سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

... بر بساط نکته دانان

در کتاب التعجب علامه کراچکی، نکته بسیار معنی داری ذکر شده است: پس از حادثه کربلا، سوارانی که بر اجساد شهیدان عاشورا تاخته بودند، نعل اسب هایشان را در شام می فروختند و مردم به نشانه  حمایت از حکومت یزید و برائت از شهیدان عاشورا آن نعل ها را سر در خانه هاشان نصب می کردند. استقبال از نصب نعل اسب به حدی بود که مقدار زیادی نعل های جعلی بازار پیدا کرده بود...

پ ن1: تو وبگردی تو نوشته ای از مهاجرانی دیدم. نمیدونم چقدر صحت داره. خوشم اومد نوشتم.
پ ن2: امروز این وبلاگ پنج سالش تموم شد و رفت تو شش سالگی.


نوشته شده در سه شنبه 89/9/30ساعت 11:10 عصر توسط محمد کاظم حقانی فضل| نظرات ( ) |

کودکی‌ها و نوجوانی‌ام در محله‌ای بودیم که پر بود از آذری‌ها. دوستانم هم اکثرا آذری بودند. روشن است که شب‌های محرم ما بودیم و گوشه‌ای از خانه‌‌ای که محل عزاداری بود. شب اول زود‌تر می‌رفتیم که زنجیر بگیریم و ای دریغ که معمولا هم به من‌ نمی‌رسید. یک دلیلش این بود که غریبه بودم آذری نبودم به هر حال. بماند خودم زنجیر خریدم. بعدها حسینیه ساخته شد و شب‌های محرم جمع ما در حسینیه آذری‌های محل جمع بود.
 مشهدی حکمعلی نامی بود همیشه چوب به دست و مواظب ما بچه‌ها که سر و صدا نکنیم. ولی چه می‌شود کرد که همیشه کسی یا چیزی بود که ما در گوشه مجلس به آن بخندیم یا درباره‌اش پچ پچ کنیم. مشهدی و بعدها حاج اباذری بود که میاندار بود و چه صدای بلندی داشت!. و ذکرعلی نامی که غالباً مداحی می‌کرد و یکسال هم قبل از این که حسینیه ساخته شود کل مراسم خانه او بود. ولی ناهار عاشورا را منزل کس دیگری می‌دادند. هر کس نذری می‌داد یا کمکی به حسینیه می‌کرد طبق رسم آذری‌ها اسمش پشت بلندگو برده می‌شد و برایش دعا می‌شد (طبق مقتضای حالش!)
عابدین (پسر حاجی سیفی سوپری محل) زنجیر زیبایی داشت. دسته فلزی و دانه‌ها ریز و طلایی! زنجیر‌هایی که به بچه‌ها می‌رسید اکثراً کوچک و کم دانه بود حال نمی‌داد. سنگین نبود. دلمان می‌خواست از ان زنجیر سنگین‌ها داشتیم. بابای مجتبی مدت‌ها مریض بود و بیرون نمی‌آمد، ولی روز عاشورا همیشه جلوی صف دسته عزاداری بود خیلی با حال سینه می‌زد. حاجی سیفی پسری داشت از ما بزرگتر، یونس نام که معلول بود، من سالی یکبار می‌دیدمش آن‌هم جلوی دسته روز عاشورا. می‌ آوردند تا برایش دعا کنند.
روحانی‌ها تقریبا ثابت بودند همیشه یا آقای امانی بود یا آقای قدسی‌مآب. ما هیچ وقت گوش نمی‌کردیم. یکبار یک مداح میهمان آورده بودند که نمی‌دانم چرا ولی من و دیگر بچه‌ها به خصوص مجتبی تا مدت‌ها به رفتارهایش می‌خندیدیم.

