تبریز و مسجدهایش

از صبح دوشنبه تا جمعه شب، 16 مرداد تبریز بودم. اولین سفرم به تبریز بود. دیدنی زیاد بود و وقت کم. چند جایی را دیدم. خانه شهریار و خانه مشروطه و خانه امیرنظام که موزه قاجار است و موزه آذربایجان و خانه شربت اوغلی و چند جای دیگر. از مقابل چندین مسجد رد شدم و در یکی هم نماز خواندم و آن‌چه برای من جالب بود زیبایی و معماری مساجد بود. چند مسجدی که دیدم همه‌شان شبیه مسجد بودند خوشبختانه! نه مثل مسجدهای جدید، یک چهاردیواری ساده با یک گودی به اسم محراب. خیلی خوشحال شدم. نمیدانم از کی شروع شده، ولی این روزها هر مسجدی که ساخته می‌شود به ویژه اگر مردم عادی سازنده آن باشند نه دولت، به هر چیزی شبیه است الا مسجد. و بعد هم تصمیم می‌گیرند با نوشتن چند پارچه و چسباندن چند پوستر آیه و حدیث آن را شبیه مسجد کنند، ولی دریغ که بهتر است نام‌ اینجاها را همان نمازخانه بگذاریم. یاد دکتر حسین نصر افتادم که در کتاب «در جستجوی امر قدسی» فصلی را به معماری اختصاص داده و تعریف می‌کند که به یک آرشیتکت بسیار برجسته آلمانی سفارش ساخت مسجدی در ترکیه داده بودند، او چون نمی‌دانسته مسجد چه کارکردی دارد با دکتر نصر مشورت می‌کند و بعد از توضیحات دکتر می‌گوید من به لحاظ روحی نمی‌توانم با این ساختمان ارتباط برقرار کنم و بنابر این نمی‌توانم  طرح مناسبی تحویل بدهم. بماند.
در این میانه آن‌چه می‌درخشد مسجدی است تاریخی و معروف که نامش مثل رنگش کبود است. مسجد کبود، یادگار دوران تیموریان و مشخصاً قراقویونلوها، که البته بعد از زلزله 1193 تبریز بازسازی شده ولی تصور عظمت این ساختمان که سرتاپای آن کاشی معرق بوده متحیرمان کرد. رنگ لاجوردی و کاشی‌های مشکی که از سال 870 (حدودا) باقی مانده اصلا تغییر نکرده و  چشم‏ها را می‏نوازد. رگ و ریشه‌های باقی مانده از آن دوران بسیار زیباست. شاید خوشترین دیدارمان در تبریز همین مسجد کبود بود.(عکسش را گرفته‏ام،‏ آن پایین). داخل مسجد از ورودی آن زیباتر است و بسیار زیباتر. ولی جای گلایه از دست‌اندرکاران باقی است که مسجد هیچ حایلی با پارک کنار آن یعنی بوستان خاقانی ندارد و محوطه مسجد تبدیل به پیست دوچرخه سواری کودکان و نیز زمین فوتبال آن‌ها شده است. این اوضاع وقتی با صدای موسیقی تند یک فروشنده‌ در همان فضا آمیخته می‌شود صدای تاسف همه را بلند می‌کند و هر چه به خیال خودت معنویت در مسجد دیده‌ای از سرت می‌پرد. امیدوارم این مشکل که فقط نیاز به چند متر نرده فلزی دارد حل شود.
مسجد دیدنی دیگر مسجدی است از دوره ایلخانی که امروزه ارگ علیشاه نامیده می‏شود. این‏یکی از آن‏هایی است که برای دیدنش کلاهت به زمین می‏افتد، ولی حیف که آن‏چه باقی مانده فقط قسمت جنوبی آن است. ظاهرا بخش شمالی در اوایل انقلاب از بین رفته است، نمی‏دانم به هر حال از دست رفته. 30 متر ارتفاع! جای گلوله‏های توپ بر بخشی از آن یادگار دوران مشروطه است.یک تبریزی هم که خیلی حسرت آن را می‏خورد چند شعری درباره ارگ علیشاه برایمان خواند. شعر بدی نبود و گلایه داشت از ویرانی آن. فکر کنم خودش گفته بود. به هر حال،
 تبریز دیدنی است.

