دهل زن روزگار ما

دهل زنی که ازین کوچه مست می گذرد
مجال نغمه به چنگ و چگور ما ندهد
تمام عمر در این آرزو به سر برده ست.

تمام عمر در این آرزو که روزی او
به طبل خویش بکوبد چنان که چنگ و چگور
رها کنند ره  خویش و تن زنند خموش
کنون مقام همایون به دست آورده ست.

کسی حریف طنین تباه طبلش نیست
از آن که مرد، سیه مست و کوچه بن بست است
رها کنَش که بکوبد که عیشی آماده ست:
دو گام دیگر، نارفته رفته خواهی دید
دهل دریده، به پایان کوی، افتاده است.

پ ن 1: استاد شفیعی کدکنی بر بالای این شعر این مصرع سعدی را نوشته است که: فرو مانَد آواز چنگ از دهل.
پ ن2: اسم شعر ایشان "در پایان کوی" است و من البته بدون اجازه اسمش را عوض کردم.
پ ن 3: یه جورایی حکایت ماست.


داربی، سیاست و من

الف) داربی: سال 69 بود. خیلی فوتبالی بودم و البته استقلالی. استقلال داربی قبلی را با گل رضا عابدیان باخته بود و  حالا در فینال اولین دوره لیگ سراسری با پیروزی پر گل در برابر ملوان به پرسپولیس خورده بود. چقدر کری خواندیم و شرط بستیم و ... تا این که روز بازی شد و استقلال با دو گل قهرمان لیگ شد. البته یکی هم خورد. فردا داخل حیاط دبیرستان مرتضی انصاری همین که از در وارد شد با آن صدای بم و بلندش گفت دو یک ته. همه متوجه او شدند. قرمزها حرفی برای گفتن نداشتند و فعلا دور دور ما بود. باید تا جا داشت حالگیری می‌کردیم. دیدی گفتم می‌زنه! ولی به هر حال بعد از گذشت ساعاتی توجیهات شکست شروع شد. گل دوم هافساید بود. نبود. بود. .... تا آخر و  هر سال این بازی تکرار می‌شود.

ب) سیاست: سال 80 بود. به شدت اهل سیاست بودم و بحثهای تند و داغ سیاسی. هشتمین دوره انتخابات ریاست جمهوری در راه بود با ده کاندیدا. اکثریت کلاس (مرکز تخصصی کلام حوزه) طبیعتا مخالف خاتمی و بیشتر طرفدار توکلی. بحث و کری و ... تا فردای انتخابات و رأی بیست و یک میلیونی سید محمد خاتمی. هنوز استاد نیامده و دوستان یکی یکی وارد می‌شدند که یکی از معدود هواداران خاتمی خنده کنان و پیروزمندانه در حالی که دستهایش را فاتحانه تکان می داد وارد کلاس شد. هیچ کس جلودارش نبود. انگار همه ادعاهای او ثابت شده بود. حرص خوردن دوستان اصولگرا! دیدنی بود. بعد هم البته دعواهای بعد از انتخابات و توجیه شکست.

ج) من: این دو تصویر در ذهن من مانده است. بعدها که فکر کردم دیدم این دو تصویر و اصلا این دو دعوای سیاسی و ورزشی عجیب به هم شباهت دارند. دعوای آبی و قرمزها هیچ تأثیری در نتیجه بازی نداشت. بازی در زمین تعیین تکلیف می‌شد. (گاهی هم البته به کمک داور) به هر حال نه بازیکنان دو تیم از ما خبر داشتند نه ما از آنها. در واقع ما فقط در پی اثبات خودمان بودیم. پیروزی تیم ما پیروزی ما بود در کلاس. ما زبان درازی پیدا می‌کردیم و طرف مقابل مجبور بود مدتی حرف نزند.

در سیاست هم به همین نتیجه رسیدم. در بحثهای طولانی نه به نتیجه علمی رسیدیم و نه کسی حزب و گروهش را رها کرد. بحث‌های ما در سیاست کشور هم هیچ تأثیری نداشت و ندارد. ما مثل طرفداران قرمز و آبی می‌خواستیم ثابت کنیم که ما درست فکر می‌کنیم. همین.

مخالف بحث سیاسی نیستم ولی معتقد شده‌ام ابتدا باید معلوم شود که چرا بحث می‌کنیم. یعنی انگیزه ما چیست؟ خدا؟ روشنگری و تغییر عقیده طرف مقابل؟ حقیقت جویی؟ اثبات برتری من؟ هوای نفس!!!