 نمی‌دانستم گریه چیست ما حسینیه می‌رفتیم و زنجیرزنی و سینه‌زنی و البته با هم بودن که اصل بود. روز عاشورا شور دیگری داشت. جنازه‌ای درست می کردند خون‌آلود، چکمه‌هایی به پایش، بر روی برانکارد مانندی و تشییعش می‌‌کردند هروله کنان و بر سر زنان.
بزرگتر‌ها نیم‌دایره‌ای می‌زدند با چوب‌‌هایی که به یاد خون قرمز شده بود و مراسم شاخصی واخصی (احتمالا شاه حسین وای حسین!) اجرا می‌شد. دیدنی بود. گریه می‌کردند مردم و من نگاه می‌کردم. مجتبی هم که هم سن من بود گریه می‌کرد، شدید! نفهمیدم برای چه؟ می‌شد فهمید که بزرگترها چیزی می‌فهمند که ما نمی‌فهمیم ولی این که مجتبی چیزی بفهمد که من ندانم تفریبا غیر ممکن بود. هنوز هم نمی‌دانم مجتبی برای چه می‌گریست.

بزرگ‌تر که شدم باز هم طبق سنت، محرم‌‌ها مسجد و حسینیه و البته دوستان و هم سن و سال‌ها ... . و بعدها هم سخنرانی و روضه‌خوانی که گاهی امام حسین(ع) این توفیق و اذن را می‌دهد که برایش؟؟ (برای او یا برای خودم؟) کاری کنم... .

بعدها من با حسین(ع) و عاشورا نسبتی تازه برقرار کردم، شاید سنم بالاتر رفته بود یا به هر دلیل دیگری. نمی‌دانم. حالا حسینیه و روضه را تنهایی بیشتر دوست دارم تا با دیگران. این سال‌ها اگر قم باشم شب‌ها می‌روم جایی که سخنرانی میرباقری باشد و روزهای تاسوعا و عاشورا منزل استادم آیت آلله زنجانی که همیشه نمکی‌از روضه‌‌های ترکی آن‌جا هست.

همیشه حسرت کسانی را خورده‌ام که مثل شیخ حسین انصاریان یا حاج محمد موسوی راحت روضه می‌ خوانند و راحت گریه‌می‌کنند.


نوشته شده در شنبه 89/9/27ساعت 4:7 عصر توسط محمد کاظم حقانی فضل| نظرات ( ) |

روزی نزد سرهنگ دوم ثامر فالح الراوی، فرمانده گردان 2 بودم. وی داستانی نقل کرد بدین مضمون که او یک زن 28 ساله اهوازی را برای خدمت‌کاری به خانه‌اش در بغداد منتقل می‌کند. وی در خانه این سرهنگ مشغول کار و خدمت می‌شود؛ اما همواره در این فکر بوده که از آن‌جا رهایی یافته، به کشورش بازگردد.


 روزها هم‌چنان می‌گذرد و این دختر کار خرید و تهیه نیازهای سرهنگ را انجام می‌دهد. در یکی از این روزها که بازار می‌رود، ناگهان ساختمانی با پرچم سازمان ملل در بازار مرکزی خیابان الرشید توجه او را جلب می‌کند. با خود فکر می‌ کند که این ساختمان می‌تواند او را از این وضعیت سخت نجات دهد. به همین خاطر برای پناه آوردن به این ساختمان به فکر یافتن چاره‌ای می‌افتد.

صبح روز بعد زنبیل خرید را برداشته، به طرف بازار راه ‌می‌افتد؛ درحالی که یک سرباز نیز مراقب اوست. اما سرباز آن روز سر شوخی و مزاح را با او باز می‌کند، چرا که دیگر دختر خانه زاد سرهنگ به شمار می‌رفت. سرباز به او تعارف می‌کند که نوشابه‌ای بخورد، اما دختر امتناع می‌کند ومی‌گوید قصد دارد به آن فروشگاه برود تا از لباس‌های زنانه دیدن کند. سرباز شروع به نوشیدن پپسی کولا می‌کند. دختر نیز به سرعت به طرف ساختمان مورد نظر می‌رود. وقتی سرباز از نیت دختر با خبر می‌شود، به دنبال او می‌دود، اما دختر یک ربع پیش از آن خود را به دفتر سازمان ملل در بغداد رسانده بوده است. سرباز فورا جریان را به منزل سرهنگ اطلاع می‌دهد. سرهنگ خود شخصا به دفتر سازمان ملل می‌رود تا دختر را برگرداند اما آنان از تحویل او خودداری می‌‌کنند. سرانجام سازمان امنیت عراق موفق می‌شود آن دختر را از دفتر سازمان ملل تحویل بگیرد و به خانه سرهنگ منتقل کند.

