جهان بینی و رنج

نیچه فیلسوف اگزیستانسیالست معروف آلمانی جمله‌‌ انسان‌شناسانه‌ای دارد که می‌گوید: «هر کس چرایی زندگی را بداند، هر چگونگی‌ای برایش قابل تحمل است.» این که چگونگی‌های زندگی برایمان قابل تحمل نیست، برای آن است که چرایی زندگی‌مان را نمی‌دانیم. نکته مهمی است، یعنی هر کاری که بد انم برای چه انجامش می‌دهم، آن وقت همه درد و رنج‌هایی که حین آنب ه من می رسد، برایم قابل تحمل می‌شود.
انسان وقتی درد و رنج برایش هولناک و سهمگین است که هم درد و رنج را می‌کشد و هم نمی‌داند برای چه این درد و رنج را می‌کشد.در واقع هم چوب را می‌خورد و هم پیاز را. به همین دلیل است که این‌قدر آستانه درد و رنج‌مان پایین آمده، چون هدف زندگی از دست ما خارج است. یعنی نمی‌دانیم این‌طور که الان زندگی می‌کنیم، بالاخره چه چیزی عایدمان می‌شود. انسان قدیم آستانه درد و رنجش خیلی بالاتر بود.
در پزشکی سنتی چین می‌گویند با هر دردی سه شبانه روز دمساز شوید و بعد به پزشک رجوع کنید – در احادیث خودمان هم چنین چیزی وجود دارد- این به خاطر طرز تلقی‌هایی است که آستانه درد و رنج انسان‌ها را خیلی بالا می‌برد. ... انسان سنتی برای زندگی‌اش معنایی قائل بود که در آن، درد و رنج هم جای خودش را داشت. چرا شما از پلک زدن چشم‌تان رنج نمی‌برید؟ چون می‌گویید جهان‌بینی‌ام به من می‌گوید که به هم خوردن پلک چشم از ضروریات زندگی است.... ... شانکارا می‌گفت ...

بیش از چهل روز است که در وبلاگ چیزی ننوشته‌ام. چله وبلاگ ننویسی داشتم انگار. به هر حال بخشی از نوشته مصطفی ملکیان در مجله آیین شماره 34 – 35 ، با عنوان عاطفه‌گرایی و جمع عقلانیت و معنویت. مقاله‌ای است خواندنی و نکات جالبی دارد درباره انسان مدرن. فارغ از این که مدعیات جناب ملکیان را بپذیریم یا نه، مقاله خواندنی است.


یک نکته از یک روانشناس

یک روز صبح که بیکار بودم و حتی لزومی نداشت که به چیزی فکر کنم‍، ساکت نشستم و به قول معروف با خودم خلوت کردم. متوجه دو موضوع شدم: اول اینکه ساعت دیواری تیک تیک می‏کرد و دیگر اینکه اجاق دیواری داشت گرم می‏شد. ذهنم را آزاد گذاشتم و متوجه شدم که هر چه را که دارم یک هدیه است. من هدیه زمان را دارم و هدیه منابع طبیعی را. هیچ کاری نکرده‏ بودم که سزاوار این همه موهبت باشم. حتی خودم را هم به دنیا نیاورده بودم. وقتی متوجه شدم که من، انسانی با نام و زندگی منجصر به فرد فقط به دلیل یک عمل ساده به جهان هستی پا گذاشته‏ام‍، حیرت کردم. در این لحظه بود که عمیقاً احساس کردم عبادت یعنی چه. نه آمدنم به این دنیا به خودم بود و نه در رفتنم اختیاری دارم. زندگی یک هدیه است. وقتی یک نفر به شما هدیه‏ای می‏دهد چه می‏کنید؟ می‏گویید: «متشکرم» من هم همین را گفتم. آن روز با همه روز‏های زندگی‏ام تفاوت داشت. (ماندن در وضعیت آخر، ص 355 – 356)

پ ن: مشهد بودم. جای شما خالی. کتاب ماندن در وضعیت آخر را که قبلا معرفی کرده بودم تمام کردم. نوشته: امی ب. هریس و تامس آ. هریس. ترجمه اسماعیل فصیح.


