امام صادق(ع) و هویت شیعه

سال گذشته شب شهادت امام صادق(ع) قرعه سخنرانی در جلسه دوستان به اسم من خورد.
خلاصه حرفم این بود که ما انسا‌ن‌ها هویت‌های گوناگونی داریم یکی‌اش هم هویت دینی و مذهبی. این تعبیر بار ارزشی ندارد البته. عناصری در شخصیت و رفتار و باورهای ما تشکیل دهنده این هویت مذهبی‌ هستند. در این بین آن‌چه اتفاق می‌افتد تلاش برای تمایز هویت ما با هویت دیگران است. گاه ممکن است این تلاش به بیراهه کشیده شود. و مثلا برگزاری مراسم عید الزهرا بشود جزو نشانه‌های شیعه.

شکل گیری هویت مذهبی یک جامعه بستر خاص خود را دارد. آن شب گفتم که دوران حضرت صادق(ع)، به علت گسترده شدن ممالک اسلامی و ارتباط با سایر ملل و آزادی حاکم بر جامعه علمی و ترجمه آثار علمی کشورها و اقوام دیگر، حضور بردگان سایر ملل و .... دوران تعامل و تبادل فرهنگی بوده و به خاطر فضای ایجاد شده شیعه در حال هویت‌یابی است.

به نظرم رسید که یکی از برنامه‌های آن حضرت شکل‌دهی و اصلاح هویت شیعه است. تا این هویت صرفا بر اساس تمایز با دیگران شکل نگیرد. یعنی شیعه صرفا نه سنی نباشد.

بخشی از روایاتی که از حضرت درباره شیعه و ویژگی‌های آن نقل شده را در ادامه منبر خواندم.
نهی از غلو، دعوت به تقوا، گذشت از بدی دیگران، ... مضمون احادیث بود.


شیعه ما نیست کسی که در شهری با هزاران سکنه زندگی کند  و در آن شهر از او باتقواتر یافت شود.

برای دیدن احادیث می‌توانید به میزان الحکمه احادیث 9928 تا 9986 مراجعه کنید.


شک دارم پس هستم

شک دارم پس هستم
دکارت به دنبال یقین می‌گشت به شک رسید. بعد تلاش کرد از شک به یقین برسد. نمیدانم رسید یا نرسید.

بر اساس روایات و چنانکه مفسران گفته‌اند یقین در دو آیه 99 سوره حجر و 47 سوره مدثر به معنای مرگ است. به تعبیر دقیق‌تر درباره مرگ به کار رفته است. چرا که با مرگ است که آدمی به یقین می‌رسد. و تا نمرده است هم چنان دور از یقین است.

زندگان آنان‌اند که شک دارند. هر کس که شک می‌کند زنده است و هر که شک نکند مرده. دکارت به فراست این نکته را دریافته بود که می‌گفت من شک می‌کنم پس هستم.

من نیز سرشار از شک شده‌ام و هر گاه که با شک‌هایم مشغول می‌شوم احساس زنده‌گی می‌کنم. و هر گاه که از شک‌هایم دور می‌شوم و به حال خود رهایشان می‌کنم. روز مرگی بر همه چیز حاکم می‌شود و من مرده متحرکی بیش نیستم.
آنان که دچار روزمره‌گی می‌شوند درواقع با یقین زندگی می‌کنند و دیگرانی که با شک حشر و نشر دارند گرفتار مرگ روزانه نمی‌شوند.
بیایید شک کنیم تا بیشتر زنده‌گی کنیم