سرهنگ ثامر می‌ گوید: وقتی دختر را از آتان تحویل گرفتم چهره‌اش زرد شده بود. از رفتارش فهمیدم که چه بلایی بر سرش آمده! در این حال به دختر گفتم: چرا از خانه فرار کردی؟ گفت: می‌خواهم به نزد خانواده‌ام و کشورم بازگردم. من مشتی به سرش زدم.او فریاد زد: کفش امام خمینی از شما شرافتمندانه‌تر است. این سخنان اولین بار بود که به زبانش می‌آمد. وقتی جریان را به اداره امنیت عراق گزارش دادم، گفتند «دیگر عمر او به آخر رسیده است، چون به او آمپول سمی تزریق شده و بیش از یک هفته دیگر زنده نیست».

همین طور هم شد و دختر بیچاره پس از یک هفته جان به جان آفرین تسلیم کرد.

 

پ ن: اگر اصلش را می‌خواهید به کتاب «پاره‌هایی از آن‌چه اتفاق افتاد» توشته مرتضی سرهنگی جلد اول ص 20 رجوع کنید. این کتاب خاطرات نظامیان عرافی را جمع کرده است.من از مجله همشهری ویژه کتاب نوشتم.


نوشته شده در دوشنبه 89/9/1ساعت 2:46 عصر توسط محمد کاظم حقانی فضل| نظرات ( ) |

جرعه‌ای از دریا

یکی دو روز پیش دنبال کتابی می‌گشتم برای دخترم که چشمم خورد به جرعه‌ای از دریا بدون تأمل خریدم. مجموعه‌ای است از مقالات فارسی و عربی و نیز خاطرات و حکایات نقل شده از استادم حضرت آیة الله العظمی شبیری زنجانی حفظه الله تعالی. که فعلا فقط جلد اول آن منتشر شده است. چندین ساعت مشغولش بودم. مقاله‌ای کوتاه درباره سند زیارت عاشوراء، حاشیه بر کافی، حاشیه بر چند کتاب تاریخی ، مقاله‌ای در معرفی صاحب قاموس الرجال و .... بخشی از مطالب این کتاب است.

دقت نظر و اطلاعات بسیار گسترده‌شان حتی در مورد رجال معاصر به وضوح در این حاشیه‌ها پیداست، به خصوص در حاشیه‌ای که بر کتاب نخبگان علم و عمل ایران زده‌اند.

طریقیات نام بخش آخر کتاب است. فرمایشاتی است که حضرت استاد در مسیر بین راه تا حرم یا در نشست‌های عصرانه دفترشان گفته‌اند و ضبط شده است. بسیار خواندنی است. این بخش تماما مربوط به داستان‌های زندگی علماست که بسیاری را حضرت استاد خود شاهد بوده یا از طرق موثق شنیده‌اند. برخی هم داستان‌های معروف بین طلبه‌هاست. یکی دو تا از حکایات را حیف دیدم که اینجا ننویسم:

یکی از آقایان نقل می‌کرد که وقتی فاضل اردکانی از کربلا به نجف آمد و در تشییع جنازه‌ای حاضر شد.قرار بود تشییع جنازه از منزلی انجام گیرد که چون منزل خیلی کوچک بوده ایشان و شیخ انصاری هر دو در کوچه بودند. فاضل اردکانی که پیر بود نیم خیز نشسته، ولی شیخ روی زمین نشسته بود. شیخ انصاری می‌پرسد: شما چرا روی زمین نمی‌نشینید؟ فاضل که خود از زهاد بوده می‌گوید: این قبا از سهم امام تهیه شده و اگر من روی زمین بنشینم کثیف می‌شود و باید آن را شست. قبا هم که شسته شود زودتر پاره می‌شود. سهم امام را هم تا یقین به رضایت امام زمان(عج) نباشد نمی‌شود تصرف کرد و من چنین یقینی ندارم؛ لذا نیم خیز نشسته‌ام. بر سر این موضوع بحث بین مرحوم شیخ و فاضل اردکانی در می‌گیرد مدتی با هم بحث می‌کنند. در اثنای بحث می‌بینند که شیخ نیم خیز شده و می‌گویند که تا آخر عمر دیگر شیخ روی زمین ننشست. (ص 145)