ما طلبه‌ها به خصوص گاه در بحث‌های علمی هم گرفتار همین معضلیم. یعنی دست کم خودم که فکر کردم دیدم در بسیاری از بحث‌هایم گرفتار مکر نفس شده و هر چند بحث علمی کرده‌ام ولی در واقع در پی اثبات برتری خودم و عقیده‌ام بوده‌ام.

احادیث زیادی داریم که فرموده‌اند مراء یعنی بحث و جدل را ترک کنید حتی اگر حق با شما باشد. شاید نکته این احادیث هم همین باشد. که ما به اسم بحث سیاسی و علمی در واقع تابع شیطان شده‌ایم. جالب است که برخی با نامیدن این بحثها به بحث طلبگی در پی تطهیر این کار مسخره‌اند. البته روشن است که بحث طلبگی و علمی ارزشمند است ولی به شرطی که هدف علم و حقیقت باشد نه منیت.

پ ن: جالب است که ما یکبار بر سر همین احادیث یک بحث مفصل و پر سر و صدا داشتیم. مثل کسی که دو ساعت و نیم در فواید کم حرفی و سکوت سخنرانی کند.


چون زیارتنامه خوانی پیر؟

سکولاریزاسیون در سه سطح

سالهای کودکی‌ام در قم در حرم حضرت معصومه سلام الله علیها افرادی با لباس روحانی یا چیزی شبیه آن می دیدم با عنوان زیارتنامه خوان. حالا دیگر نمی بینم. مشهد هم که قبلا زیاد بود و حالا کم شده است. در سفرهای اخیرم یکی دو نفر را دیده‌ام که در رواق‌های حضرت با نصب کارتی به سینه معرفی شده بودند. در واقع زیارتنامه خوان‌ها ساماندهی شده‌اند! ولی این افراد غالبا بیکار بودند و مراجعه کننده نداشتند. روشن است که با افزایش سطح تحصیلات و سواد مردم دیگر نیازی به زیارتنامه خوان نیست. و بی‌سوادها هم کنار خودشان سوادداری دارند که مشکلشان را حل کند. به این ترتیب یکی از جایگاه‌هایی که سابقا به روحانیت (هر چند کم دانش) اختصاص داشت از دست رفته است. قبلا هم بخشی از منزلت اجتماعی طبقه روحانی به واسطه برنامه های پهلوی اول از دست رفته بود. به نظرم اگر کمی سواد عربی در جامعه بیشتر شود دیگر نیازی به روحانی برای عقد ازدواج و نماز میت و .... هم نخواهد بود. در واقع این امور که جزو وظایف فردی مسلمانان است به دلیل کم سوادی جامعه برای قشر خاصی از مردم که به هرحال بهره‌ای از تحصیلات داشتند امتیازاتی اجتماعی ایجاد کرده بود که می توانست نباشد و شاید در آینده به همین نقطه برسیم.

در سطحی بالاتر نیز می‌توان همین فرایند را مشاهده کرده. به مدد صنعت چاپ و البته امروزه فضای مجازی و ترجمه متون دینی به فارسی، امکان مراجعه عموم مردم به متون دینی بیشتر شده است. و البته هر کسی تفسیر و فهم خود را از این متون دارد. بدیهی است که  برخی از این فهم‌های دینی با فهم روحانیت از دین تناسب ندارد و گاه باعث موضع‌گیری روحانیون و یا حتی دستگاه‌های دولتی نسبت به این برداشت‌ها می‌شود. در این سطح شاهد زیر سوال رفتن جایگاه علمی روحانیت در جامعه تحصیل کرده جدید هستیم.

در سطح سوم افزایش سطح دانایی جامعه باعث انکار موقعیت علمی و اجتماعی روحانیت نیز شده است. در واقع کسانی با تکیه بر دانش خود که البته در حوزه هایی به جز علوم دینی است منکر جایگاه مرجعیت شده و می‌گویند باعقل خود همه چیز را می فهمیم و نیازی به مرجع تقلید نداریم. گمان خود من این است که این تفکر ناشی از امتزاج جایگاه اجتماعی و علمی مراجع و روحانیت است. برخی افراد با هدف مخالفت با این منزلت اجتماعی منکر جایگاه علمی ایشان نیز می‌شوند. می‌توان فهمید که بخشی از این انکار ناشی از مسائل سیاسی است ولی بخش عمده‌ای از آن ریشه در تغییرات اساسی جامعه ایران در طول یکصد سال اخیر دارد.