از شک تا شک

عقیده محکم داشتن خوب است؟ هنر است؟ ارزش است؟ پاسخ هر سوالی را زود دانستن و فهمیدن و به طور قطع جواب دادن خوب است؟ اصلا یقین چیزی خوبی هست که داشته باشی یا غصه نداشتنش را بخوری؟
زمانی منتظر بودم که جواب سوال‌هایم را بیابم و دیگر شک نداشته باشم. و فکر می‌کردم که سن و تحصیلاتم وقتی به مرحله‌ای خاص برسد دیگر شکی برایم باقی نخواهد ماند. ولی هر روز بر شک‌هایم افزوده شد. آن روزها دریغ می‌خوردم که چرا شک دارم و امروز دریغا گوی آنم که نکند اشتباه می‌کردم و اصلا یقین چندان لقمه دندان‌گیری هم نیست که در پی‌اش باشم.
شاید هم یقین خیلی با ارزش باشد و به همین دلیل کمیاب و بلکه نایاب باشد. چنان‌که من هنوز آن را نیافته‌ام. و گمان می‌کنم بسیاری از آنان که مدعی‌ یقین‌اند در واقع حداکثر دستی به گوش یا خرطوم فیل حقیقت کشیده‌اند.
دارم یقین می‌کنم که یقین یافت نمی‌شود. هر چند که عده‌ای هم‌چنان آن‌چه یافت می‌نشود را آرزو می‌کنند.
چند سالی است دارم تلاش می‌کنم زندگی در شک و با شک را یاد بگیرم و به دیگران نیز یاد بدهم. چون یقین چنان که در حدیث آمده اندک خلق شده است. و بعید می‌دانم در این دنیای به این شلوغی به این سادگی چیزی از آن گیر من بیاید.
گمان می‌کنم زندگی مسالمت آمیز با شک‌هایم، زیستی اخلاقی‌تر از حیات یقین‌ آلودم باشد.
پ ن: خیلی وقت است می‌خواهم دراین باره بنویسم ولی فکر می‌کنم فعلا همین مقدار کافی است.

شیفتگان گلشیفته

یک  زن ایرانی از ایران می‌رود و در خارج از کشور بدون حجاب زندگی می‌کند و حتی ممکن است به کارهای خلاف هم بیافتد. فکر می‌کنم زیادند زنانی که در خارج از ایران بدون حجاب و بلکه گاه بدون پوشش ظاهر شوند. یعنی تا اینجای کار اتفاق  عجیبی نیافتاده است ظاهرا.
ولی وقتی همین زن هنرپیشه باشد و شناخته شده و اسمش گلشیفته باشد. عکس‌ها و فیلم‌هایی که در آن‌ها پوشش مناسبی ندارد پخش می‌شود. به نظر من تا اینجای کار هم طبیعی است. یعنی ملت کنجکاو (بخوانید فضول‌)اند و می‌خواهند از جزئیات زندگی این هنرپیشه بیشتر بدانند. اصلا این همه نشریه و سایت زرد در دنیا برای همین درست شده است.
مشکل از اینجاست که برخی سایت‌های حسب ظاهر وزین هم نمی‌توانند از وسوسه خبرهای مربوط به این هنرپیشه زن بگذرند. برای همین یک عنوان مثلا ارزشی انتخاب می‌کنند و همان عکس‌ها را منتشر می‌کنند.
مثل این یکی (لینک را حذف کردم)
و این است که آزار دهنده است. ظاهرا این جماعت هی آرزو می‌کنند که این انسان برهنه و برهنه‌تر شود تا هم نان این‌ها چرب‌تر شود و هم برهانی پیدا کنند بر مدعیاتشان. خدا رحم کند.

تو متن خبر نوشته: ... با سرعتی باورنکردنی پله‌های سقوط  را طی کرد...

راستی و من و تو آهای رئیس خبر گزاری فلان یا باشگاه خبرنگاران بهمان ،سقوط نمی‌کنیم؟
شاید فرقمان این است که سقوطمان برای دیگران نان درنمی‌آورد.
یا شاید سقوطمان آنقدر وحشتناک است که به چشم ظاهر دیده نمی‌شود و فردا که عرصه حقیقت شود پدید ما رسواتر از امثال آن هنرپیشه باشیم.