مسجد کبود تبریز


افسانه نفوذ علماء

دوازده سال پیش در کوران سر و صدای انتخابات دوم خرداد وقتی که هنوز خاتمی رئیس جمهور نشده بود علمای بسیاری از آقای ناطق نوری حمایت کردند. ما که با آقای ناطق خیلی سر سازگاری نداشتیم بخش مفصلی از وقتمان را صرف بحث با دوستان در همین مورد می‌کردیم، یعنی حمایت علماء از کاندیداها و حجیت سخن ایشان در این زمینه. من از ابتدا موضع علما در چنین موضوعی را دارای الزام شرعی نمی‌دانستم و آن را فاقد حجیت می‌دیدم. در این بین حامیان آقای ری‌شهری دو جمله از امام(ره) را پخش کردند که گفته بودند باید خودتان به نتیجه برسید و حتی اگر علمای تهران و قم هم چیز دیگری گفتند شما باید به نظر خودتان عمل کنید. که ما خیلی ذوق کردیم و به همه نشان دادیم که امام هم با ماست. به علاوه که من اصولا معتقد بودم که حامیان آقای ناطق (آنهایی که من می‌شناختم) تابع علما نیستند بلکه حتی اگر علما هم حمایت نمی‌کردند اینها کار خود را می‌کردند، ولی روانشناسی آن‌ها مؤید خوبی برایشان پیدا کرده بود. و من مطمئن بودم که اگر علما از کس دیگری حمایت می‌کردند این طلبه‌ها علما را رها می‌کردند. چنان که هشت سال بعد همین نکته خود را نشان داد. یکی از افراد شاخص حامی آقای ناطق،آیت الله جوادی آملی بود که وقتی اظهار نظر کردند و روزنامه رسالت آن را چاپ کرد کفه آقای ناطق در بین دوستان ما سنگین شد و بسیاری ازدوستان مخالف آقای ناطق عقب نشینی کردند و به قولی کم آوردند. ولی هشت سال بعد دفاع آقای جوادی از آقای هاشمی در برابر احمدی نژاد نه تنها چنین اثری نداشت بلکه موجب اسائه ادب عده‌ای از همان طلبه‌های مدعی به ایشان شد. و امسال البته عده بیشتری از علمایی که مخالف احمدی‌نژاد بودند گرفتار چوب نوازش طلاب حزب‌اللهی شدند، بماند که در بحث‌های خصوصی سخنان تندتری نیز می‌گفتند. اضافه کنید داستان انتصاب مشایی به معاونت اولی را. من خیال می‌کردم که این اتفاق یعنی تنزل درجه علما در بین طلاب، مخصوص روزگار ماست.(و البته دلایلی هم دارم) این روزها که کتاب سیاحت شرق را دوباره خواندم و تمام کردم دیدم که در داستان مشروطه هم همین طور بوده و چه توهین‌ها که به مرحوم آخوند خراسانی به خاطر فتوای مشروطه نکرده‌اند. آخوند یکی از علمای درجه اول تمام تاریخ تشیع است. یاد اول انقلاب هم افتادم که ظاهرا خیلی از علما مورد لطف عده‌ای انقلابی قرار گرفته‌اند. دو سه روز پیش هم با یکی از طلبه‌ها که چند سالی از من بزرگتر است سر همین مطلب بحثمان شد و به صراحت گفت که ما اول انقلاب هم علما را قبول نداشتیم و فقط امام برای ما مهم بود. ظاهرا این که زمانی علما در بین مردم نفوذ داشته‌اند و مردم به خاطر مرجعیت جان می‌داده‌اند، افسانه‌ای بیش نیست. هر کسی حرف خودش را می‌زند و اگر عالمی هم حرف او را تأیید کرد آن‌گاه آن عالم می‌شود عالم روشن بین و آگاه به زمان. اهل بخیه با مشاهده جایگاه آقایان جوادی املی و مصباح یزدی در حوزه علمیه قم به خوبی حرف مرا تایید خواهند کرد.