و نیز:

مرحوم سید حسن صدر در تکمله می‌نویسد:

آسید صدر الدین (پدر پدر بزرگ امام موسی صدر) بکاء فوق العاده داشته است. به حرم حضرت امیر( سلام الله علیه) مشرف شد و حضرت را زیارت کرد و بعد دعای ابو حمزه را شروع کرد، « الهی لا تؤدبنی بعقوبتک» را شرو ع کرد تکرار کردن و گفت و گفت و گریه کرد تا بی‌هوش شد و به جمله‌های دیگر نرسید و در حال بیهوشی او را از حرم بیرون بردند.

سید زهد خیلی فوق‌العاده‌ای داشته و به دنیا بی‌اعتنا بوده است.(ص 489)

پ ن: این پست زیادی آخوندی شد. بالاخره هر کسی اصلی دارد و روزگار وصلی. امسال توفیق حضور در درس استاد را ندارم. این  پست هم  به نوعی باز جستن روزگار وصل است.


نوشته شده در سه شنبه 89/7/27ساعت 1:12 صبح توسط محمد کاظم حقانی فضل| نظرات ( ) |

امروز روز حافظ است.

سیزده ساله بودم که با حافظ آشنا شدم. اولین دیوان حافظم را همان سال از میدان امام حسین(ع)- تهران- خریدم. فقط می‌خواندم، بعدها فهمیدم که در خواندن بعضی شعر‌ها چه اشتباهات فاحشی داشته‌ام که برخی تا ساله‌ها بعد باقی بودند. همان سالها بود که کتاب تماشاگه راز آقای مطهری را شروع کردم به خواندن. همان که بعدها اسمش تغییر کرد و الان با عنوان عرفان حافظ منتشر می‌شود. آقای مطهری یک دیوان حافظ هم داشته که همه را حاشیه زده و با عنوان آیینه جام منتشر شده است.

دبیرستان که بودم اکثر شبهایم با حافظ می‌گذشت به قول بهمنی که شب‌های شعر خوانی من بی فروغ نیست من باید بگویم شب‌های شعر خوانی من بی حافظ نبود. یادم هست سال سوم یک مقاله‌ هم از کتاب حافظ‌‌نامه خرمشاهی نوشتم با عنوان وجوه امتیاز و عظمت حافظ.. هنوز دارمش. در محل کارم هم یک دیوان حافظ جیبی دارم.

در  همان سالهای دبیرستان -سال 67- کنگره بین المللی حافظ برگزار شد و رئیس جمهور وقت (رهبری انقلاب)‌ سخنرانی جالبی داشتند. تمبر یادگاری هم چاپ شد که با چه شوق و ذوقی خریدم!

 آن موقع از کتاب مرحوم مطهری خیلی چیزی نفهمیدم فقط فهمیدم که دعوایی بر سر حافظ هست که حالا حالاها تمامی ندارد. از احمد شاملو تا مرحوم سید علی آقا قاضی استاد مرحوم آقای بهجت درباره حافظ نظر داده‌اند. معلوم نیست این مست خرابات نشین و رند عالم‌سوز چه رازی در ورای کلماتش مخفی کرده که عارف و عامی از می او مستند.

بماند! از مطالب جالب برای من در آن سن این بود که فهمیدم شعر الا یا ایها الساقی اصلش از یزید بن معاویه است. و چه گفتگوها سر این یک مصرع در کتب مربوط به حافظ می‌شود پیدا کرد.