پ ن 1: همیشه تو این مواقع به خودم میگم .... تو غره بدان مشو که می ‌می‌نخوری ....
پ ن 2: خیلی عصبانی‌ام


دنیا در دنیای مدرن

در آیه 20 از سوره حدید آمده است که انما الحیاة الدنیا لعب و لهو و زینة‌ و تفاخر و تکاثر فی الاموال و الاولاد...

دنیا گاه به معنای موقعیت زمانی و مکانی زیست ما به کار می‌رود و گاه به معنای شئ بی‌ارزش. حیات دنیا یعنی حیات بی‌ارزش. در این آیه زندگی بی‌ارزش را با پنج نشانه معرفی‌ کرده است. بازیچه، حواس‌پرتی از ارزش‌های اصیل، زینت، تفاخر و فخرفروشی و بالاخره زیاده‌خواهی در مال و فرزند....

مدتی است فکر می‌کنم این نشانه‌ها در دنیای سنت می‌توانند بازنمای حیات دنیا باشند. ولی با تغییراتی که در دوران مدرن ایجاد شده است، شاید نیازمند بازبینی این معیارها باشیم.

مثلا در گذشته تعداد زیاد فرزندان یکی از مطلوبات انسان‌ها بود. یعنی انسان‌ها دوست داشتند که فرزند بیشتری داشته باشند ولی امروزه نه تنها زیاد بچه داشتن مطلوب نیست بلکه مذموم است و خانواده‌ها تلاش می‌کنند کمتر گرفتار آن شوند.

باز با تصوری که من از انسان مدرن دارم، انسان مدرن کمتر در پی تکاثر اموال است بلکه بیشتر در پی لذت بردن از اموال است. چیزی که در دنیای گذشته کمتر امکان داشت. یعنی انبوه دارایی بیشتر ارزشمند بود تا مصرف و خوش‌گذرانی در حالی که بشر جدید بیشتر به خوش‌گذرانی می‌اندیشد تا انباشت ثروت.

البته از سوی دیگر دو مولفه لعب و لهو به شدت پررنگ‌تر شده‌اند. پدیده‌ای به نام فوتبال خاص دنیای مدرن است که گاه و در بازی‌های حساس جمعیتی میلیاردی را به دنبال خود می‌کشاند. لهو و غفلت هم که اساسا از نظر من بنیان دنیای مدرن است و بدون آن این فرهنگ کاملا متلاشی می‌شود. جهان مجازی و اینترنت می‌تواند نقش هر دو را به عهده بگیرد.

زینت نیز جزو فاکتورهایی است که در دنیایی مدرن بیش از دنیای سنت خودنمایی می‌کند. توجه انسان‌ها به ظاهرشان اصلا قابل مقایسه با زندگی انسان‌های گذشته نیست. انسان‌هایی که از پوشیدن لباس وصله‌دار عار نداشتند حتی اگر بسیار ثروتمند بودند. امروزه بسیاری از مردان نمی‌توانند بدون آنکه هر روز صبح صورتشان را اصلاح کنند  از خانه خارج شوند. هزینه‌ای که برای لباس و جواهرات و دکوراسیون و کلا زینت پرداخت می‌شود به هیچ وجه با دنیای سنت هم‌تراز نیست.

درباره تفاخر هم فکر می‌کنم در دنیای مدرن و با فربه شدن فردیت انسان‌ها جای کمتری برای آن باقی مانده است. هر کسی در دنیای مدرن برای خودش عالمی دارد و کمتر به نگاه دیگران به خودش می‌اندیشد

لینک مطلب در صراط نیوز


دینداری بی‏اخلاق

این روزها کتابی را ارزیابی کردم با موضوع فقه و اخلاق. قبلا هم در این‌باره کتاب و مقاله خوانده بودم. شاید سنگین‌ترین کتاب‌هایی که خواندم دو کتاب ابوالقاسم فنایی بود. دین در ترازوی اخلاق و اخلاق دین‌شناسی که دومی واقعا کتابی است عالمانه و ارزشمند با تمام نقدهایی که به آن دارم. کلا بحث دین و اخلاق بحث دامنه‌داری شده ‌است این سالها.