قانون مشتی‏گری

سران مملکت جلسه گذاشتند که با طیب زد و بند کنند و وادارش کنند که بگه خمینی به من پول داده تا بار فروش‌ها رو تیر کنم. آن روز در دادگاه، طیب رو به سرهنگ نصیری گفت: حرف‌های شما درست؛ اما ما تو قانون مشتی‌گری، با بچه‌ی حضرت زهرا (س)در نمی‌افتیم. من این سید رو نمی‌شناسم؛ اما با او در نمی‌افتم.

عاقبت دادگاه شاه به اسماعیل حاج رضایی، طیب حاج رضایی، من و حاج علی نوری حکم اعدام داد و به برادران کاردی و شمشاد و بقیه ده تا پانزده سال زندان دادند.

بعد از اعلام حکم، ما را به بندهامون منتقل کردند. نصف شب، مأمور شهربانی آمد و زد به در زندان و گفت:‌محمد باقری، حاج علی نوری، اعلی حضرت، با یک درجه تخفیف، عفو ملوکانه به شما داده.

اینها رو گفتند تا طیب تو بزنه و از ترس اعدام حرفش رو پس بگیره و بگه آقای خمینی منو تحریک کرد؛ اما طیب که تو یک سلول دیگه زندانی بود، بلند گفت:این حرف‌ها رو برای ننه‌ات بزن یک بار گفتم باز هم می‌گم؛ من با بچه‌ی حضرت زهرا در نمی‌افتم.

فردا شب صدایی از سلول طیب آمد. فهمیدم دارن می‌برندشان برای اعدام. وقتی می‌رفتن طیب زد به میله‌ی سلول من و گفت: «محمد آقا اگر یک روز خمینی رو دیدی سلام منو بهش برسون و بگو؛ خیلی‌ها شما رو دیدند و خریدند؛ ما ندیده شما رو خریدیم.

پ ن: بریده‌ای از کتاب «کوچه نقاش‌ها»، خاطرات سید ابوالفضل کاظمی. که این بخش را از زبان محمد باقری معروف به محمد عروس درباره طیب حاج رضایی و دستگیری‌اش بعد از 15 خرداد 1342 تعریف کرده است. من تو سایت فردا خوندم.


دور نمای یک آخوند

بیست سال پیش به من فرمودی:  "رضا! آخوند دورنماش خوب است. به من نزدیک نشو که همین خرده‌دینی را هم که داری از دست می‌دهی..."

صبح  جمعه بعد از نماز نشستم پای اینترنت و سر از نوشته امیرخانی درباره مرحوم آیت الله سید علی هاشمی گلپایگانی درآوردم. قبلا چیزهایی درباره این مرد از دوستان شنیده بودم. ولی جمله ای که امیرخانی نوشته آتش زیر خاکستر وجودم را شعله ور کرد. چه مردی بوده این مرد! این جمله می تواند خودش دورنمایی از یک آخوند کامل باشد. خیلی باید بزرگ باشی که این جمله را بگویی. نمی دانم آیا هر کسی که این جمله را بخواند احساس مرا پیدا خواهد کرد یا نه؟ ولی فکر می کنم اگر به قول اخوان ثالث اندک شرری در دل یک طلبه باقی باشد آتش می گیرد.
هر چه کردم که ننویسمش نشد. اول فقط لینکش را توی پیوندهای روزانه گذاشتم ولی باز دلم راضی نشد. نوشتمش هم به پاس احترام این مرد بزرگ و هم برای دل خودم.


این شهدای اعصاب خرد کن!

