبال یک تکه شیرینی بود که وزن را درست کند گفتم بی‌خیال آقا خوبه. گفت نه آقا حروم میشه.
آخوندی و مسئله‌گویی‌ام گل کرد و گفتم: وقتی منِ مشتری راضی‌ام  دیگه حروم نمیشه که. گفت نه آقا عادت می‌کنم.
جمله‌ای برای ادامه گفتگو نداشتم.


نوشته شده در دوشنبه 96/2/11ساعت 3:50 عصر توسط محمد کاظم حقانی فضل| نظرات ( ) |

«والدین غربی برای ترغیب فرزندان خود به کتاب‌خوانی آنها را به کتابخانه می‌برند و برایشان کتاب می‌خوانند».  این جمله را در همین روزهای گذشته در بین انبوه پیام‌های تلگرامی دیدم. امروز هم موقع رانندگی مجری رادیو فرهنگ! آن را خواند و با زبان بی‌زبانی به مردم حالی کرد که اگر می‌خواهیم فرهنگمان رشد کند باید از این کارها انجام بدهیم.
و اما پرسش‌های من: غرب یعنی کجا؟ منظور همه کشورهای اروپایی و آمریکای شمالی است یا این‌ها به اضافه آمریکای مرکزی و جنوبی؟ مثلا والدین اسپانیایی هم جزو همین والدین غربی هستند؟ و چه درصدی از والدین غربی؟ آیا همه والدین غربی (100%) با همه کودکانشان (100%) چنین رفتاری داشته‌اند و دارند؟ این رسم از کی شروع شده؟ این مدعا با کدام تحقیق میدانی ثابت شده است؟ این تحقیق در کدام نشریه، سایت، یا کتاب علمی منتشر شده است؟ اصلا  همین یک جمله نخستین بار در کجا منتشر شده است؟
وقتی پاسخ چنین پرسش‌هایی روشن نیست ولی باز هم ما این جمله و صدها جمله دیگر مثل آن را همه روزه برای هم ارسال می‌کنیم و احتمالا احساس فرهیختگی هم می‌کنیم، باید نتیجه گرفت یک جای کار می‌لنگد. اگر چند جایش لَنگ نباشد.
باور کردن و منتشر کردن این جملات بدون هیچ پرس‌وجویی درباره منبع و منشاء آن، نشان از ساده‌اندیشی و نبود تفکر انتقادی می‌دهد. نیاموخته‌ایم که بپرسیم و هر ادعایی را در حد و اندازه خود بسنجیم. عادت کرده‌ایم بشنویم و گاه بدون آن که بیاندیشیم دیگران را هم به شنیدن دعوت کنیم، و بدتر آنکه بر اساسش رأی بدهیم و بعد هم منتظر پول نفت بمانیم بر سر سفره‌هایمان. و خیلی بدتر آنکه گاه همان شنیده‌ها را جزو اعتقادات دینی دسته‌بندی کنیم و منتظر معجزه شب آرزوها بنشینیم.
یک نکته دیگر هم در این جمله هست و آن این که در ذهن ما شرقی‌ها گویا هم‌چنان غرب و غربی‌ها مهم‌اند.


نوشته شده در دوشنبه 96/2/11ساعت 3:49 عصر توسط محمد کاظم حقانی فضل| نظرات ( ) |

   1   2   3      >