آیا علی الگوست؟

داشتم شبکه خبر را می‌دیدم. مصاحبه‌های مفصلی با افراد مختلف در کوچه خیابان پخش کرد که فصل مشترک حرف‌های همه‌شان این بود که الگوی ما حضرت علی(ع) است و در همه زمینه‌ها از ایشان می‌توان الگوی گیری کرد. نمونه‌های دیگر این برنامه‌ و این سخنان را در مناسبت‌های مختلف مذهبی و نیز در سخنان سخنرانان دینی و روحانیون به وفور مشاهده کرده‌ایم. نوعی کلیشه رایج در گفتار مذهبی امروز جامعه ماست. روشن است که من هم به همین معتقدم که الگوی ما ائمه هستند. ولی آن‌چه در زندگی روزمره مشاهده می‌شود چیز دیگری است و  سرمشق‌های رفتاری ‌ما از جاهای دیگری می‌آیند. به نظرم یکی از دلایل این اتفاق دور از دسترس بودن معصومین است. در سخنرانی‌های بسیاری شنیده‌ایم که ما که مثل آن‌ها نمی‌شویم و به ان‌ها نمی‌رسیم و ... آن‌ها از جنس دیگری هستند. در جلسات مذهبی و جشن‌ها و عزاداری‌ها فراوان شنیده‌ام که به علم لدنی و ویژگی‌های ماورائی اهل بیت(ع) تکیه کرده‌اند (به قول بعضی از سخنرانان وجود نورانی اهل بیت ع) و  معجزاتی عجیب و غریب نقل کرده‌اند. شفا دادن مریض‌ها و از غیب خبر دادن و  خاک را طلا کردن و ... همه آن‌چیزهایی که از دست ما نمی‌آید. و من نمی‌دانم این الگو به چه کار خواهد آمد. سخنرانی چند سال پیش آقاجری در همدان یادتان هست؟ همین باورها را نشانه گرفته بود. من با این باورها مشکلی ندارم ولی گمان نمی‌کنم ائمه را برای این چیزها برای ما فرستاده باشند. احساس من این است که دنبال این خصوصیات رفتن ریشه در تنبلی، تفکرگریزی و اسطوره پرستی ما دارد. عمل به الگوی رفتاری اهل بیت(ع) مشکل است و این واقعیتی است تلخ که ما هم می‌خواهیم راحت زندگی کنیم و هم نمی‌توانیم از علی دست بکشیم. تحولات دوران مدرن هم به این وضعیت کمک کرده است و ما ضمن حفظ دینداری!! به زندگی خود می‌رسیم.  هم مدح علی را می‌گوییم هم مشکل با زندگی معاویه‌وار نداریم. و به همین دلیل است که علی برای ما خیبرشکن است و شبی هزار رکعت نماز می‌خواند و از شهادت خویش خبر دارد و در خانه کعبه به دنیا می‌آید ولی نمی‌دانیم که با همسرش چگونه رفتار کرده است و با فرزندانش و با همسایگانش و نیز با حاکمان و زیردستانش در دوره‌های مختلف زندگی. اصولاً منابع دینی ما در مورد این مسائل بی‌‌بضاعت هستند و شما کمتر کتابی می‌توانید بیابید که یک علی(ع) ملموس،قابل فهم و در دسترس را معرفی کند که بتوان با او همدردی کرد و خود را جای او گذاشت و تصمیم گرفت. در عوض تا بخواهید در منابع روایی و تاریخی ما کرامت و معجزه پیدا می‌کنید. با این وضعیت انتظار الگوبرداری از رفتار اهل بیت(ع) چندان انتظار به جایی نیست.

میلاد علی(ع) مبارک.


اسلام، سیاسی یا اجتماعی؟

چند روز پیش بالاخره بعد از چند سال دردسر از پایان‌نامه‌ام در سطح سه حوزوی دفاع کردم. با عنوان نسبت سکولاریزاسیون با تفکر شیعه و اهل سنت. داستان آن ازسال 82 شروع شده بود. این موضوع باعث شد به خیلی چیزها فکر کنم و نتایجی برایم داشت. یکی از نتایجش همین پست است:

در قرن اخیر جریانی در جهان رشد کرده است که نام آن را بنیادگرایی دینی گذاشته‌اند. بنیادگرایی وجهه سیاسی مذهب است. این جریان در اسلام سنی و شیعه و در مسیحیت و یهودیت حضور دارد. انقلاب اسلامی از نظر بسیاری جامعه شناسان یکی از مظاهر بنیادگرایی است. در درون ایران نیز جریان‌های فکری و سیاسی حضور دارند که به وضوح در این گروه جای می‌گیرند. انتخابات دهم ریاست جمهوری باعث شد که این جریان به خوبی خود را نشان دهد. در حوزه علمیه قم هم به خوبی نشانه‌های بنیادگرایی مشاهده می‌شود. این جماعت را امروزه حامیان احمدی‌نژاد تشکیل می‌دهند. فعلا من به این مسأله کاری ندارم و آن‌چه برای من مهم است این است که این گروه و نیز گروه‌هایی مثل طالبان در بین اهل سنت و یا حزب الله لبنان تابلوی اسلام سیاسی هستند. اسلام سیاسی واکنش‌های متفاوتی را برانگیخته است. و یکی از آثار نه چندان مطلوب آن به نظر من‌ آن است که ظرفیت اسلام سیاسی برای شکست یا پیروزی فراوان است. شکست اسلام سیاسی به هر علتی که باشد باعث پشیمانی عده‌ای از پیگیری باور پیوند دین و سیاست خواهد شد. و این خودبخود به مرگ اسلام سیاسی می‌انجامد و نتیجه آن حاکمیت دین فردی و گشوده شدن راهی جدید به عرفی شدن یا همان سکولاریزاسیون است.(شاید تجلیل بی‌نظیر مردم از مرحوم آیت الله بهجت یکی از نشانه‌های گرایش مردم به اسلام فردی باشد) از سوی دیگر پیروزی اسلام سیاسی نیز سرآغاز مشکلات فراوانی است که در اداره جامعه خود را نشان خواهد داد که نمونه‌های بسیار آشکار آن در جمهوری اسلامی ایران مشاهده می‌شود. ناتوانی اسلام سیاسی برای حفظ پیروزی خود باز راهی به عرفی شدن می‌گشاید. به نظر می‏رسد حلقه مفقوده در این دو نقطه، مفهومی است که من آن را اسلام اجتماعی نامیده‌ام. ظرفیت‌های اجتماعی دین اسلام به نظرم هنوز ناشناخته‌اند. این ویژگی‌ها در هیاهوی اسلام سیاسی و سردرگریبانی اسلام فردی گم شده است. اگر اسلام سیاسی از درون اسلام اجتماعی زاییده می‌شد شاید ما شاهد نتایج دیگری می‌بودیم.


ابری که در بیابان ....

اگر در بین طلبه‌ها باشید می‌بینید که بعضی طلبه‌ها گرایش بسیار شدیدی نسبت به افرادی مثل مرحوم آیت‌الله بهجت که اهل معرفت و اهل‌الله شمرده می‌شوند، دارند و شیفته امثال آقای بهجت هستند. و گاهی هم البته تلاش می‌کنند که به رنگ آن‌ها دربیایند ولی غالباً به بیش از جمع کردن عکس و سی‌دی و ... نقل چند خاطره و کرامت نمی‌رسند. بگذریم من از این طایفه نیستم و البته این را هم جزو محاسن خودم نمی‌شمرم. با این حال چون به نوعی خوره کتاب دارم و بهتر بگویم داشتم، خیلی از کتاب‌هایی را که درباره این بزرگان منتشر شده دیده و خوانده‌ام. و واضح است که من هم مثل هر کس دیگری سوال‌هایی در زمینه سیر و سلوک داشتم و از همه مهم‌تر این که خودم هم در معرض این سوالات هستم و فراوان از من راه کمال را می‌پرسند (عصاکشی کوری برای کوران شنیده‌‌اید؟). اولین چیزی که از ایشان خواندم جزوه‌ای بود به نام به سوی محبوب. توصیه‌های آیت الله بهجت به گونه‌ عجیبی راه‌گشای سوالات ذهنی‌ام شد. ابری که در بیابان بر تشنه‌ای ببارد. مکتب آیت‌الله بهجت مکتبی است عمومی و همه فهم. هیچ ذکر عجیب و غریبی ندارد و هیچ کار نامتعارفی از کسی طلب نمی‌کند. با همه ظواهر روایات و آیات هماهنگ است و اعتراض هیچ خشکه مقدس اهل ظاهری را برنمی‌انگیزد. به شدت روانشناسانه‌ است. و از همه مهم‌تر این که با همه پیش‌فرض‌های آدمی مثل من که به همه چیز گیر می‌دهد هماهنگ بود. خیلی به آنچه از مرحوم شیخ رجبعلی خیاط دریافته بودم نزدیک بود و البته عمیق‌تر. عرفان فقیهانه و شاید هم فقه عارفانه؛
گناه نکنید. به آنچه می‌دانید عمل کنید تا آن‌چه را نمی‌دانید به شما بیاموزند. نماز اول وقت بخوانید و نماز شب. لازم نیست کم حرف باشید زیاد حرف بزنید ولی به جای کلمات بی‌معنی ذکر بگویید. تا می‌توانید ریا کنید و خود را در عبادت نشان بدهید ولی به آن‌کسی که شایستگی نشان دادن دارد. و باز هم گناه نکنید.
هر بار که توصیه‌هایش را خواندم به شدت متأثر شدم.