 آیا داستان تغییر منزلت اجتماعی روحانیت ادامه خواهد داشت و به قول فروغ فرخزاد: می توان در حجره‌های مسجدی پوسید، چون زیارتنامه خوانی پیر؟ دغدغه این سال‌های من این است، سکولاریزاسیون!

پ ن: خواستم بگم مشهد بودم همین.


موضع گیری سیاسی!

 

معانی مختلف موضع گیری سیاسی

1. شما در یک مساله‌ی سیاسی موضع‌گیری می‌کنید. مثلا از یک کاندیدا حمایت می‌کنید. بر اساس آن‌چه حق می‌پندارید.

2.  شما در یک مساله، سیاسی، موضع‌گیری می‌کنید. یعنی کاری می‌ کنید که به اهدافتان (منافع؟) برسید. فارغ از این که حق و باطل کدام طرفند. مثلاً تا چند وقت پیش هم ما با قذافی رابطه داشتیم هم آمریکائی‌ها. با این که قذافی هم امام موسی صدر ما را دزدیده بود هم در ماجرای لاکربی هواپیمای آمریکائی‌ها را ساقط کرده بود. الان هم، هم ما قذافی را طرد می‌کنیم هم آمریکا.

3.  شما بر اساس یک مسأله سیاسی، موضع‌گیری می‌کنید. مثلا ماجرای 88، دوم خرداد 76، 9 دی و ... . مثلا سعید حجاریان در انتخابات مجلس ششم می‌گفت ما فقط اسم کسانی را در فهرست مشارکت می‌نویسیم که اسمشان در فهرست اقتدارگرایان نباشد و به این ترتیب نام هاشمی رفسنجانی و محسن رضایی حذف شد.

تا اینجای کار مشکلی نیست و همیشه هم چنین موضع‌گیر‌ی‌هایی بوده و خواهد بود و من هم کاری به این حرفها ندارم چون نمی‌خواهم مطلب سیاسی بنویسم. مسأله من نوع چهارم موضع‌گیری سیاسی است. کامنت‌های مربوط به سخنان جناب شیخ حسین انصاریان در مراسم شب بیست و سوم امسال را بخوانید.
4.       نوع چهارم موضع‌گیری سیاسی که مثل نوع سوم است وصف سیاسی دارد ولی فرهنگی و دینی و ... است. یعنی ما به خاطر مسائل سیاسی نسبت به یک فرد یا جریان یا ... علاقمند یا متنفر می‌شویم و قضاوتمان درباره فرد و جریان را بر همین اساس بنیان می‌گذاریم. هیأت و مسجد و مرجع تقلیدمان هم عوض می‌شود. تغییر جایگاه افرادی مثل آیت الله امجد، آیت الله وحید خراسانی و هاشمی رفسنجانی و حتی مرحوم آیت الله منتظری در ذهن و زبان گروهی از مردم نشانه این موضع‌گیری سیاسی است. برخی از کسانی که در تشییع مرحوم منتظری بودند و امروز واقعا به ایشان علاقمندند نه علاقه‌ای به ایشان داشتند و نه حتی به اصل مرجعیت. داستان 88 باعث شد که ایشان را هر روز بیش از پیش تعریف و تمجید کنند. در تابستان 88 مراجعین بسیاری داشتم که می‌خواستند مرجعشان را عوض کنند. مثل همین کسی که بر اساس یک سخن شیخ حسین (که بسی به او ارادتمندم) می‌گوید دیگه مریدش میشم!

   این داستان را در بین اطرافیان خود نیز می‌بینم. بودند کسانی که آقای امجد را کلا نمی‌پسندیدند و امروز سنگش را به سینه می‌زنند. نه اینکه بگویند موضع سیاسی خوبی گرفته بلکه او را عالم آزاد اندیش اخلاقی می‌دانند. بودند کسانی که نهاد مرجعیت را به چیزی نمی‌گرفتند و آن را عقب مانده می‌دانستند و امروز زیر بیرق ایشان سینه می‌زنند. در حالی که آقایان امجد و هاشمی و منتظری و وحید خراسانی و ...نهاد مرجعیت تغییری نکرده‌‌‌اند.

من نگران خودم و دوستانم هستم که مبادا به خاطر سیاست موضعی اتخاذ کنیم که بعد متوجه شویم ریشه‌دار نبوده است.. سالها پیش این جمله را از شهید بهشتی خواندم که: حوادث می‌آیند ما را این طرف و آن طرف می‌برند، در حالی که شأن انسان‌، این نیست؛ شأن انسان این است که او مسلط بر حوادث باشد.


من و تو ...

