سلام
مطالب شما و نظرات دوستان را خواندم. من هميشه معتقد بودم که ايمان در واقع ريشه در امن و امان و احساس امنيت انسان است. به اين معني که مجموعه اي از رفتارها و اعتقادات و باورها همواره همراه انسان است که به او احساس امن و امان و امنيت مي دهد. انسان در سايه اين باورها و اعتقادات پناه مي گيرد و احساس امنيت مي کند. من فلسفه و ريشه ايمان را چنين درکي از آن مي دانم ولي اينکه اين احساس را دين به انسان بدهد يا هر مکتب، مرام و يا انديشه ي ديگري جاي بحث دارد و طبيعي است که باور ديني قوي احساس امنيت قوي تري به بشر ميدهد و هر چه انسان اعتقاد بيشتري به زندگي پس از مرگ داشته باشد، اين احساس امنيت را بيشتر مي تواند از بستر دين بگيرد تا ساير انديشه ها و مکاتب.
بهرحال از معرفي کتابها ممنون. موفق و سربلند باشيد.
روشن است که من با چنين تفکري مخالفم و معتقدم هر چند دين با ايمان فرق دارد ولي ايمان ريشه در دين دارد. و منظورم از دين هم البته روحانيت نيست بلکه ماجاء به النبي(ص) است. آنچه کتاب و سنت نبوي و معصومان (ع) به ما ميگويد. بگذريم.
من از اين نوشته شما استفاده نقد كردم
كه البته منم همين حالا كه دارم كتا ب و ميخونم همان نظر شما رو دارم ولي يك نظر داريم يك دليل نظر !!
البته قبول كه قصد شما اين نبوده ولي كليدي كه زديد به سمت نقد يه خورده خواننده را به انفعال مي انداز و موضع گيري .
منتظر نوشته هاي بعدي شما هستم و اميدوارم دريچه اي به سوي گفتگو بگشايند
سلام اگه حال داري يه جواب به اين بده
http://www.revayatenoo.blogfa.com/
مي دونيد به نظر منم اين جدايي دين از ايمان در تفكر غربي سير طبيعي خودش رو داشته . يعني با بلايي كه كليسا سر مسيحيت اورد همه چيز براي اين جدايي مهيا شد . ولي وضعيت غرب اصلا قابل قياس با اسلام نيست. ما مثل هميشه فقط ظاهر قضيه رو مي بينيم و از ريشه ها و عوامل شكلگيري يه پديده غافليم و مي خوايم به شكل اون چيزي در بيايم كه غرب با تمام روح و جانش و با تجربه ي عملي بهش رسيده.
فقط مي خوايم شكل اونا بشيم. كم و كيفش هم برامون مهم نيست.
كتاب اول به نظرم خيلي خوندني و جذاب اومد. مي ذارمش تو ليست كتابايي كه حتما بايد بخونمشون.
ممنون به خاطر معرفيش
جناب حقاني گرامي !
منتظر معرفي قوي تري بودم ... البته ببخشيد كه رك مي گم
ضمنا بازم از اين عادت نيكوي شماكه مطالعه باشه درس گرفتم ..
مويد باشيد
سلام برادر
اما در رابطه با پست قبلي تان..فقيهي كه حاكم نشد..
يك بار توفيق شد به اتفاق نوه همين مرحوم سيد نورالدين(سيدمهدي حسيني كه طراح مجسمه هاي سريال يوسف پيامبر هم بود ودر تيتراژ فيلم هم نامش به همين عنوان مي آمد؛پسر سيد معز الدين هاشمي حسيني )كه..سيد معز هم مي شود برادر سيد منير الدين هاشمي-كه احتمالا ايشان را هم بايد بشناسيد-به شيراز ا به جهت تفرج بروم..در شيراز مواجه شدم با يك گنبد و بارگاه مفصل كه به حرم امامزاده اي بزرگ مي نمود..سيد مهدي چيزي نگفت داخل كه شدم متوجه شدم مكان آرامگاه همين سيد منيرالدين است..به حسب اتفاق همان روز در همان مكان هم مواجه شديم با آيت ا.. محي الدين حائري شيرازي كه زيارت آمده بود(حائري شيرازي مي شد داماد سيد نور الدين و شوهر عمه رفيق ما)ايشان هم ما را تفقدي كرد به ذكر خاطرات جالبي از سيد نورالدين پرداخت..معلوم شد مردم شيراز حساب ويژه اي براي سيد قائلند از پول هايي كه براي گرفتن حاجت ريخته بودند هم اوج اعتقاد و البته مهمتر اعتماد مردم به ايشان بود وهم اينكه اين فقيه سالها پس از مرگ هم همچنان حاكميت خود رادارد اما اين بار حاكميت معنوي...