بماند ولی این بحث‌ها همه تئوری است. این که موضوع فقه چیست؟ با اخلاق چه نسبتی دارد؟ روش اثبات گزاره‌های فقهی با اخلاقی چه فرقی دارد؟ فقه مقدم است یا اخلاق؟ و ... این بحث‌ها دردی از من دوا نمی‌کند.

من سؤالی دارم که سال‌هاست اذیتم می‌کند که آن هم ارتباط همین دین و اخلاق و یا فقه و اخلاق است ولی نه از بعد نظری. من به جنبه عملی کار دارم. چگونه می‌توان اخلاقی‌تر زیست و جامعه را اخلاقی‌تر کرد؟ عوامل بی‌اخلاقی به ویژه در سطح کلان و عمومی کدام‌اند؟ جواب‌هایی هم جور کرده‌ام از خودم. ولی این بحث نیاز به هم‌افزایی دارد.

 در این بین آن‌چه بیش از همه سوال‌انگیز و البته آزاردهنده است، دینداران بی‌اخلاق‌اند. حالا دیگر به مدد رسانه‌ها همه ما با چنین پدیده‌ای آشناییم. بسیار دیده‌ام افراد متدین و واقعا متشرعی که به راحتی به مخالفین سیاسی‌ و مذهبی‌شان توهین‌های رکیک می‌کنند، غیبت می‌کنند، آبروریزی می‌کنند و بلکه تهمت می‌زنند. فکر می‌کنم در عرصه عمومی نیازی به مثال نیست. ولی من مشکلم خیلی آن‌ها نیستند من مشکلم کسانی مثل خودم هستند که از این سیاست و سیاست بازی هیچ آبی برای آن‌ها گرم نمی‌شود و از این نمد برایشان کلاهی درنمی‌آید. چرا ما اینطور شده‌ایم؟

راستی چطور می‌شود متدین به دینی باشیم که هدف پیامبرش تتمیم مکارم اخلاق است، منابع اصیلش همه بر محور اخلاق می‌گردند، اولیائش به اخلاق‌مداری مشهور و معروف‌اند و در آن گناه غیبت بیش از زناست و حق الناس قابل بخشش نیست باز هم چنین با اخلاق فاصله داشته باشیم؟ و در همان‌ حال اهل نماز اول وقت و عزاداری و نماز جمعه و دائم الوضو بودن و ....

علل روانشناختی و دین‌شناختی این معضل برایم مهم شده به شدت.


بهجت مرجعیت

این روزها سالگرد ارتحال مرحوم آیت الله بهجت بود. یکی از برنامه‌هایی که بارها و از شبکه‌های مختلف در طول این یکی دو ساله دیده‌ام به بحث مرجعیت ایشان و تایید این مرجعیت توسط امام زمان(عج) اشاره داشت. در این برنامه اطرافیان ایشان و فرزندشان و همین طور حاج آقای صدیقی که معرف حضور است صحبت می‌کردند. خلاصه حرفشان این بود که ایشان آن‌قدر زاهد بودند که فقط با اشاره امام زمان(عج) مرجعیت را قبول کردند و الا قبول نمی‌کردند. پسر آقای بهجت مفصل در این باره صحبت کرد و آقای صدیقی هم گفت که سه نفر در تاریخ شیعه چنین بوده‌اند که مرجعیت‌شان با اجازه حضرت بوده است.

به نقل تاریخی آقای صدیقی کار ندارم که به نظرم خیلی دقیق نیامد. ولی اصل مساله برایم مهم‌تر بود. و چند ماه است که در ذهنم کلنجار می‌روم و نمی‌توانم چنین چیزی را بفهمم.