امشب ماه کامل می‌شود
و بعد هر شب رو به کاهش می‌گذارد
و بعد هم غروب ماه خدا نزدیک می‌شود
و این شب‌ها
تواذنم داده‌ای که بخوانمت و بخواهم
پس ای شنونده!
ستایشم را بشنو
و ای بخشنده دعایم را جواب گو 

امشب ماه کامل می شود
و بعد هر شب رو به کاهش می گذارد
و بعد هم غروب ماه خدا نزدیک می شود

و هنوز حکایت من و تو باقی است
آری
من ....
تو ....
حکایتی داریم ما
تو ...
چه اندوه‌ها که از من برطرف کردی
و چه غم‌ها که زایل کردی
و چه حلقه‌های بلا که بازگشودی
و چه لغزشها که درگذشتی

 تو ...
تو آنقدر گناهان مرا بخشیدی
و آنقدر خطاهای مرا نادیده انگاشتی
و آنقدر از ظلم‌های من به خودم و دیگران بزرگوارانه گذشتی
و آنقدر اعمال زشت مرا مخفی کردی
و  با وجود کثرت جرائم من آنقدر حلم ورزیدی
تا طمع در وجودم رخنه کرد
و دوباره از تو چیزهایی را خواستم که سزاوارش نبودم
و تو
آنقدر قدرت و اجابت خودت را نشان دادی که
من بدون ترس
و بلکه با انسی بیشتر دوباره تقاضایم را تکرار کردم
و هر گاه که دیر جوابم را دادی (که عاقبت خواسته‌هایم را می دانستی)
جاهلانه بر تو عتاب کردم
...
و آیا مولایی کریم تر و  صبورتر از تو
بر بنده‌ای پست هم ‌چو من یافت می‌شود؟

 خدایا ...
تو مرا می خوانی
و من روی بر می‌گردانم
تو خودت را برای من محبوب می‌کنی
و من 
خود را مبغوض تو می‌کنم
تو دست دوستی به سوی من دراز می ‌کنی
و من
من قبول نمی‌کنم
گویا که من بر تو منتی دارم نه تو بر من!
با این همه
این زشت‌کاری‌ها و نامه سیاه کردن‌ها
مانع رحمت و احسان و تفضل تو بر من نشده است
پس بر این بنده جاهل رحم کن
و با جود خود به او تفضل کن
که تو جوادی و کریم
فارحم عبدک الجاهل و جد علیه بفضلک و احسانک انک جواد کریم!

پ ن: برداشتی آزاد از فرازهای دعای افتتاح 


اذن دخول

چقدر آرام و بی صدا می گذرند این شب‌ها و روزهای آخر شعبان
و من چه غافلانه صبح‌ها را به غروب و غروب‌ها را به صبح‌ها متصل می‌کنم
و هنوز نمی‌دانم که در این روزهای گذشته از شعبان آیا تو از من گذشته‌ای؟
یا باید در این دو سه روز باقی‌ مانده تکرار کنم که
ان لم تکن غفرت لنا فیما مضی من شعبان فاغفر لنا فیما بقی منه
و امیدوار باشم که سرریز رحمتت درون دست‌های خالی من نیز عطیه‌ای بگذارد.

 جواز ورود به رمضان را کجا می دهند؟
فرستاده‌ات
که درود و سلام بر او و خاندانش باد خبر داد که بار عام داده‌ و به ضیافت خوانده و اهل کرامتمان خوانده‌ای!
باور کنم؟
باور کنم که از گذشته‌ام گذشته‌ای؟
باور کنم که راه را باز گذاشته‌ای؟
مگر به اطمینان سخن رسولت
و به اعتماد این که تا کنون بر هر آنچه می‌دانسته‌ای پرده پوشیده‌ای چنین بیاندیشم
وگرنه که وقتی به خود می‌نگرم ناامیدی بر دلم خیمه می‌زند
و اگر نبود که گفته‌ای فقط کافران از رحمت من نومید می‌شوند
گمان نمی‌کردم که راضی به ورودم به رمضانت باشی
و گمان نمی‌ کردم که حرارت عشق تو به بندگانت گناهانم را بسوزاند.