مطهری راضی نیست!

نسل من با دو سه شخصیت بسیار مشهور پیونده خورده است و ناگزیر تحث تأثیر ایشان قرار دارد، امام خمینی و شهید مطهری شاخصه مهم دهه شصت و روزگار نوجوانی و رشد من و امثال من است. هیمنه تبلیغاتی و فضای کاملاً هژمونیک اندیشه مطهری را بر ذهن و زبان نسل من حاکم کرد. از مدرسه تا خیابان و خانه (برای من که پدرم هم حوزوی بوده بیشتر). وارد حوزه که شدم این هژمونی را در طلبه‌ها و اساتید نسل انقلاب سنگین‌تر یافتم و به این نتیجه رسیدم که آن‌چه در زمینه کلام اسلامی و عقاید دینی در پس زمینه جامعه ما جا افتاده است، چیزی نیست به جز ترجمان اندیشه مطهری که البته ریشه در خاک حاصلخیز مردی به نام علامه طباطبایی دارد. شاید بتوانم ادعا کنم حتی تربیت شدگان حوزه فکری استاد مصباح یزدی ناخواسته تحت تاثیر مطهری قرار دارند و در بسیاری موارد از نظر خاص آقای مصباح که متفاوت است بی‌خبرند. جایی هم جمله‌ای از رهبری دیدم با این مضمون که کتاب‌های استاد مطهری مبنای فکری نظام است. و انصاف باید داد که نحوه سخن و قلم و قدرت استدلال مطهری دراین زمینه نقش بسیار مهمی داشته است. این‌ها را بگذارید کنار تأیید بی‌نظیر امام نسبت به کتاب‌های ایشان. بگذریم این وضعیت آنقدر ادامه پیدا کرد که مطهری در ذهن عده‌ای تبدیل شد به خط قرمز و شد آن‌چه نباید. این خط قرمز شدن دو اثر داشت یکی این که مطهری را نمی‌شد نقد کرد و دیگری این که فراتر از مطهری نمی‌شود رفت. شناختی که من از مطالعه آثار استاد مطهری دارم به من می‌گوید مطهری به این وضع راضی نیست. او مدافع آزادی اندیشه و نقد بر هر متفکری است من صراحت نقد و آُزادی که در سخنان ایشان دیده‌ام در آثار دیگران کمتر دیده‌ام.

با تأخیری طولانی به مناسبت سالروز شهادت استاد مطهری. البته فرقی نمی‏کند که این حرف‏ها را چه موقع بگویی.


و یک کرامت دیگر

بنانداشتم پست قبلی را پیگیری کنم ولی دو سه روز پیش استادم حضرت آیت الله شبیری زنجانی به مناسبتی در درس فقه نکته‏ای از زندگی مرحوم میرزا محمد تقی شیرازی معروف به میرزای دوم گفت. ایشان در اوایل قرن بیستم در عراق مرجع تقلید بوده و قیام 1920 عراق زیر نظر ایشان قرار داشت. به هر حال چیزی که استاد تعریف کرد و به نظرم جزو کرامات واقعی یک انسان بزرگ است این بود که ایشان اخلاقش این بود که به هیچ کس دستوری نمی‏داد و هیچ کار شخصی را از کسی درخواست نمی‏کرد حتی در امور پیش پاافتاده‏ای مثل این‏که غذای مرا بیاورید بخورم و ...  در اواخر عمر که ایشان بیمار و بستری شده بودند، اطرافیانشان کسی را مامور پرستاری کرده و  به پرستار توصیه می‏کنند که میرزا چیزی از کسی نمی‏خواهد بنابر این غذایش را سر وقت بدهید. روزی پرستار فراموش می‏کند و بعد از ساعاتی متوجه می‏شوند که ایشان به دلیل ضعف شدید دچار رعشه شده و به شدت حالشان نامساعد است.... همین.


اینم یه جور کرامته!