من در دوران انقلاب اسلامی رشد کرده‌ام. در دهه شصت. و ذهنم خواسته یا ناخواسته مملو از آموزه‌های امام خمینی است.من آموخته‌ام که وظیفه را باید انجام داد. چه مرجعیت باشد چه رهبری و چه تقلید چه جهاد و چه صلح. یعنی چه که ایشان مرجعیت را نمی‌پذیرفت؟ مگر وظیفه نبود؟ انجام وظیفه که نیاز به تایید امام(ع) ندارد. البته می‌توان توجیه کرد که ایشان همین نکته مد نظرش بوده که آیا وظیفه هست یا نه؟ ولی این توجیه به دلم نچسبید. به علاوه که حرف آن چند نفر این نبود. (ناگفته نماند من با مرحوم آیت الله بهجت مشکل ندارم و بلکه مشکلم این حرفهاست. به باور من آن پیر برتر و بالاتر از این حرف‌ها بود)

غیر از این که بیان این نکات به نظر من تنقیص دیگران هم هست. گفتن این قصه‌‌ها یعنی این که دیگران سر خود مرجع شده‌اند و بماند که گاه ممکن است سودای ریاست هم داشته‌اند! ولی آقای بهجت چون زاهد بود مرجعیت را نمی‌پذیرفت!! مگر زهد با پذیرش مرجعیت منافات دارد؟ مگر مرجعیت قدرت‌خواهی و ریاست طلبی است؟

من نمی‌توانم بپذیرم که مرجعیت امام(ره) که چنین داستانی پشت سرش نیست و اتفاقا مهم‌ترین مرجع روزگار ما و جزو مهم‌ترین و موثرترین و جریان سازترین‌ مراجع تاریخ شیعه است، کمتر مورد توجه بوده تا مرجعیت مرحوم آیت الله بهجت. یا این که مثلا چون روی رساله ایشان نوشته امام خمینی یا روی رساله دیگران نوشته آیت الله العظمی پس مقام ایشان کمتر است تا آقای بهجت که به العبد اکتفا کرده است.

سالها پیش مفصل بهشتی می‌خواندم. مرید بهشتی شده بودم و هستم. جایی گفته بود عرفان صحیح خانقاهش آهنگری‌هاست. خانقاهش بازی دراز است(نام منطقه‌ای جنگی). من با این تفکر بزرگ شده‌ام. دوست ندارم حقایق دینی را با خواب و داستان‌های نه چندان دقیق تایید کنم. حقیقت نیازی به این پیرایه‌ها ندارد. چنان که العبد محمد تقی بهجت را هم بی نیاز از این تعریف‌ها می‌دانم.


معنای دیگری از ولایت

شب جمعه گذشته جلسه روضه‌ای بود. دوستانه است و محدود. منبرش به نام من خورده بود.

درباره ولایت در قرآن صحبت کردم. این که ولایت استعمالات گوناگونی دارد. ولایت تکوینی و تشریعی و ... و این که اعتقاد شیعه امروزه به همه مصادیق ولایت ناظر است. یعنی هم ائمه را دارای ولایت سیاسی می دانیم هم تشریعی و هم ولایت باطنی و تکوینی. این سه نوع ولایت از اصل برای خداست و خدا به هر که خواست می دهد. مردم هم در ولایت تشریعی و باطنی نقشی ندارند در ولایت سیاسی هم اختلافی است که نقش دارند یا ندارند.امروزه عقیده ارتدکس شیعه این است که مردم نقشی در ثبوت ولایت سیاسی ائمه ندارند.