خدایا.......
اگر بناست در جمع میهمانانت راهم دهی
و جامه کرامت بر تنم بپوشانی
قبل از ورود
سینه‌ام را از کینه‌ها پاک کن
و بعد از ورود اذنم بده
که شبهای بیداری‌ام به غفلت نگذرد
دلم را با افتتاح روشن کن
ابوحمزه را ورد زبانم کن
جوشن کبیر را حصار آتش قرار بده
و سحرگاهان ....
بهاء و جلال و جبروت و عظمت و نورت را در دل و جانم جاری کن

و بالاخره آن‌که
به من یقینی موهبت کن که از قلبم جدا نشود
و ایمانی که شک را از من بزداید
و راضیم کن به آن چه برایم در نظر گرفته‌ای
 

به احترام آنانکه محترم درگاه توأند،
محمد(صلی الله علیه و آله) و آل مطهرش(علیهم السلام).


اشتباه ولی فقیه؟

وی اضافه کرد: ولی مطلق فقیه در تصمیمات خود هیچ‌گاه اشتباه نمی‌کند؛ چراکه اگر بخواهد تصمیمی بگیرد و این تصمیم صد در صد به ضرر امت اسلام باشد، وظیفه لطف امامتی امام زمان‌(عج) ایجاب می‌کند که به هر نوعی وی را ارشاد کند.
جملات فوق را آیت الله یزدی گفته‌اند البته به نقل خبرگزاری رسا . قبلا هم از یک سخنران شنیده بودم که رهبری به مقام عصمت اکتسابی رسیده‌اند. مدتی پیش هم در یک وبلاگ بحثی درباره عصمت استراتژیک مطرح کرده بود و به نوعی همین مدعای آیت الله یزدی را تئوریزه کرده بود. در مقابل سخنان آقای یزدی سایت آینده مطلبی گذاشته و سخنان رهبر انقلاب را در 14 خرداد امسال نوشته که به صراحت گفته‌اند حتی امام خمینی هم ممکن بود اشتباه کنند.

دلیلی که آیت الله یزدی اقامه کرده‌اند در جای خود نقد و رد شده است. دم دستی ترین آدرس این نقد کتاب معروف و مشهور فرائد الاصول یا همان رسائل شیخ انصاری است که در حوزه‌های علمیه خوانده می‌شود. توضیح آنکه برخی مدعی‌اند که اگر همه علمای شیعه بخواهند نظری بدهند که اشتباه باشد بر امام زمان(عج) لازم است که به نوعی مخالفت خود را اعلام کند. طریق این اعلام مهم نیست بلکه مهم این است که نظری خلاف این نظر اجماعی هم وجود داشته باشد. مدعای مرحوم شیخ البته در بحث اجماع این است که قاعده لطف اینقدر کشش ندارد که چنین مدعایی را اثبات کند. وقتی قاعده لطف این قدر کشش ندارد که اجماع همه علمای یک عصر را نقض کند چگونه آیت الله یزدی از همان قاعده برای یک نفر استفاده می‌کنند؟ از نظر ملاک و مناط بین دو بحث تفاوتی وجود ندارد.

 غیر از مطلب فوق نقض‌های فراوانی می‌توان بر این ادعا وارد کرد. نمونه نه چندان قدیمی آن داستان مشروطه است. بسیاری از علمای شیعه و روحانیون به ویژه هم مسلکان سیاسی آیت الله یزدی (شخص ایشان را نمی‌دانم)  معتقدند که مسیر مشروطه منحرف شد و بسیاری از ایشان معتقدند که آخوند خراسانی سادگی کرد که فتوای مشروطه را امضاء کرد. سوال من این است که آیا این انحراف که منجر به استبداد رضا خانی و کشف حجاب و وابستگی کشور و اضمحلال روحانیت و تعطیلی مراسمات مذهبی شد اینقدر ارزش نداشت که بر اساس قاعده لطف امام زمان(عج) از اشتباه آخوند جلوگیری کنند؟ راستی داستان بنی صدر یادتان هست؟ چقدر هزینه دادیم؟  

از همه مهم‌تر نقضی است که بر اساس باور اصیل شیعه می‌توان بر این مدعای ناصحیح وارد کرد. و آن داستان سقیقه است. بر اساس باورهای شیعی هیچ انحرافی در دین بالاتر از داستان سقیفه و غصب ولایت وجود ندارد. سوال این است که چگونه امیرالمومنین(ع) مانع این انحراف نشدند؟ مگر قاعده لطف آن روزها وجود نداشت؟ روشن است که اصولا امام چنین وظیفه‌ای ندارد که به هر قیمتی از هر انحرافی ممانعت کند. در واقع امثال آیت الله یزدی و آن سخنران و آن وبلاگ نویس و برخی دیگر وظیفه‌ای را به امام غائب نسبت می‌دهند که شیعه برای امام حاضر هم قائل نیست.