خاک‌های نرم کوشک را خواندم. چاپ یکصد و هفدهم. خاطرات شهید عبدالحسین برونسی. این کتاب شاید به سبب تعریف رهبری انقلاب از آن خوب فروش کرده و خوب خوانده شده، هر چند به نظرم می‌توانست بهتر نوشته شود.
به هر حال بد نبود، یعنی خوب بود. تصویر و توصیفی پاره پاره از یک زندگی وظیفه محور. شخصیتی که استواری مثال زدنی دارد و این استقامت را در راه آنچه وظیفه می‌داند به کار می‌برد. با کسی تعارف ندارد. اهل توسل است خیلی جدی! بسیاری از مشکلات خودش و جنگ را با توسل حل کرده است. تحصیلاتی ندارد، شغلش بنایی است. معاونت و فرماندهی گروهان و گردان و تیپ را به ترتیب تجربه می‌کند و همه را بر اساس وظیفه. خانواده یا هر مفهوم دیگری در برابر وظیفه یا همان جنگ در درجه دوم اهمیت قرار دارد. بنا به وظیفه شرعی زندگی در روستا را رها می‌کند و به شهر می‌رود و  مبارز می‌شود و .... در نهایت حتی جنازه‌ای هم به یادگار نمی‌گذارد.

در این زمینه یعنی خاطرات و داستان زندگی شهداء کتاب‌های دیگری هم خوانده‌ام. شاید یکی از فایده‌های این سرگذشت‌نامه‌ها آشنایی با همین سبک زندگی است.  حتی اگر نخواهی الگو بگیری بدانی بد نیست که انسان‌هایی هستند که زندگی‌شان با زندگی ما متفاوت است.

موقع خواندن این کتاب داشتم فکر می‌کردم زیستن در کنار این افراد باید به شدت اعصاب خرد کن باشد. یعنی من اگر چنین دوست یا همسری داشتم نمی‌توانستم تحمل کنم. تا حرف بزنی تذکر می‌دهند که مواظب باش غیبت نشود. مواظب باش بیت المال را حیف و میل نکنی. برق را خاموش کن اسراف است. زندگی با همین وسایل کهنه هم می‌‌گذرد خیلی‌ها همین را هم ندارند. شام نان و ماست می‌خوریم و وووو .همین حس را هنگام مطالعه کتاب فضیلت‌های فراموش شده هم داشتم. زندگی مرحوم ملاعباس تربتی پدر مرحوم حسینعلی راشد.

ولی جالب آن‌جاست که اطرافیان از اینها بد نمی‌گویند حتی به گونه ای حرف نمی زنند که بفهمی دلخورند. حال یا اخلاق مرده پرست ما ایرانی‌هاست یا رعایت این رسم که پشت سر مرده حرف نمی‌زنند یا این که این افراد در کنار این همه سخت‌گیری، اخلاقی دارند که جبران همه چیز را می‌کند. شیفتگی اطرافیان شهید برونسی نسبت به او نشان‌گر همین نکته است که هر چند اعصابشان از دست این آدم خراب است ولی دوستش دارند چون او به همه احترام می‌گذارد و  به شدت متواضع است و دیگران را بر خودش ترجیح می‌دهد. چیزی که متاسفانه در بساط بسیاری از مذهبی‌ها کالای نایابی است. زیستن بر اساس وظیفه دشوار است و زیستن در کنار کسی که وظیفه محور است دشوارتر. تبریک اصلی از آن همسر چنین انسانی است.

 بماند! یکی دیگر از این کتابها و آدم ها، کتاب پرواز تا بی‌نهایت است. که هم خواندنی‌تر است و هم شخصیت کتاب یعنی خلبان شهید عباس بابایی بسیار جذاب‌‌تر و لااقل برای من دست نیافتنی‌تر است و در عین حال ملموس‌تر. تا مدت‌ها بعد از خواندن کتاب، خاطراتش را همه جا تعریف می‌کردم. و حالا هم گاه همین طورم ... کتاب را که بخوانی می‌فهمی زندگی می‌تواند شکل دیگری هم داشته باشد. و تو چقدر باری‌ به هر جهت زیسته‌ای تا به حال!


دلم می خواهد بنویسم ...