ولی در آیه 196 سوره اعراف نوع دیگری از ولایت مطرح شده که وابسته به مردم است. یعنی هر فردی تا خودش نخواهد خدا بر او این ولایت را اعمال نخواهد کرد. این ولایت نوعی لطف خاص است. ان ولیی الله الذی نزل الکتاب و هو یتولی الصالحین. این که او متولی امر صالحین می‌شود به این معناست که همه کارهای آن‌ها را خدا خود بر عهده می‌گیرد. این ولایت عمومی نیست. هر کس نخواهد این ولایت درباره او اعمال نمی‌شود. این نوع ولایت کاملا وابسته به ولایت پذیری است. و الله ولی المتقین (جاثیه/19) و الله ولی المومنین (آل عمران /48). نیز موید همین معنا هست. در آیه ان الکافرین لا مولی لهم(محمد/11) تصریح می‌کند که بر کفار ولایت نیست و ظاهرا منظور همین ولایت است. و الا ولایت تکوینی و تشریعی خداوند اختصاص به مومنین ندارد.

به نظرم آیه آخر آیه الکرسی الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور در این زمینه گویاتر است.

پ ن: چیزی پیدا نکردم بنویسم. خلاصه منبرم را نوشتم. روضه‌اش را دیگر نمی‌شود اینجا خواند.


فقط در ایران؟

از خواندنی‌ترین مطالب اینترنت چه توی ایمیل‌ها و چه پلاس و چه فیس بوک و .... مطالبی است که با عنوان فقط در ایران، یا مملکته داریم؟ یا فقط یه ایرانی می‌تونه و  مثل این‌ها منتشر می‌شوند. محتوای همه این‌ها هم اشاره به اشکالات فرهنگی اخلاقی سیاسی اقتصادی و ... ایران و ایرانی‌هاست. در واقع در این نوشته‌ها ما خودمان خودمان را مسخره می‌کنیم و به خودمان می‌خندیم. سوال من این است که واقعا فقط در ایران؟ یعنی این سوتی‌ها و مشکلات در  کشورهای دیگر نیست؟ 

به نظرم هر چند قصد خاصی پشت این نوشته‌ها نیست و بیشتر برای خنده و شوخی است ولی به راحتی خودباوری ملی ما را تضعیف می‌کند. خودباوری ویژگی‌ای است که تضعیف آن می‌تواند خطرناک باشد، چه در سطح فردی و چه در سطح ملی. بچه‌هایی که با این طنزها می‌خندند به مرور به این نتیجه می‌رسند که ایرانی عرضه هیچ‌ کاری را ندارد. قدیم‌ها می‌گفتند ایرانی نمی‌تواند حتی یک لولهنگ بسازد. روشن است که منکر ضعف‌های ایرانی جماعت نیستم. ولی ایرانی فقط ضعف نیست. و البته در نقطه مقابل هم معتقد نیستم که هنر نزد ایرانیان است و بس و ما کوروش داریم و دیگران هیچ‌اند. نه شوونیست هستم و نه از خود گریز.

راستی چرا ایران را همان طور که هست نبینیم. چرا خوبی‌های ایران و ایرانی را ننویسیم؟

چند سال پیش جایی سفر تبلیغی بودم و یک بنده خدای غریبه هم به همان روستا آمده بود آشنا و جایی نداشت که برود و غروب بود و وسیله‌ای هم برای برگشتنش نبود. از مسجد آمدم بیرون نگرانش بودم. میزبانم گفت حاج‌ آقا مملکت مسلمونیه بالاخره یک نفر می‌بردش خونه، شب می‌مونه صبح میره، ... و البته که همین طور شد.
باور کنیم ایرانیانی هستند که پول‌های کلانی را پیدا می‌کنند و بدون تصرف در آن آن را به صاحبش برمی‌گردانند. راستی در فامیل و در و همسایه شما چند نفر هستند که متولی جمع کردن پول و کمک برای مستمندان شده‌اند و وظیفه کمیته امداد خودجوش را انجام می‌دهند؟ تا حالا چند نفر به شما مراجعه کرده‌اند و برای دختری که نمی‌شناسید پول جهیزیه جمع کرده‌اند و شما هم داده‌اید. هنوز در ایران ما هستند کسانی که در اتوبوس و مترو جای خود را به پیرترها و کسانی بدهند که بچه‌ای در بغل دارند. هنوز هستند کسانی که سر راهشان به اداره یا منزل دو سه نفر پیاده را هم سوار ماشین‌شان می‌کنند و می‌رسانند و و و  

ای کاش کسانی دست به کار می‌شدند در فیس بوک و پلاس و انجمن ها و ... کمی هم از ایرانی‌هایی می‌نوشتند که ....