قاعده لطف اگر در این جا مصداق داشته باشد حداکثر ظرفیت آن ممانعت از انحراف‌های بزرگ و بنیان کنی است که اساس اسلام را مورد هدف قرار دهد.آن هم نه به این صورت که مانع اشتباه یک فرد شود زیرا قاعده لطف روش را تعیین نمی‌کند. لذا ممکن است خداوند کاری کند که مثلا مردم به فرمان فقیهی که اشتباه دستور داده عمل نکنند یا فقیه دیگری در مقابل او نظر دیگری بدهد و حقیقت را بیان کند یا موانع اجتماعی و تکوینی و ... در برابر این انحراف فرضی ایجاد کند. زیرا آنچه مهم است حفظ اسلام است نه شخص فقیه و نه حتی باور مسلمین یک منطقه.

 آیه‌ای از قرآن می‌فرماید ای گروه مومنان اگر شما از دین برگردید خداوند به جای شما قوم دیگری را می‌آورد. یعنی مهم نیست که شما یا فقیه و مرجعتان منحرف شوید یا نشوید. شما باید به وظیفه‌تان عمل کنید و البته اگر نکردید نابود می‌شوید و قوم دیگری که یحبهم و یحبونه جایگزین شما می‌شوند. در واقع خداوند ضمانتی برای حفظ ما و نظام جمهوری اسلامی نداده است. بی خود اشتباهات استراتژیک خود را به مقدسات پیوند نزنیم.

پ ن 1: عصمت اکتسابی از گناهان مطلبی است مسلم و اصلا مورد بحث ما نیست.

پ ن 2: در روزگاری که همه چیز به سوی غلو و مجیزگویی پیش می‌رود صدور این سخنان حتی از آیت الله یزدی غریب نیست.

پ ن3: لینک مطلب در سایت آینده ببینید.

 


زندان یا دانشگاه؟

بعد از خاطرات احمد احمد، خاطرات عزت شاهی و بعد هم خاطرات مرضیه حدیدچی یا همان خانم دباغ را خواندم البته به اضافه چند کتاب دیگر که بیشتر در حوزه‌های کلامی و فلسفی جا دارند. خاطرات عزت شاهی خیلی خواندنی بود. به خصوص که بسیاری از ماجراها را در سال 58 تعریف کرده و فاصله زیادی با اصل داستان نداشته است. توصیه می‌کنم بخوانید. برخلاف خاطرات خانم دباغ که چنگی به دل نمی‌زند، خاطرات عزت شاهی خیلی زنده است. غیر از شکنجه‌ها که مسلمان نشنود کافر نبیند! در این کتاب با شکنجه‌گران و بازجویان ساواک هم آشنایی خوبی حاصل می‌شود. در مورد عکس‌های آخر کتاب هم سلیقه به خرج داده و زیر هر کدام توضیحی از متن کتاب گذاشته‌‌اند که به فهم شخصیت طرف و سیر داستان کمک می‌کند. بگذریم که می‌خواهم چیز دیگری بگویم؛

از نوجوانی‌‌ام یادم هست که بعضی‌‌ها نوعی کمربند داشتند به اسم کمربند زندان‌بافت. محصولی بود از اوقات فراغت!! زندانیان. هنرهای دیگری هم دیده بودم. تسبیح با هسته خرما و گردن آویز به شکل قلب فلزی ساخته شده از سکه 50 ریالی و .... . زندان برای برخی محل شکوفایی است.

‌ یکی از بخش‌های قابل تأمل خاطرات زندانیان قبل از انقلاب و نیز اسرایی که در عراق در طول جنگ اسیر بودند، و البته بعضی از کسانی که در سالهای اخیر میهمان زندان شده‌اند شکوفایی استعدادهای این افراد است.بعضی از این‌ها در دوران زندان خود استفاده‌هایی کرده‌اند که اگر آزاد بودند عمراً چنین اتفاقی برای آن‌ها نمی‌افتاد. مطالعه کتاب‌های متعدد، شرکت در بحث‌های ایدئولوژیک با رقبا و رفقا، تشکیل درس نهج البلاغه و تفسیر و حتی خارج فقه در زندان، حفظ قرآن، آموزش زبان خارجی، نوشتن کتاب مثل تفسیر آقای طالقانی (پرتوی از قرآن) و نیز تفسیر آقای هاشمی رفسنجانی، تمرین تحمل دیگران و تحمل وضعیت و تلاش برای حفظ سلامت جسمی و روحی خود در برابر شکنجه‌های شکننده و ... و بالاخره تأمل در خود.
(با عرض معذرت از جناب ابطحی می‌توان کاهش وزن تا حدود 18 کیلوگرم را هم به این مجموعه افزود)