چند سالی است که بازار عرفان گرم شده است، دینی و غیر دینی هم ندارد و همه جوره آن مشتری خودش را دارد. ذن، مدیتیشن، یوگا، انرژی مثبت، شیخ رجبعلی خیاط، آقای قاضی طباطبایی و .... . درباره علت این گرایش شدید حرف زیاد دارم و فعلاّ جایش نیست. این تمایل و بلکه موج جدید لوازم خود را نیز به همراه آورده و یکی از ثمرات آن افزایش کتاب‌های عرفانی است، از یک طرف اُشو می‌تازد و از طرف دیگر همه روزه بر در و دیوار قم تبلیغ یک کتاب جدید از کرامات و احوالات یکی از اولیاء الهی دیده می‌شود. بسیاری از آن‌ها هم رونویسی از هم هستند و نکته‌ تازه‌ای در آن‌ها یافت نمی‌شود. بگذریم! این‌ها را گفتم که بگویم از نظر من از غیب خبر دادن و باطن مردم را دیدن و از زیر تشک پول بی‌نهایت درآوردن مصداق واضحی برای کرامت نیستند که این کارها از خیلی از اهل غیرالله هم بر می‌آید. افزایش روزافزون فالگیران و رمالان و عالمان علوم غریبه نیز همین را به ما می‌گوید. امروز کرامتی (البته با تعریف خودم از کرامت) از مرحوم آیة الله آخوند ملاعلی معصومی همدانی می‌نویسم. همو که میانسالان و بزرگترهای استان همدان به نام آقای آخوند می‌شناسندش (متوفای مرداد ماه 1357).

خادم آیت الله آخوند نقل کرده است که روزی پیرمردی به درب منزل آقا آمد و بعد از اجازه و ورود عرض کرد: من پیرمرد حمالی هستم و دو دختر دم بخت دارم لکن برای تهیه جهیزیه آن‌ها پولی ندارم و تا به حال جهیزیه‌ای تهیه نکرده‌ام. مرحوم آخوند مبلغ قابل توجهی به وی داد .
چندی بعد یک شب در حالی که پاسی از شب گذشته بود همان پیرمرد در زد و آقا خود در حالی که عرقچین بر سر داشت به جلوی در رفت و حاجت او را پرسید. پیرمرد عرض کرد امشب عروسی یکی از دخترهاست آن دختر قبلی که بردند شوهرش برایش النگو خریده بود ولی برای دومی نخریده‌اند، به همین دلیل دخترم ناراحت و غمگین است. مرحوم آخوند فرمود: آخر الان بر فرض که من به شما پول بدهم، مغازه‌ای باز نیست که شما النگو بخرید. در این حال پیرمرد که غصه تمام وجودش را گرفته بود سر به زیر انداخته قصد برگشت داشت که یکباره مرحوم آخوند فرمود: صبر کن. و بعد به اندرون رفت و سپس دخترش را که خوابیده بود بیدار کرد و از او خواست که برای خشنودی دل دختر این پیرمرد النگویش را دربیاورد تا به پیرمرد بدهد. سپس آخوند النگو را گرفت و در جلوی در به پیرمرد داد که بلکه دل دخترکش شاد شود.( کتاب همچو سلمان ص 81).
به قول خواجه هرات اگر بر آب روی خسی باشی، و اگر بر هوا پری مگسی باشی، دل به دست آر تا کسی باشی.


توضیح المسائل اخلاقی

یکی از مباحث رایج بین طلبه‌ها اشکالاتی است که در کتاب رساله یا همان توضیح المسائل فقها وجود دارد، مثل به روز نبودن ادبیات و نداشتن نظم همه فهم به گونه‌ای که هر کسی بتواند از آن استفاده کند، مثلاً نشانه‌های بلوغ را جایی نوشته‌اند که فقط متخصص در علم فقه می‌تواند آن را پیدا کند،( در احکام کسی که نمی‌تواند در اموال خود تصرف کند) و نیز این که بسیاری از مسائل مورد نیاز مردم در رساله موجود نیست و به همین خاطر آن‌چه بیشتر رایج شده کتاب استفتائات است، درحالی که مسائلی در رساله نوشته شده که به کار بسیاری از مردم نمی‌آید. یکی از همین مشکلات، جای خالی مسائل اخلاقی در رساله عملیه است، دروغ چیست؟ غیبت در کجا جایز است؟ حد و مرز موسیقی حلال و حرام کجاست؟ کدام بازی‌ها قمار است و کدام نیست؟ صله رحم تا کجا واجب است؟ اصلاً رحم به چه کسی می‌گویند؟ حق پدر و مادر بر فرزند چیست و چه مقدار آن واجب و چه مقدار آن غیر واجب است؟ به طور کلی حق الناس چیست؟ حق همسایه بر همسایه چیست؟ توبه و شرایط آن کدام است؟ و وو ...

بدان امید که روزی فقیهی به این نتیجه برسد که این نیاز را برای مقلدانش برطرف کند؟