آقای مطهری حافظ را یک عارف به تمام معنا می‌داند. مرحوم قاضی هم. در احوالات مرحوم شیخ رجبعلی خیاط هم خواندم که حافظ را دارای مقام والایی می‌دیده بر خلاف مولوی که گرفتار بوده است. در نقطه مقابل جایی از دکتر سروش خواندم که مولوی را بالاتر و به تعبیری عارف‌تر از حافظ دانسته بود. امروز هم از بهاءالدین خرمشاهی مقاله‌ای خواندم که تاکید دارد حافظ عارف نبوده و بلکه به اهل تصوف و عرفان متلک هم می‌گفته. من از سخنان خرمشاهی چنین فهمیدم که حافظ در سلک اهل تصوف نبوده و اهل طریقت به معنای اصطلاحی نبوده است. ولی با نگاه دیگری که امروزه هست و ما علامه طباطبایی و امام و آقای بهجت را عارف می‌دانیم شاید دیگر سخن جناب خرمشاهی صحیح نباشد. و به نظرم منظور آقای مطهری از عارف بودن حافظ همین است.به تعبیر ما اهل معرفت است.  

علامه طباطبایی جلساتی داشته و حافظ را شرح می‌کرده این بحثها با بیان مرحوم سعادت‌پرور که از شاگردان ایشان بود با عنوان جمال آفتاب منتشر شده است.

از  کوچه رندان نوشته دکتر عبدالحسین زرین‌کوب نگاهی دارد به زندگی و زمانه حافظ. کتاب ذهن و زبان حافظ نوشته جناب خرمشاهی را که مجموعه مقاله‌ای است یکبار همین‌ جا معرفی کرده‌ام. شرح شکن زلف هم شرح دکتر مجتبایی است بر حافظ. شرح سودی بر حافظ هم جزو معروف‌ترین کتاب‌ها در این زمینه است. اصلا بروید فرهنگ شرح‌های حافظ را بخوانید که همه را معرفی کرده است.

بهروز رضوی گوینده خوش ‌صدا هم امروز حافظ خوانی کرده که می‌توانید اینجا بشنوید.


نوشته شده در سه شنبه 89/7/20ساعت 9:38 عصر توسط محمد کاظم حقانی فضل| نظرات ( ) |

تابستان گذشته البته با احتساب دوم مهر ده کتاب خواندم که آمار خوبی نیست. یک ماهی هم گرفتار خانه پیدا کردن و اسباب‌کشی و ... به اضافه کارهایی که بر  عهده‌ام هست. بعضی از کتاب‌ها را در پست‌های قبلی معرفی کرده‌ام. یکی دیگر هم که همان اوائل  خواندم کتابی است با نام وضعیت آخر نوشته تامس.آ. هریس ترجمه اسماعیل فصیح. نام انگلیسی کتاب هست «Im o.k  your o.k» . کتابی است درباره رفتار انسان‌ها که بر اساس روش تحلیل رفتار متقابل نوشته شده. اصل و اساس آن توضیح سه مفهوم کودک، بالغ و والد است که در درون هر انسانی وجود دارد و همه واکنش‌های ما بر اساس این سه شخصیت صورت می‌گیرد. کتاب نسبتا قدیمی است. ولی خواندنی. جلد دوم آن با نام ماندن در وضعیت آخر هم کتابی است خواندنی که البته هنوز تمامش نکرده‌ام. منظور از وضعیت آخر هم همان عبارت انگلیسی است یعنی من خوب هستم شما خوب هستید . وضعیت اول هم که شاکله کودک را تشکیل می‌دهد عبارت است از این احساس که من خوب نیستم شما خوب هستید. یعنی کودک به دلیل ناتوانی‌هایش نسبت به اطرافیان چنین حسی دارد. و وای به روزی که انسان به این نتیجه برسد که من خوب هستم شما خوب نیستید. بقیه را هم خودتان بخوانید. به نظرم تأثیر مثبتی رو رفتارتان خواهد داشت. البته اگر کتاب را داشته باشید که هر از گاهی آن را بخوانید و مراجعه کنید بی‌فایده نخواهد بود. از ما گفتن بود!

پ ن: مدتی بود ننوشته بودم. دلم می‌خواست بنویسم ولی نه این مطلب را. به هر حال برای این که بیش از حد فاصله نشود. نوشتم.


نوشته شده در دوشنبه 89/7/5ساعت 9:40 عصر توسط محمد کاظم حقانی فضل| نظرات ( ) |