این وضعیت را مقایسه کنید با خواب‌گاه‌های دانشجویی (اجتماعی از انواع دخانیات، ورق، گپ و گفت‌های بیحاصل، فوتبال دیدن و ... ). اوقات فراغت دانش آموزی و حتی حجره‌های طلبگی هم در عمر هدر دادن دست کمی از دانشجویان ندارد. کاش کسی پیدا می‌شد و آمار دقیقی می‌گرفت تا روشن شود که چه درصدی از این زندانیان از دوران زندان خود بهره مفید بردند و چه درصدی از دانشجویان و دانش آموزان و ما طلبه‌ها؟

پ ن 1: روشن است که این داستان مخصوص کسانی است که با انگیزه‌ای روشن وارد مبارزه شده و به هر حال سر از زندان در آورده‌اند.  وگرنه گمان نمی‌کنم در بندهای عمومی زندان خیلی از این خبرها باشد هر چند آن‌جا هم ظاهراً آموزش و پیشرفت در زمینه‌های تخصصی مثل جیب‌‌بری و سرقت و قفل باز کنی و .... هست.
پ ن 2: ظاهرا میشل فوکو نوشته‌ای دارد درباره زندان و اثرات آن بر انسان‌ها. نمی دانم به این جهتش توجه کرده یا نه؟
پ ن3: بررسی علل ایجاد این وضعیت خارج از حوزه مسئولیت این پست وبلاگی قرار دارد.


آناناس در زندان

خاطرات احمد احمد را خواندم و یکی دو روزه تمام شد. متولد سال 1318. و انقلابی از سال‌های 40. ادبیات نوشته نظرم را جلب نکرد و به نظرم شعاری بود. البته شاید هم خود گوینده شعاری حرف زده باشد. ولی اصل ماجرا تا بخواهی کشش دارد.

در فصل‌های اول کتاب ملاقات احمد با امام و نگاه امام به مبارزه در سال 40 و آگاهی ایشان از جامعه و فعالیت بهائیان و مسیحیان، و گزارش احمد از درون انجمن حجتیه برخی سوالاتم را جواب داد.
از شکنجه‌های ساواک و کمیته مشترک که بگذریم  قصه‌های درون زندان هم جالب است. سخنرانی‌های هاشمی رفسنجانی از درون سلول انفرادی از مطالبی بود که تا کنون نشنیده بودم و نیز تلاش مأموران برای ریختن آب به گلوی او که روزه بوده است. شخصیت استوار ساقی رئیس زندان قزل قلعه هم برایم جالب بود. او به زندانی‌های سیاسی کمک‌های زیادی می‌کند و به کسانی که زود کم می‌آوردند می‌گفته خوب اگر ...اش رو نداری چرا رفتی سیاسی شدی؟ ای کاش کسی از زاویه دید او رمانی درباره زندانی‌های انقلاب می‌نوشت یا سریالی ساخته می‌شد.
وسواسی‌های آیت الله منتظری و البته تصویری که از ایشان ارائه می‌شود و نظرشان درباره سید مهدی هاشمی هم قشنگ است. از همه جالب‌تر ورود آناناس به زندان است. کسی برای زندانیان مسلمان هدیه می‌آورد در حالی که هیچ کس نمی‌داند چطور باید آن را خورد و همین باعث می‌شود که آناناس به کمونسیت‌ها برسد.
از عبرت‌های این کتاب که البته بیشتر در پاورقی‌ها خود را نشان می‌دهد سرنوشت انقلابیون همراه احمد است. بعضی شهید و بعضی بعد از انقلاب اعدام شده‌اند و بعضی به خارج گریخته‌اند و بعضی زن‌ها بی‌حجاب شده‌اند و  بعضی با سیانور خود را کشته و ... . وقتی این‌ها را می‌خوانی دلت می‌خواهد از خدا عاقبت به خیری طلب کنی و حس عجیبی از این که نمی دانی بعدها چه خواهد شد و توانی هم نداری که تغییرش بدهی در ضمیرت آزارت می‌دهد.
زندگی احمد احمد به خصوص از سال 53 به بعد که وی به سازمان مجاهدین خلق یا همان منافقین پیوند می‌خورد جالب‌تر و حساس‌تر می‌شود. گزارشی که از درون سازمان می‌دهد خواندنی است. سیر تغییر ایدئولوژیک سازمان هم در این کتاب مطرح شده است. قبلاً این حرفها را در کتاب قدرت و دیگر هیچ که خاطرات طاهره باقرزاده است خوانده بودم. ولی این بار این ماجرا از نگاه یک انقلابی مذهبی تعریف شده است. سرنوشت نامعلوم همسر احمد با نام فاطمه فرتوک زاده خواننده را احساساتی می‌‌کند. تحمل این وضعیت بیش از طاقت یک انسان عادی است. جدایی تحمیلی و ناباورانه و البته زمانمند این دو نفر از هم نفرت فراوانی نسبت به منافقین ایجاد می‌کند. تقی شهرام به عنوان عامل اصلی تغییر نگرش سازمان و وضعیت اعضاء شخصیتی نفرت انگیز پیدا می‌ کند. تصمیم احمد به ترک نماز و شکست او در این تصمیم به خوبی فرق یک انسان تربیت شده در محیط دینی با غیر او را نشان می‌دهد.