 

دلم می‌خواهد بنویسم، ولی نمی‌دانم چه؟ فقط دلم می خواهد کاغذی باشد و قلمی، و دلی که جاری که می شود... آه ... لعنت به این تکنولوژی که خودکار را به این کلیدهای منحوس تبدیل کرده است. ... لعنت به روزگار که این قدر تند می رود، ... لعنت به موسیقی که این قدر ناجور به مغز آدم می‌نشیند ... لعنت به ... لعنت به لعنت‌های امروزی که به درد خالی کردن حرص هم نمی‌خورند ... خسته‌ام! ...از این همه تکرار خسته‌ام ... دلم می‌خواهد بنویسم ... دلم نمی‌خواهد داد بزنم، فقط دلم می‌خواهد بنویسم ... و نوایی که آرام در جانم می‌خلد روحم را رها ‌سازد تا چند سطری خودم را رسوا کنم ...  مدت‌هاست ننوشته‌ام، ... شاید تمام شده‌ام که چیزی برای نوشتن ندارم. مگر هر کسی روزی تمام نمی‌شود؟... شاید بناست مثل همه آدم‌هایی که روزی مسخره‌شان می‌کردم، هر روز به مرگ نزدیک‌تر شوم و با روزمره‌گی و روزمرگی روزگارم را گام به گام به کام مرگ بفرستم ... مگر هر کسی روزی نمی‌میرد؟ ... دیگر شعر هم نمی‌‌خوانم ... شاید خاصیت نزدیک شدن به چهل سالگی است. یکی از دوستان روانشناسم می‌گفت آدم‌ها یکبار در چهل سالگی خودشان را بازسازی می‌کنند... نمی‌دانم ... از بس که درآورد غمت آه از من / ترسم که شود به کام بدخواه از من/ دردا که ز هجران تو ای جان جهان/ خون شد دلم و دلت نه آگاه از من. 

این صدای شهرام ناظری است ... و یاد سالهای دوری که شب‌های طولانی صدایش رفیق شب‌هایم بود و کاغذهایی که سیاه می‌کردم و سقفی که نهایت افق نگاهم بود و کلماتی که رهایشان می‌کردم ... دلم می‌خواهد بنویسم .... بیچاره دلم در غم بسیار افتاد / بسیار فتاده بود اندر غم عشق/ اما نه چنین زار که این بار افتاد...

چه می‌توان کرد با دلی که نه رهایت می‌کند و نه می‌توانی رهایش کنی... چاره درد آدمی این وقت‌ها فقط نوشتن است، نه بدان امید که کسی بخواند بل بدان امید که کسی نخواند و خودت در عالم تنهایی‌‌ات برای هر که می‌خواهی بخوانی و تکرار کنی ... دلم می‌‌خواهد بنویسم

پ ن: همین جوری!! آدم  است دیگر گاهی وقتها فوران می کند و سر می رود.


تعجبه واقعاً

در کتاب التعجب علامه کراچکی، نکته بسیار معنی داری ذکر شده است: پس از حادثه کربلا، سوارانی که بر اجساد شهیدان عاشورا تاخته بودند، نعل اسب هایشان را در شام می فروختند و مردم به نشانه  حمایت از حکومت یزید و برائت از شهیدان عاشورا آن نعل ها را سر در خانه هاشان نصب می کردند. استقبال از نصب نعل اسب به حدی بود که مقدار زیادی نعل های جعلی بازار پیدا کرده بود...

پ ن1: تو وبگردی تو نوشته ای از مهاجرانی دیدم. نمیدونم چقدر صحت داره. خوشم اومد نوشتم.
پ ن2: امروز این وبلاگ پنج سالش تموم شد و رفت تو شش سالگی.