نوروز با سعدی

بهار در ادبیات فارسی جای خودش را دارد. من هم متخصص ادبیات نیستم. و نمی خواهم رساله‌ای در باب جایگاه نوروز در آثار سعدی بنویسم که مقبول طبع مردم صاحب نظر شود. فقط چند بیت خیلی زیبا هست که دلم می‌خواهد به خاطر بهار و نوروز اینجا بنویسم.

بیت اول متضمن یک متلک سنگین به ساکنان و ساکتانی مثل من است. اصلا هر کسی که در بهار حرکت نکند داخل آدمیزاد نیست.

آدمی نیست که عاشق نشود وقت بهار
هر گیاهی که به نوروز نجنبد حطب است

بعدی یک غزل تام و تمام است با تصاویری زیبا از بهار

صبحم از مشرق برآمد باد نوروز از یمین
عقل و طبعم خیره گشت از صنع رب العالمین

با جوانان راه صحرا برگرفتم بامداد
کودکی گفتا تو پیری با خردمندان نشین
گفتم ای غافل نبینی کوه با چندین وقار
همچو طفلان دامنش پرارغوان و یاسمین
آستین بر دست پوشید از بهار برگ شاخ
میوه پنهان کرده از خورشید و مه در آستین
باد گل‌ها را پریشان می‌کند هر صبحدم
زان پریشانی مگر در روی آب افتاده چین
نوبهار از غنچه بیرون شد به یک نو پیرهن
بیدمشک انداخت تا دیگر زمستان پوستین
این نسیم خاک شیرازست یا مشک ختن
یا نگار من پریشان کرده زلف عنبرین
بامدادش بین که چشم از خواب نوشین برکند
گر ندیدی سحر بابل در نگارستان چین
گر سرش داری چو سعدی سر بنه مردانه وار
با چنین معشوق نتوان باخت عشق الا چنین

بعدی هم قصیده بلندی است که اگر کمی اهل شعر باشید آن را  شنیده‌اید

علم دولت نوروز به صحرا برخاست
زحمت لشکر سرما ز سر ما برخاست

بر عروسان چمن بست صبا هر گهری
که به غواصی ابر از دل دریا برخاست
تا رباید کله قاقم برف از سر کوه
یزک تابش خورشید به یغما برخاست
طبق باغ پر از نقل و ریاحین کردند
شکر آن را که زمین از تب سرما برخاست
این چه بوییست که از ساحت خلخ بدمید؟
وین چه بادیست که از جانب یغما برخاست؟
چه هواییست که خلدش به تحسر بنشست؟
چه زمینیست که چرخش به تولا برخاست
طارم اخضر از عکس چمن حمرا گشت
بس که از طرف چمن لؤلؤ لالا برخاست
................

بقیه اش رو خودتون برید بخونید

بعدی هم قصیده خیلی معروف و خواندنی با تصویرسازی‌های بدیع از طبیعت 

 بامدادی که تفاوت نکند لیل و نهار 
خوش بود دامن صحرا و تماشای بهار

تو این قصیده یه بیت داره که مثل بیت اول این پست حرکت زاست

میگه
آدمیزاده اگر در طرب آید نه عجب
سرو در باغ به رقص آمده و بید و چنار

......

به هر حال نوروز سال 1391 شمسی مبارک
سال خوبی داشته باشید.