خواندن خاطرات شفاهی اطلاعاتی به انسان می‌دهد که در گزارشات رسمی و تاریخ مکتوب در دسترس نیست. پازل فکری‌ات رو به تکمیل شدن می‌رود و تا بخواهی اسم و آدرس می‌خوانی و به تعجب در می‌آیی .... .


در دفاع از رفاعه و رفاعه ها

در سریال مختارنامه شخصیتی ساخته و پرداخته شده است به نام رفاعة با بازیگری انوشیروان ارجمند. من درباره‌ شخصیت واقعی اش چیزی نمی‌دانم. در این فیلم رفاعه ابتدا از یاری امام حسین(ع) باز می‌ماند و بعد تواب می‌شود ولی باز هم از شهادت به همراهی ایشان جا می‌ماند و بعد همراه مختار شده و بعد از او جدا می‌شود و باز به سوی او بازمی‌گردد تا بالاخره کشته می‌‌شود.

مهم‌ترین درگیری رفاعه که به درگیری ذهنی تماشاگر هم تبدیل شده بود. اعتماد یا عدم اعتماد به مختار بود. مختار منتظر فرصت بود تا انتقام بگیرد اما لام تا کام از نقشه‌هایش چیزی نمی‌گفت، بماند که در ظاهر کارهایی می‌کرد خلاف آرمانش، مثل رهانیدن حاکم زبیری کوفه و صله دادن به شاعر دمدمی مزاج. عده‌ای مثل رفاعه نتوانستند به مختار اعتماد کنند و عده‌ای دربست به او اعتماد کردند و عده‌ای در شک و دودلی منتظر و تماشاگر ماندند.

سوال من این است که کدام درست عمل کردند؟ اگر نتیجه محور باشیم و تابع قانون «الحق لمن غلب» باید حق را به کسانی بدهیم که به مختار اعتماد کردند. چون بالاخره نقشه‌های مختار به نتیجه رسید. ولی اگر وظیفه محور بیاندیشیم چه؟ راستی فردی مثل رفاعه چرا باید راه و روش مختار را دربست و بدون چون و چرا بپذیرد؟ مگر مختار معصوم بود؟ آنان که سر تعظیم در برابر سیاست و کیاست مختار فرو آوردند چه حجتی داشتند؟ و مگر نه این است که اگر به هر دلیل مختار اشتباهی می‌کرد و قاتلان امام حسین(ع) مجازات نمی‌شدند ما امروز طرفدار رفاعه بودیم نه کیان ایرانی؟ اگر به انتخاب من باشد من رفاعه را برتر از دیگران می‌دانم. چون شرعاً دلیلی برای اعتماد به مختار نداشت. هر چند عجله و بی‌تحلیلی و شعار زدگی او را به دامان دشمن انداخت ولی این نکات و اشتباهات ربطی به اعتماد و عدم اعتماد نداشت. بهترین راه، تحقیق و رسیدن به حجت است که بر اساس این فیلم ظاهراً کسی در پی آن نبوده است.

پ ن 1: در روزهای گذشته که ماجرای وزیر اطلاعات و رئیس جمهور ماجرا درست کرده بود، خیلی‌ها مارک رفاعه بر پیشانی‌شان خورد که چرا دو و چهار سال پیش به چنین فردی رأی داده و الان خود را مذمت می‌کنند. ولی اگر اینان به تکلیف عمل کرده باشند حتما برنده‌اند هر چند من گمان می‌کنم بسیاری از این جماعت چوب ظاهر بینی‌شان را خوردند و البته می خورند.

پ ن 2: چند هفته‌ای است که این مطلب در ذهنم مانده. ماجرای اخیر باعث شد تصمیم نوشتن را اجرایی کنم.