تصویری از محرم کودکیها

کودکی‌ها و نوجوانی‌ام در محله‌ای بودیم که پر بود از آذری‌ها. دوستانم هم اکثرا آذری بودند. روشن است که شب‌های محرم ما بودیم و گوشه‌ای از خانه‌‌ای که محل عزاداری بود. شب اول زود‌تر می‌رفتیم که زنجیر بگیریم و ای دریغ که معمولا هم به من‌ نمی‌رسید. یک دلیلش این بود که غریبه بودم آذری نبودم به هر حال. بماند خودم زنجیر خریدم. بعدها حسینیه ساخته شد و شب‌های محرم جمع ما در حسینیه آذری‌های محل جمع بود.
 مشهدی حکمعلی نامی بود همیشه چوب به دست و مواظب ما بچه‌ها که سر و صدا نکنیم. ولی چه می‌شود کرد که همیشه کسی یا چیزی بود که ما در گوشه مجلس به آن بخندیم یا درباره‌اش پچ پچ کنیم. مشهدی و بعدها حاج اباذری بود که میاندار بود و چه صدای بلندی داشت!. و ذکرعلی نامی که غالباً مداحی می‌کرد و یکسال هم قبل از این که حسینیه ساخته شود کل مراسم خانه او بود. ولی ناهار عاشورا را منزل کس دیگری می‌دادند. هر کس نذری می‌داد یا کمکی به حسینیه می‌کرد طبق رسم آذری‌ها اسمش پشت بلندگو برده می‌شد و برایش دعا می‌شد (طبق مقتضای حالش!)
عابدین (پسر حاجی سیفی سوپری محل) زنجیر زیبایی داشت. دسته فلزی و دانه‌ها ریز و طلایی! زنجیر‌هایی که به بچه‌ها می‌رسید اکثراً کوچک و کم دانه بود حال نمی‌داد. سنگین نبود. دلمان می‌خواست از ان زنجیر سنگین‌ها داشتیم. بابای مجتبی مدت‌ها مریض بود و بیرون نمی‌آمد، ولی روز عاشورا همیشه جلوی صف دسته عزاداری بود خیلی با حال سینه می‌زد. حاجی سیفی پسری داشت از ما بزرگتر، یونس نام که معلول بود، من سالی یکبار می‌دیدمش آن‌هم جلوی دسته روز عاشورا. می‌ آوردند تا برایش دعا کنند.
روحانی‌ها تقریبا ثابت بودند همیشه یا آقای امانی بود یا آقای قدسی‌مآب. ما هیچ وقت گوش نمی‌کردیم. یکبار یک مداح میهمان آورده بودند که نمی‌دانم چرا ولی من و دیگر بچه‌ها به خصوص مجتبی تا مدت‌ها به رفتارهایش می‌خندیدیم.

 نمی‌دانستم گریه چیست ما حسینیه می‌رفتیم و زنجیرزنی و سینه‌زنی و البته با هم بودن که اصل بود. روز عاشورا شور دیگری داشت. جنازه‌ای درست می کردند خون‌آلود، چکمه‌هایی به پایش، بر روی برانکارد مانندی و تشییعش می‌‌کردند هروله کنان و بر سر زنان.
بزرگتر‌ها نیم‌دایره‌ای می‌زدند با چوب‌‌هایی که به یاد خون قرمز شده بود و مراسم شاخصی واخصی (احتمالا شاه حسین وای حسین!) اجرا می‌شد. دیدنی بود. گریه می‌کردند مردم و من نگاه می‌کردم. مجتبی هم که هم سن من بود گریه می‌کرد، شدید! نفهمیدم برای چه؟ می‌شد فهمید که بزرگترها چیزی می‌فهمند که ما نمی‌فهمیم ولی این که مجتبی چیزی بفهمد که من ندانم تفریبا غیر ممکن بود. هنوز هم نمی‌دانم مجتبی برای چه می‌گریست.

بزرگ‌تر که شدم باز هم طبق سنت، محرم‌‌ها مسجد و حسینیه و البته دوستان و هم سن و سال‌ها ... . و بعدها هم سخنرانی و روضه‌خوانی که گاهی امام حسین(ع) این توفیق و اذن را می‌دهد که برایش؟؟ (برای او یا برای خودم؟) کاری کنم... .

بعدها من با حسین(ع) و عاشورا نسبتی تازه برقرار کردم، شاید سنم بالاتر رفته بود یا به هر دلیل دیگری. نمی‌دانم. حالا حسینیه و روضه را تنهایی بیشتر دوست دارم تا با دیگران. این سال‌ها اگر قم باشم شب‌ها می‌روم جایی که سخنرانی میرباقری باشد و روزهای تاسوعا و عاشورا منزل استادم آیت آلله زنجانی که همیشه نمکی‌از روضه‌‌های ترکی آن‌جا هست.

همیشه حسرت کسانی را خورده‌ام که مثل شیخ حسین انصاریان یا حاج محمد موسوی راحت روضه می‌ خوانند و راحت گریه‌می‌کنند.


دختر اهوازی

روزی نزد سرهنگ دوم ثامر فالح الراوی، فرمانده گردان 2 بودم. وی داستانی نقل کرد بدین مضمون که او یک زن 28 ساله اهوازی را برای خدمت‌کاری به خانه‌اش در بغداد منتقل می‌کند. وی در خانه این سرهنگ مشغول کار و خدمت می‌شود؛ اما همواره در این فکر بوده که از آن‌جا رهایی یافته، به کشورش بازگردد.


 روزها هم‌چنان می‌گذرد و این دختر کار خرید و تهیه نیازهای سرهنگ را انجام می‌دهد. در یکی از این روزها که بازار می‌رود، ناگهان ساختمانی با پرچم سازمان ملل در بازار مرکزی خیابان الرشید توجه او را جلب می‌کند. با خود فکر می‌ کند که این ساختمان می‌تواند او را از این وضعیت سخت نجات دهد. به همین خاطر برای پناه آوردن به این ساختمان به فکر یافتن چاره‌ای می‌افتد.

صبح روز بعد زنبیل خرید را برداشته، به طرف بازار راه ‌می‌افتد؛ درحالی که یک سرباز نیز مراقب اوست. اما سرباز آن روز سر شوخی و مزاح را با او باز می‌کند، چرا که دیگر دختر خانه زاد سرهنگ به شمار می‌رفت. سرباز به او تعارف می‌کند که نوشابه‌ای بخورد، اما دختر امتناع می‌کند ومی‌گوید قصد دارد به آن فروشگاه برود تا از لباس‌های زنانه دیدن کند. سرباز شروع به نوشیدن پپسی کولا می‌کند. دختر نیز به سرعت به طرف ساختمان مورد نظر می‌رود. وقتی سرباز از نیت دختر با خبر می‌شود، به دنبال او می‌دود، اما دختر یک ربع پیش از آن خود را به دفتر سازمان ملل در بغداد رسانده بوده است. سرباز فورا جریان را به منزل سرهنگ اطلاع می‌دهد. سرهنگ خود شخصا به دفتر سازمان ملل می‌رود تا دختر را برگرداند اما آنان از تحویل او خودداری می‌‌کنند. سرانجام سازمان امنیت عراق موفق می‌شود آن دختر را از دفتر سازمان ملل تحویل بگیرد و به خانه سرهنگ منتقل کند.

سرهنگ ثامر می‌ گوید: وقتی دختر را از آتان تحویل گرفتم چهره‌اش زرد شده بود. از رفتارش فهمیدم که چه بلایی بر سرش آمده! در این حال به دختر گفتم: چرا از خانه فرار کردی؟ گفت: می‌خواهم به نزد خانواده‌ام و کشورم بازگردم. من مشتی به سرش زدم.او فریاد زد: کفش امام خمینی از شما شرافتمندانه‌تر است. این سخنان اولین بار بود که به زبانش می‌آمد. وقتی جریان را به اداره امنیت عراق گزارش دادم، گفتند «دیگر عمر او به آخر رسیده است، چون به او آمپول سمی تزریق شده و بیش از یک هفته دیگر زنده نیست».

همین طور هم شد و دختر بیچاره پس از یک هفته جان به جان آفرین تسلیم کرد.

 

پ ن: اگر اصلش را می‌خواهید به کتاب «پاره‌هایی از آن‌چه اتفاق افتاد» توشته مرتضی سرهنگی جلد اول ص 20 رجوع کنید. این کتاب خاطرات نظامیان عرافی را جمع کرده است.من از مجله همشهری ویژه کتاب نوشتم.


جرعه ای از دریا

جرعه‌ای از دریا

یکی دو روز پیش دنبال کتابی می‌گشتم برای دخترم که چشمم خورد به جرعه‌ای از دریا بدون تأمل خریدم. مجموعه‌ای است از مقالات فارسی و عربی و نیز خاطرات و حکایات نقل شده از استادم حضرت آیة الله العظمی شبیری زنجانی حفظه الله تعالی. که فعلا فقط جلد اول آن منتشر شده است. چندین ساعت مشغولش بودم. مقاله‌ای کوتاه درباره سند زیارت عاشوراء، حاشیه بر کافی، حاشیه بر چند کتاب تاریخی ، مقاله‌ای در معرفی صاحب قاموس الرجال و .... بخشی از مطالب این کتاب است.

دقت نظر و اطلاعات بسیار گسترده‌شان حتی در مورد رجال معاصر به وضوح در این حاشیه‌ها پیداست، به خصوص در حاشیه‌ای که بر کتاب نخبگان علم و عمل ایران زده‌اند.

طریقیات نام بخش آخر کتاب است. فرمایشاتی است که حضرت استاد در مسیر بین راه تا حرم یا در نشست‌های عصرانه دفترشان گفته‌اند و ضبط شده است. بسیار خواندنی است. این بخش تماما مربوط به داستان‌های زندگی علماست که بسیاری را حضرت استاد خود شاهد بوده یا از طرق موثق شنیده‌اند. برخی هم داستان‌های معروف بین طلبه‌هاست. یکی دو تا از حکایات را حیف دیدم که اینجا ننویسم:

یکی از آقایان نقل می‌کرد که وقتی فاضل اردکانی از کربلا به نجف آمد و در تشییع جنازه‌ای حاضر شد.قرار بود تشییع جنازه از منزلی انجام گیرد که چون منزل خیلی کوچک بوده ایشان و شیخ انصاری هر دو در کوچه بودند. فاضل اردکانی که پیر بود نیم خیز نشسته، ولی شیخ روی زمین نشسته بود. شیخ انصاری می‌پرسد: شما چرا روی زمین نمی‌نشینید؟ فاضل که خود از زهاد بوده می‌گوید: این قبا از سهم امام تهیه شده و اگر من روی زمین بنشینم کثیف می‌شود و باید آن را شست. قبا هم که شسته شود زودتر پاره می‌شود. سهم امام را هم تا یقین به رضایت امام زمان(عج) نباشد نمی‌شود تصرف کرد و من چنین یقینی ندارم؛ لذا نیم خیز نشسته‌ام. بر سر این موضوع بحث بین مرحوم شیخ و فاضل اردکانی در می‌گیرد مدتی با هم بحث می‌کنند. در اثنای بحث می‌بینند که شیخ نیم خیز شده و می‌گویند که تا آخر عمر دیگر شیخ روی زمین ننشست. (ص 145)

و نیز:

مرحوم سید حسن صدر در تکمله می‌نویسد:

آسید صدر الدین (پدر پدر بزرگ امام موسی صدر) بکاء فوق العاده داشته است. به حرم حضرت امیر( سلام الله علیه) مشرف شد و حضرت را زیارت کرد و بعد دعای ابو حمزه را شروع کرد، « الهی لا تؤدبنی بعقوبتک» را شرو ع کرد تکرار کردن و گفت و گفت و گریه کرد تا بی‌هوش شد و به جمله‌های دیگر نرسید و در حال بیهوشی او را از حرم بیرون بردند.

سید زهد خیلی فوق‌العاده‌ای داشته و به دنیا بی‌اعتنا بوده است.(ص 489)

پ ن: این پست زیادی آخوندی شد. بالاخره هر کسی اصلی دارد و روزگار وصلی. امسال توفیق حضور در درس استاد را ندارم. این  پست هم  به نوعی باز جستن روزگار وصل است.